………………… شعر

.

  1.  زنان شاعر پارسی گوی ایران

  2. علل درحاشیه قرار گرفتن زنان شاعردر تاريخ ادبيات ایران

  3. گفت وگو

  4. نقد و بررسی

.

.

  1. زنان شاعر پارسی گوی ایران

شماراندک شاعران زن از آغاز حمله اعراب به ایران تا کنون نشانگر ضعف و فقر فرهنگی جامعه ایست که به طرق مختلف سرکوب و عقب نگهداشته شده ودیگر نتوانسته خود را بیابد. زنان ایران در قرون گذشته با روش شعر و شاعري تنها تا حدودی توانسته اند به ابراز وجود بپردازند. تا قرن چهارم هجري هیچ اثری از شاعران زن بچشم نمیخورد که البته شمارشاعران مرد نيز تا قرن چهارم بسيار كم است و در قرون پس از آن نیز تنها زنانی توانسته اند از خود اثری بجای گذارند که به درباریان و بزرگان قوم نزدیک و وابسته بوده اند. بدینسان است که از معدود زنان شاعر ایران در طول چهارده قرن آثار کمی بجای مانده و حضور کمرنگ آنان امروز تنها در چند چهره شاخص خلاصه شده است:

رابعه بنت كعب قزداری بلخی ، مهستی گنجوی ، زرین تاج ،

پروين اعتصامی، عالمتاج قایم مقامی ، حمیده سپهری، فروغ فرخزاد، سيمين بهبهانی،  طاهره صفارزاده، مینا اسدی ، خاطره حجازی، نازنین نظام شهیدی ، شیوا ارسطویی ، گراناز موسی ، پگاه احمدی ، فرخنده حاجی زاده، مریم هوله ، لیلی گله داران ، روحا چمن کار ، مریم مسیح، سپیده کاشانی، سپیده جدیری،...

.

رابعه

شاعرغزلسرای قرن چهارم و نخستين شاعر زن پارسی گوی. رابعه دخترکعب واز شاعران دوره سامانيان بوده است که در حدود قرن دهم ميلادي بر ايران حکومت مي کردند. رابعه عرب تبار بود و به فارسي و عربي شعر مي گفت.عشق او به غلامي از آن برادرش، منجر به کشته شدن او به دست برادر شد. از رابعه بيت هايي در تذکره هاي فارسي نقل شده است.

.

مهستی گنجوی

شاعر رباعی سرای قرن پنجم است که موسیقی میدانسته و چنگ مینواخته و صدای خوشی نیز داشته است. بعضي از تذکره نويسان او را دبير و شاعر دربار سلطان سنجر پادشاه سلجوقي دانسته اند. تذکره ها از دانش و زيبايي او خبر داده اند و گفته اند که او قالب رباعي را در شعر فارسي رونق بخشيد. در بعضي از رباعي ها و ديگر شعر هاي او که تذکره نويسان نقل کرده اند آثاري از خصوصيات زنانه را مي بينيم. شايد بتوان گفت که اين نخستين بار است که شاعره اي توانسته است با رهايي از سنت مردانه شعر کلاسيک، گهگاهي هم شعر زنانه بگويد.

.

پادشاه خاتون

شاعروخوشنویس قرن هفتم که فرمانروای کرمان بوده و در زمان حکومتش شاعران مقرری ماهانه داشته اند.

.

جهان ملک خاتون

شاعرغزلسرای قرن هشتم که در دربار شیخ ابوالسحاق فرمانروای شیراز حضور داشته . گفته اند او با حافظ مشاعره و مناظره میکرده و غزلیاتش را جواب می داده است.

.

بيجه منجمه

شاعر قرن نهم که با جامی مطايبه و مناظره داشته است.

.

جميله اصفهانی

شاعر قرن نهم كه در زمان شاه عباس شعرهايش را در قهوه خانه ها مي خوانده است.

.

دختر هلالي استر آبادی

شاعر قرن دهم بااشعاری بسیار زیبا (نامش مشخص نيست و تاريخ نويسان به همين قدر بسنده كرده اند كه او دختر هلالي استر آبادی است).

.

رشحه

شاعر قرن سیزدهم و دختر هاتف اصفهانی که پدر و پسر و همسرش نیز شاعر بوده اند.

.

عفت نسایه

شاعر قرن سیزدهم که اهل شیراز بوده و هیچگاه ازدواج نکرد. اودر دربار پدر فرمانفرماي بزرگ بوده است.

.

گوهر قاجار

شاعر قرن سیزدهم ( نوه فتحعلي شاه) . در دربار قاجار

.

شاه بيگم

شاعر قرن سیزدهم ( دختر فتحعلي شاه) .  در دربار قاجار

.

فصل بهار خانم

شاعر قرن سیزدهم . از شاهزاده های قاجار

فخر اعظمي ارغون

شاعر دوره مشروطه (مادر سیمین بهبهانی) . از شاعران زن مطرح دوره مشروطه بوده است .

.

بدری تندری

شاعریست اجتماعي. از اشعار او > هم شمع و هم پروانه

ديگرم در سر هواي دلبر فتانه نيست

دل دگر مست جواني و مي و پيمانه نيست

همچو ديروز آن جوان خام مجنون نيستم

عاقل امروز ياران ديگر آن ديوانه نيست

تا ز خواب سهمگين بيدار گرديدم دگر

جان من اندر هواي آن بت جانانه نيست

بي سبب دادم حواس و هوش و نيرو را زکف

پند گير اي دل که اين گفتار ها افسانه نيست

سوختم چون شمع و پروانه ز تاب شعله اي

در جهان چون من کسي هم شمع و هم پروانه نيست

در رهت دام است و دانه بي خبر هشيار باش

در طريق زندگاني دام هست و دانه نيست

اي جوان ناز موده برحذر باش از فسون

هيچ کس در نوجواني عاقل و فرزانه نيست

جستجو کن تا بيايي همسر فرزانه اي

نعمتي بهتر ز نيکو همسر اندر خانه نيست

هر زن و شوي موافق طفل نيکو پرورند

گر نفاق افتد يقين آن خانه جز ويرانه نيست

خاک ره (فاني) براه همسر و اقوام گشت

يک تن از آن ناسپاسان در پي شکرانه نيست

رخنه در ملکي کند بيگانه از راه نفاق

 ملتي گر متحد شد آلت بيگانه نيست

.

مهتاج رخشان

شاعری که با میرزاده عشقی مشاعره و مناظره داشته است.

.

 .

حمیده سپهری

از معروفترين شاعران اين زمان است. (مادر بزرگ سهراب سپهري و همسر مورخ شهر ملک المورخین ، نگارنده ناسخ التواریخ.  پدر بزرگ مادر سپهری (میرزا محمدتقی لسان الملک) ملک امورخین است که بیشتر به نام (محمد تقی خان سپهر) از او یاد می شود. وی مورخ بود و کتاب (ناسخ التواریخ) را در چند جلد نوشته است. ) .

.

زرين تاج (قرة العين)

در يكي از خانواده های دانشمند و دانشيار قزوين بدنیا آمد. پدرش ملا صالح كه اجدادش از ده برغان برخاسته بودند، از مجتهدين بود و بين مردم از آبرو و احترام بسياری برخوردار بود و بيشتر افراد خانواده او نيز مكتب داران قزوين بودند و در تدريس علوم اسلامي یاز فقه و اصول و تفسير، پرآوازه بودند. او كه نام اولش فاطمه بود در دامان مادری كه خود هم مدرس و هم شاعر بود بالنده شد و رشد كرد و در كنار دگر خواهرانش در محضر پدر و عموهايش كه هر دو از علماي وقت بودند، سواد آموزی كرد و از كودكی توجه ديگران را نسبت به هوش زياد، قدرت حافظه و توان يادگيری خود جلب نمود. بسياری از اشعار او از شيوه ای مولوی وار برخوردار است. اين نوع اشعار و پاره ای از آثار منثور او در كتاب های( ظهور الحق 1322 هجری قمری تهران) و (الكواكب الدريه فی مآثر البهائيه 1342 هجری قمری در مصر) به ثبت رسيد. از اشعار او >

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم تو را نكته به نكته مو به مو

ساقی باقی یاز وفا باده بده سبو سبو

مطرب خوش‌نوای را تازه به تازه گو بگو

در پی ديدن رخت همچو صبا فتاده‌ام خانه به خانه،

در به در كوچه به كوچه، كو به كو

میرود از فراق تو خون دل از دو ديده‌ام

دجله به دجله، يم به يم چشمه به چشمه، جو به جو…

.


پروین اعتصامی

http://www.kalam.se/foto/parvin-03.jpg

۲۵ اسفند ۱۲۸۵۱۵ فروردین ۱۳۲۰

پروین اعتصامی  در شهر تبریز به دنیا آمد و نام اصلي او «رخشنده» است.

فرزند یوسف اعتصامی (اعتصام‌الملک آشتیانی) فرزند میرزا ابراهیم آشتیانی فرزند ملا حسن فرزند ملا عبدالله فرزند ملا محمد فرزند ملا عبدالعظیم آشتیانی می باشد. مادرش اختر فتوحی (درگذشتهٔ ۱۳۵۲) فرزند میرزا عبدالحسین ملقب به مُقدّم العِداله و متخلص به «شوری» از واپسین شاعران دوره قاجار، اهل تبریز وآذربایجانی بود. وی تنها دختر خانواده بود و چهار برادر داشت.

یوسف اعتصامی، پدر پروین نویسنده و مترجم بود.  وی در آن زمان ماهنامه ادبی «بهار» را منتشر می کرد. او در سال ۱۲۹۱ به همراه خانواده‌اش از تبریز به تهران مهاجرت کرد؛ به همین خاطر پروین از کودکی با مشروطه‌خواهان و چهره‌های فرهنگی آشنا شد و ادبیات را در کنار پدر و از استادانی چون دهخدا و ملک الشعرای بهار آموخت. در دوران کودکی، زبان‌های فارسی و عربی را زیر نظر معلمان خصوصی در منزل آموخت. وی به مدرسه آمریکایی IRAN BETHEL می رفت و در سال ۱۳۰۳ تحصیلاتش را در آنجا به اتمام رسانید. سپس مدتی در همان مدرسه به تدریس زبان و ادبیات انگلیسی پرداخت.

پروین در نوزده تیر ماه ۱۳۱۳ با پسر عموی پدرش «فضل الله همایون فال» ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه به خانه شوهر رفت. شوهر پروین از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود. اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه‌ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان به خانه‌ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است همراهی این دو طبع مخالف نمی‌توانست دوام یابد و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از مهریه اش در مرداد ماه ۱۳۱۴ طلاق گرفت. با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود. در سالهای ۱۳۱۵ و ۱۳۱۶ در زمان ریاست دکتر عیسی صدیق بر دانشسرای عالی، پروین به عنوان مدیر کتابخانهٔ آن، مشغول به کار شد. او ۳۵ سال داشت که درگذشت.

پروین به تشویق ملک‌الشعرای بهار در سال ۱۳۱۵ دیوان خود را توسط چاپخانه مجلس منتشر کرد، ولی مرگ پدرش در دی ماه ۱۳۱۶ در سن ۶۳ سالگی، ضربه هولناک دیگری به روح حساس او وارد کرد که عمق آن را در مرثیه‌ای که در سوگ پدر سروده‌است، به خوبی می‌توان احساس کرد:

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

.

پروین اعتصامی عاقبت در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۲۰ در سن ۳۵ سالگی بر اثر ابتلا به بیماری حصبه در تهران درگذشت و در حرم فاطمه معصومه در قم در مقبرهٔ خانوادگی به خاک سپرده شد. یکی از معروف‌ترین آثار او که هم اکنون در کتاب فارسی قرار دارد شعر بلبل و مور است.

آثار و سبک شعری

دیوان پروین، شامل ۲۴۸ قطعه شعر می‌باشد، که از آن میان ۶۵ قطعه به صورت مناظره است. اشعار پروین اعتصامی بیشتر در قالب قطعات ادبی است که مضامین اجتماعی را با دیدهٔ انتقادی به تصویر کشیده‌است. در میان اشعار پروین، تعداد زیادی شعر به صورت مناظره میان اشیاء، حیوانات و گیاهان وجود دارد.درون مایه اشعار او بیشتر غنیمت داشتن وقت و فرصت ها، نصیحت های اخلاقی، انتقاد از ظلم و ستم به مظلومان و ضعیفان و ناپایداری دنیاست.در شعر پروین استفاده هایی از سبک شعرای بزرگ پیشین نیز شده است. ملک الشعرای بهار در مقدمه ای که بر دیوان وی می نویسد، می گوید:

«این دیوان ترکیبی است از دو سبک و شیوهٔ لفظی و معنوی آمیخته با سبکی مستقل، و آن دو یکی شیوه خراسان است خاصه استاد ناصر خسرو قبادیانی و دیگر شیوهٔ شعرای عراق و فارس است به ویژه شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی علیه الرحمه و از حیث معانی نیز بین افکار و خیالات حکما و عرفا است، و این جمله با سبک و اسلوب مستقلی که خاص عصر امروزی و بیشتر پیرو تجسم معانی و حقیقت جوئی است ترکیب یافته و شیوه ای بدیع و فاضلانه به وجود آورده است.» اشعار او را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: دسته اول که به سبک خراسانی گفته شده و شامل اندرز و نصیحت است و بیشتر به اشعار ناصرخسرو شبیه‌است. دسته دوم اشعاری که به سبک عراقی گفته شده و بیشتر جنبه داستانی به ویژه از نوع مناظره دارد و به سبک شعر سعدی نزدیک است. این دسته از اشعار پروین شهرت بیشتری دارند.

.

تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر
زینهمه خواری که بینی زافتاب و خاک و باد چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر
جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز وندران خون دست و پائی کن خضاب ای رنجبر
دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی میدهد کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر
آنکه خود را پاک میداند ز هر آلودگی میکند مردار خواری چون غراب ای رنجبر
گر که اطفال تو بی شامند شبها باک نیست خواجه تیهو می‌کند هر شب کباب ای رنجبر
گر چراغت را نبخشیده‌است گردون روشنی غم مخور، میتابد امشب ماهتاب ای رنجبر
در خور دانش امیرانند و فرزندانشان تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبر
مردم آنانند کز حکم و سیاست آگهند کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر
هر که پوشد جامه‌ی نیکو بزرگ و لایق اوست رو تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبر
جامه‌ات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد و خاک از تو میبایست کردن اجتناب ای رنجبر
هر چه بنویسند حکام اندرین محضر رواست کس نخواهد خواستن زیشان حساب ای رنجبر
ای عجب! این راه نه راه خداست زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه، لیک کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که درین معبرند فکرتشان یکسره آز و هواست
ای رمه، این دره چراگاه نیست ای بره، این گرگ بسی ناشتاست
تا تو ز بیغوله گذر میکنی رهزن طرار تو را در قفاست
دیده ببندی و درافتی بچاه این گنه تست، نه حکم قضاست
لقمه‌ی سالوس کرا سیر کرد چند بر این لقمه تو را اشتهاست
نفس، بسی وام گرفت و نداد وام تو چون باز دهد؟ بینواست
خانه‌ی جان هرچه توانی بساز هرچه توان ساخت درین یک بناست
کعبه‌ی دل مسکن شیطان مکن پاک کن این خانه که جای خداست
پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است موعظت دیو شنیدن خطاست
تا بودت شمع حقیقت بدست راه تو هرجا که روی روشناست
تا تو قفس سازی و شکر خری طوطیک وقت ز دامت رهاست
حمله نیارد بتو ثعبان دهر تا چو کلیمی تو و دینت عصاست
ای گل نوزاد فسرده مباش زانکه تو را اول نشو و نماست
طائر جانرا چه کنی لاشخوار نزد کلاغش چه نشانی؟ هماست
کاهلیت خسته و رنجور کرد درد تو دردیست که کارش دواست
چاره کن آزردگی آز را تا که بدکان عمل مومیاست
روی و ریا را مکن آئین خویش هرچه فساد است ز روی و ریاست
شوخ‌تن و جامه چه شوئی همی این دل آلوده به کارت گواست
رهائیت باید، رها کن جهانرا نگهدار ز آلودگی پاک جانرا
بسر برشو این گنبد آبگون را بهم بشکن این طبل خالی میانرا
گذشتنگه است این سرای سپنجی برو باز جو دولت جاودانرا
زهر باد، چون گرد منما بلندی که پست است همت، بلند آسمانرا
برود اندرون، خانه عاقل نسازد که ویران کند سیل آن خانمانرا
چه آسان بدامت درافکند گیتی چه ارزان گرفت از تو عمر گرانرا
ترا پاسبان است چشم تو و من همی خفته می‌بینم این پاسبانرا
سمند تو زی پرتگاه از چه پوید ببین تا بدست که دادی عنانرا
ره و رسم بازارگانی چه دانی تو کز سود نشناختستی زیانرا
یکی کشتی از دانش و عزم باید چنین بحر پر وحشت بیکرانرا
زمینت چو اژدر بناگه ببلعد تو باری غنیمت شمار این زمانرا
فروغی ده این دیده‌ی کم ضیا را توانا کن این خاطر ناتوانرا
تو ای سالیان خفته، بگشای چشمی تو ای گمشده، بازجو کاروانرا
مفرسای با تیره‌رائی درون را میالای با ژاژخائی دهانرا
ز خوان جهان هر که را یک نواله بدادند و آنگه ربودند خوانرا
به بستان جان تا گلی هست، پروین تو خود باغبانی کن این بوستانرا

.

.

.

عالمتاج قائم‌مقامی  متخلص به ژاله

(۱۳۰۱ ق. در فراهان۵ مهر ۱۳۲۶  در تهران) .(مادر پژمان بختياري غزلسراي معروف) .

ژاله در اواخر دوره قاجار در فراهان زاده شد. مادرش مریم یا گوهر ملک دختر معین الملک بود و پدرش میرزا فتح‌الله، نبیرهٔ قائم مقام فراهانی. او در پنج سالگی خواندن فارسی و عربی را نزد یک شیخ آغاز کرد و تا پانزده سالگی دروس دیگر را آموخت.

در پانزده سالگی همراه پدرش به تهران رفت و در سال ۱۳۱۷ ق. با دوست پدرش، علی‌مرادخان بختیاری که در خدمات لشکری و نظامی بود ازدواج کرد و پسرش، حسین پژمان بختیاری را به دنیا آورد. ازدواج آنها پس از هفت سال به جدایی انجامید و پژمان ابتدا تحت سرپرستی پدرش بزرگ شد و با مرگ علی‌مرادخان سرپرستی او بر عهده علی‌قلی خان سردار اسعد و جعفرقلی خان سردار اسعد درآمد تا آن که در ۲۷ سالگی نزد مادرش رفت و تا پایان عمر ژاله با وی بود.

به گفته پژمان، ژاله اواخر عمر را باخواندن کتابهای ادبی، تاریخ و نجوم سپری کرد و در ۵ مهر ۱۳۲۶ ساعت یک بعدازظهر در سن ۶۳ سالگی درگذشت و در امامزاده حسن در تهران به خاک سپردندش.

اولين شاعر زني است كه با زبان زنانه سخن گفته و از اشيا در اشعارش نام آورده است. عالمتاج قائم مقامي  سال هاي پيش از نيما طرح شعر نو يا به عبارتي شعر شكسته را در كار هاي خود پياده كرده است.

نمونه اشعار ژاله

بسته در زنجیر آزادیست سر تا پای من بَرده‌ام ای دوست و آزادی بود مولای من
از تو گر برتر نباشد جنس زن مانند توست گو، خلاف رای مغرور تو باشد رای من
در ره احقاق حق خویش و حق نوع خویش رسم و آیین مدارا نیست در دنیای من

 .

گم شد جوانیم همه در آرزوی عشق اما رهی نیافتم آخر به کوی عشق
از حجب و از غرور دل خرده‌سنج من شد بهره‌ور ز عشق ولی ز آرزوی عشق

 .

چه می‌شد آخر ای مادر اگر شوهر نمی‌کردم گرفتار بلا خود را چه می‌شد گر نمی‌کردم
گر از بدبختیم افسانه خواندی داستان‌گویی به بدبختی قسم کان قصه را باور نمی‌کردم
مگر بار گران بودیم و مشت استخوان ما پدر را پشت خم می‌کرد اگر شوهر نمی‌کردم
بر آن گسترده خوان گویی چه بودم؟ گربه‌ای کوچک که غیر از لقمه‌ای نان خواهش دیگر نمی‌کردم
زر و زیور فراوان بود و زیر منتم اما من مسکین تمنای زر و زیور نمی‌کردم
گرم چون خوش قدم مطبخ نشین می‌ساختی بی‌شک چو او می‌کردم ار خدمت ازو بهتر نمی‌کردم

.

.

فروغ فرخزاد

فروغ فروخزاد در دی ماه سال 1313 هجری شمسی در تهران متولد شد. پس از گذراندن دوره های آموزش دبستانی و دبیرستانی به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی را فرا گرفت. شانزده ساله بود که به یکی از بستگان مادرش- پرویز شاپور که پانزده سال از وی بزرگتر بود- علاقه مند شد و آن دو با وجود مخالفت خانواده هایشن با هم ازدواج کردند. چندی بعد به ضرورت شغل همسرش به اهواز رفت و نه ماه بعد تنها فرزند آنان کامیار دیده به جهان گشود. از این سالها بود که به دنیای شعر روی آورد و برخی از سروده هایش در مجله خواندنیها به چاپ رسید. زندگی مشترک او بسیار کوتاه مدت بود و به دلیل اختلافاتی که با همسرش پیدا کرد به زودی به متارکه انجامید و از دیدار تنها فرزندش محروم ماند.
نخستین مجموعه شعر او به نام اسیر به سال ۱۳۳۱ در حالی که هفده سال بیشتر نداشت از چاپ درآمد. دومین مجموعه اش دیوار را در بیست ویک سالگی چاپ کرد و به دلیل پاره ای گستاخی ها و سنت شکنی ها مورد نقد و سرزنش قرار گرفت. بیست و دو سال بیشتر نداشت که به رغم آن ملامت ها سومین مجموعه شعرش عصیان از چاپ درآمد.

آشنايی فروغ با ابراهيم گلستان، نويسنده و فيلمساز، پای او را به دنيای فيلم و سينما کشانيد و تا پيش از مرگش در بهمن 1345 در «کارگاه فيلم گلستان» به عنوان تدوينگر فيلم مشغول بود. حاصل کار او از دوران «کارگاه فيلم گلستان»، فيلم مستند «خانه سياه است» (1341) بود که از بهترين های سينمای مستند ايران محسوب می شود. اين فيلم از جشنواره فيلم کوتاه اوبرهاوزن به جايزه نخست دست يافت.  فروغ نخستين دفتر شعرش را با عنوان » اسير» در سال 1331 منتشر کرد. پس از آن مجموعه شعرهای «ديوار» و «عصيان» به چاپ رسيد.  در ۱۳۴۲ فروغ در نمايش «شش شخصيت در جستجوی نويسنده» نوشته لوئيجی پير اندلو و به کارگردانی پری صابری بازی کرد و در اواخر همان سال مجموعه «تولدی ديگر» منتشر شد. ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، کتاب شعر ديگری از فروغ است که در سال 1343 منتشر شد. فروغ فرخزاد در روز 24 بهمن 1345 در سانحه رانندگی جان سپرد و در قبرستان ظهيرالدوله دفن شد.

شنیداری > ایمان بیاوریم به فصل سرد

شنیداری > عروسک کوکی

شنیداری > آیه های زمینی

شنیداری > رفته زدست

شنیداری > فتح باغ

شنیداری > تولدی دیگر

.

Forough Farrokhzad.JPG

.

تولدی دیگر

همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
 که به اندازه یک پنجره می خوانند
 آه …
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
 به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

.

 عکس

هدیه

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

 عکس

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی

آه بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت

پرنده از لب ایوان پرید

مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمیشناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغهای خطر در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده آه فقط یک پرنده بود

 فروغ فرخزاد… شعر آرزو با صدای مهوش را ازاینجا گوش کنید ..

.

سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی

سیمین خلیلی معروف به سیمین بهبهانی فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) است. حاج میرزا حسین حاج میرزاخلیل مشهور به میرزا حسین خلیلی تهرانی که از رهبران مشروطه بود، عموی پدر او و علامه ملاعلی رازی خلیلی تهرانی پدربزرگ اوست. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف – ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌گفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمان‌های متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند.

مادر او فخرعظما ارغون (۱۳۱۶ ه.ق – ۱۳۴۵ ه.ش) دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) از بطن قمر خانم عظمت السلطنه (فرزند میرزا محمد خان امیرتومان و نبیره امیر هدایت الله خان فومنی) بود. فخر عظما ارغون فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتبخانه خصوصی خواند و با متون نظم و نثر آشنایی کامل داشت و زبان فرانسه را نیز زیر نظر یک مربی سوئیسی آموخت. او همچنین از زنان پیشرو و از شاعران موفق زمان خود بود و در انجمن نسوان وطن‌خواه عضویت داشت و مدتی هم سردبیر روزنامه آینده ایران بود. او همچنین عضو کانون بانوان و حزب دموکرات بود و به عنوان معلم زبان فرانسه در آموزش و پرورش خدمت می‌کرد.

پدر و مادر سیمین که در سال ۱۳۰۳ ازدواج کرده بودند، در سال ۱۳۰۹ از هم جدا شدند و مادرش با عادل خلعتبری (مدیر روزنامه آینده ایران) ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دیگر شد. سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و به نام خانوادگی همسر خود شناخته شد ولی پس از وی با منوچهر کوشیار ازدواج نمود. او سال‌ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری کار کرد. او در سال ۱۳۳۷ وارد دانشکده حقوق شد، حال آنکه در رشته ادبیات نیز قبول شده بود. در همان دوران دانشجویی بود که با منوچهر کوشیار آشنا شد و با او ازدواج کرد. سیمین بهبهانی سی سال-از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۶۰- تنها به تدریس اشتغال داشت و حتی شغلی مرتبط با رشتهٔ حقوق را قبول نکرد.

در ۱۳۴۸ به عضویت شورای شعر و موسیقی در آمد . سیمین بهبهانی، هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، یدالله رویایی، بیژن جلالی و فریدون مشیری این شورا را اداره می‌کردند . در سال ۱۳۵۷ عضویت در کانون نویسندگان ایران را پذیرفت . در ۱۳۷۸ سازمان جهانی حقوق بشر در برلین مدال کارل فون اوسی یتسکی را به سیمین بهبهانی اهدا کرد . در همین سال نیز جایزه لیلیان هیلمن / داشیل هامت را سازمان نظارت بر حقوق بشر (HRW) به وی اعطا کرد.

از آثار سیمین بهبهانی

  • سه‌تار شکسته (۱۳۳۰/۱۹۵۱)

  • جای پا (۱۳۳۵/۱۹۵۴)

  • چلچراغ (۱۳۳۶/۱۹۵۵)

  • مرمر (۱۳۴۱/۱۹۶۱)

  • رستاخیز (۱۳۵۲/۱۹۷۱)

  • خطی ز سرعت و از آتش (۱۳۶۰/۱۹۸۰)

  • دشت ارژن (۱۳۶۲/۱۹۸۳)

  • گزینه اشعار (۱۳۶۷)

  • درباره هنر و ادبیات (۱۳۶۸)

  • آن مرد، مرد همراهم (۱۳۶۹)

  • کاغذین‌جامه (۱۳۷۱/۱۹۹۲)

  • کولی و نامه و عشق (۱۳۷۳)

  • عاشق‌تر از همیشه بخوان (۱۳۷۳)

  • شاعران امروز فرانسه (۱۳۷۳) [ترجمه فارسی از اثر پیر دوبوادفر، چاپ دوم :۱۳۸۲]

  • با قلب خود چه خریدم؟ (۱۳۷۵/۱۹۹۶)

  • یک دریچه آزادی (۱۳۷۴/۱۹۹۵)

  • مجموعه اشعار (۲۰۰۳)

  • یکی مثلا این که (۲۰۰۵

بهبهانی، در روز دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ هنگامی که قرار بود برای سخنرانی درباره درباره فمینیسم در روز جهانی زن به پاریس برود، با ممانعت ماموران امنیتی روبرو شد. ماموران با توقیف گذرنامه بهبهانی، به او اعلام کردند که ممنوع الخروج است.

شعر معروف دوباره میسازمت وطن در سال پنجاه و نه توسط وی سروده شد.این ترانه توسط داریوش اقبالی خواننده سرشناس ایرانی اجرا شد.

باراک اوباما در پیام خود به مناسبت نوروز ۱۳۹۰، ضمن اشاره به ممنوع الخروج بودن وی، قسمتی شعر دوباره می سازمت وطن را خواند.

دوباره میسازمت وطن

دوباره میسازمت وطن،

اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو میزنم،

اگر چه با استخوان خویش

دوباره می بویم از تو گل،

به میل نسل جوان تو

دوباره میشویم از تو خون،

به سیل اشک روان خویش

دوباره یک روز روشنا،

سیاهی از خانه میرود

به شعر خود رنگ میزنم،

ز آبی آسمان خویش

اگر چه صد ساله مرده ام،

به گور خود خواهم ایستاد

که بردرم قلب اهرمن،

زنعره آنچنان خویش

کسی که «عزم رمیم» را،

دوباره انشا کند

به لطف چو کوه می بخشدم شکوه،

به عرصه امتحان خویش

اگر چه پیرم ولی هنوز،

مجال تعلیم اگر بود

جوانی آغاز میکنم،

کنار نوباوگان خویش

حدیث «حب الوطن» زشوق،

بدان روش سازمیکنم

که جان شود هر کلام دل،

چو بربرگشایم دهان خویش

هنوز در سینه آتشی به جاست،

کز تاب شعله اش گمان ندارم به کاهشی،

ز گرمی دودمان خویش دوباره میبخشم توان،

اگر چه شعرم به خون نشست

دوباره میسازمت به جان،

اگر چه بیش از توان خویش!

یا رب مرا یاری بده

یا رب مرا یاری بده ،تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ،

زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم ،

صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای رقصم بر بیگانه ای ،

وز خویش بیزارش کنم چون بینم آن شیدای من ،

فارغ شد از احوال من منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم 

.

لاله های سرخ

گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند

کوتاه پیش قد بت من کشیده اند  

زین پاره دل چه ماند که مژگان بلند ها 

چندین پی رفوش ، به سوزن کشیده اند

امروز سر به دامن دیگر نهاده اند 

آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند

آتش فکنده اند به خرمن مرا و ، خویش

منزل به خرمن گل و سوسن کشیده اند 

با ساقه ی بلند خود این لاله های سرخ

بهر ملامتم همه گردم کشیده اند 

کز عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق

با داغ و خون به دشت و به دامن کشیده اند 

حال دلم مپرس و به چشمان من نگر

صد شعله سر به جانب روزن کشیده اند 

سیمین !‌ در آسمان خیال تو ، یادها

همچون شهاب ها ، خط روشن کشیده اند

.

هنوز…

رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز

می برم جسمی و، جان در گرو اوست هنوز

هر چه او خواست، همان خواست دلم بی کم و کاست

گرچه راضی نشد از من دل آن دوست هنوز

گر چه با دوری ی ِ او زندگیم نیست، ولی

یاد او می دمدم جان به رگ و پوست هنوز

بر سرو سینه ی من بوسه ی گَرْمش گل کرد

جان ِ ‌حسرت زده زان خاطره خوشبوست هنوز.

رشته ی مهر و وفا شُکر که از دست نرفت

بر سر شانه ی من تاری از آن موست هنوز

بکشد یا بکشد، هر چه کند دَم نزنم

مرحبا عشق که بازوش به نیروست هنوز

هم مگر دوست عنایت کند و تربیتی

طبع من لاله ی صحرایی ی ِ خودروست هنوز

با همه زخم که سیمین به دل از او دارد

می کشد نعره که آرامِ دلم اوست هنوز…

.

سنگ گور

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم …

.

طاهره صفارزاده

طاهره  صفارزاده در سال ۱۳۷۱ از سوی وزارت علوم و آموزش عالی ایران، استاد نمونه اعلام شد.

صفارزاده در ۲۷ آبان ۱۳۱۵ در سیرجان استان کرمان زاده شد. وی پس از کسب مدرک لیسانس در رشته زبان و ادبیات انگلیسی، برای ادامهٔ تحصیل به خارج از کشور رفت. در سال ۱۳۷۱ از سوی وزارت فرهنگ و آموزش عالی، عنوان استاد نمونه به وی اعطا شد و در سال ۱۳۸۰ پس از انتشار ترجمهٔ قرآن به انگلیسی و فارسی عنوان خادم‌القرآن را کسب کرد. او در سال ۲۰۰۵، از سوی انجمن نویسندگان آفریقایی و آسیایی در مصر، به‌عنوان برترین زن مسلمان برگزیده شد.  وی در سن ۷۲ سالگی در تهران درگذشته است.

از طاهره  صفارزاده کتاب‌هایی درباره‌ نقد ترجمه در زمینه‌های ادبیات، علوم و علوم قرآنی و ویراستاری ۳۶ کتاب زبان تخصصی منتشر شده است.

آثار > رهگذر شب (1341). چتر سرخ (1347). طنین در دلتا (1349). سد و بازوان (1350). سفر پنجم (1356) – حرکت ودیروز (1357) – بیعت با بیداری (1366) – مردان منحنی (1366) – دیدار با صبح (1366) – .در پیشواز صلح . هفت سر – روشنگران راه و جلوه‌های جهانی از جمله مجموعه شعرهای طاهره صفارزاده است .

صفارزاده در تعريف شعر چنين مي‌گويد: «تعريف من از شعر همان است كه در”طنين در دلتا“ گفته‌ام. طنين حركتي است كه حرف من در ذهن خواننده مي‌آ‎غازد. شعر من، ‌شعر انديشه است. وقتي كه فكري را عنوان مي‌كنم بايد تأثير انديشگي بر خواننده بگذارد. بنابراين من با شعر عاطفي و احساسي حتي بعد از ”رهگذر مهتاب“ تقريباً كم‌رابطه هستم. اعتقادم اين است كه عاطفه و احساس يك بخش‌ جزئي در شعر هستند. شاعر بايد مسئولانه انديشه كند.»

از كتاب «ديوار صبح »:

وقتى كه صاعقه مى بارد

از هر سو چگونه اغتشاش الفبا را به نظم درآرم

حروف ذهن پراكنده است

ما زير اين همه آوار مانده ايم

آوار همجوارى نادانان آوار همجوارى بى باوران آوار همجوارى بدخواهان ما ساكنان واقعه بغضيم اى نبض هاى ساكت و اى شقيقه هاى شكسته ما دل شكسته ايم ما بازماندگان اين استخوان كوفته اين درد استخوان از جبر همجوارى بى باوران ما را كنار خاك نشانده شما بلندتر از پروازيد شما خود پروازيد و ما در زير اين همه آوار فلج شديم و زمينگير وقتى كه صاعقه مى بارد در اغتشاش الفباى درد حروف ذهن پراكنده است چگونه بنويسم چگونه بنويسم مرداد ۶۱

سفر عاشقانه

سُپور صبح مرا ديد
كه گيسوان درهم و خيسم را
ز پلكان رود مي‌آوردم‌
سپيده ناپيدا بود

دوباره آمده‌ام‌
از انتهاي درّه‌ي سيب‌
و پلّكان رفته‌ي رود
و نفس پرسه‌زدن اينست‌
رفتن‌
گشتن‌
برگشتن‌
ديدن‌
دوباره ديدن‌
رفتن به راه مي‌پيوندد
ماندن به ركود
در كوچه‌هاي اوّل حركت‌
دست قديم عادل را
بر شانه‌ي چپ خود ديدم‌
و بوسيدم‌
و عطر بوسه مرا در پي خواهد برد

سپور صبح مرا ديد
كه نامه را به مالك مي‌بردم‌
سلام گفتم‌
گفت سلام‌
سلام بر هواي گرفته‌
سلام بر سپيده‌ي ناپيدا
سلام بر حوادث نامعلوم‌
سلام بر همه
اِلاّ بر سلام فروش‌
سراغ خانه‌ي مالك مي‌رفتم‌
به كوچه‌هاي ثابت دلتنگي برخوردم‌
خاك ستاره دامنگير
صداي يورتمه مي‌آمد
صداي زمزمه‌ي ميراب‌
صداي تَبَّت يَدا
درخت را بردند
باغ را بردند
گوش را بردند
گوشواره را بردند
اما جدِّ جدِّ مرا
عشق را
نبردند

من از تصرّف ودكا بيرونم‌
و در تصرّف بيداري هستم‌
تصرّف عدواني را رايج كردند
تصرّف عدواني‌
سرنوشت خانه‌ي ما بود
سرنوشت ساكنان نجيب‌
فاتح كه كوه نور به موزه مي‌آورد
به شهر من شب را آورد
به ساكنان خانه‌
سپردم كه شب به خير بگويند
وگرنه در سكونتشان اختلاف خواهد بود
به روح ناظر او شب به خير بايد گفت‌
به او
به مادر من‌
زني كه پيرهنش رنگ‌هاي خرّم داشت‌
من از سپيد و صورتي و آبي‌
آميختن را دوست مي‌دارم‌
رنگ بي‌رنگي‌
رنگ كامل مرگ‌

درخت‌ها زردند
عجيب نيست‌
فصل بهارست‌
در اصفهان درخت كجي ديدم‌
كه سبز و رويان بود
كنار تپّه‌ي افغان‌
من و تو يك مليون‌
افغان هفشت هزار
من و تو را
بردند
كشتند
و ما دوباره آمده‌ايم‌
و مي‌خواهيم به يادگار
عكس بگيريم‌
بر روي تپّه‌اي كه بر آن مرديم‌
من اهل مذهب پرسشكارانم‌
اسكندر گرفت‌
يا تو تقديم كردي‌
خريدار خريد
يا تو فروختي‌
در جستجوي كفش آبي بودم‌
كفّاش قهوه‌يي آورد و سبز فروخت‌
نوروز كفش نويي بايد داشت‌
نوروز برف غريبي مي‌باريد
در هفت سين باستاني‌
سرخاب را ديدم كه هلهله مي‌كرد
و سين قرمز سر ساكت بود
اي بانوان شهر
گلويتان هرگز از عشق بارور نشده‌ست‌
و گرنه سرخاب را به اشك مي‌آلوديد
و سين ساكت سر را سلام مي‌گفتيد
سلام بر همه اِلاّ بر سلام فروش‌

در اين سكوت مرئي‌
آن ساعت بزرگ نامرئي‌
با ضربه‌هاي مرموزش‌
شعر مرا به كار مي‌خواند
من از تصرّف ودكا بيرونم‌
و در تصرّف نامرئي هستم‌
فريادهاي لفظي‌
تنبور قوم لوط است‌
پرواز آفتاب لب بام است‌
مقصد به گم شدن و تاريكي دارد
شاعر بايد شاعر به واقعه‌ي هستي باشد
و نبض واقعه‌ي هستي باشد
وقتي كه از نماي فاخر شعرت‌
به خويش مي‌بالي‌
آيا ارج تشبيه را درمي‌يابي‌
آيا دست تو هم‌
همچون دست الفاظ
به سوي بلندي‌
به سوي نور
به سوي نيروانا هست‌

سال گذشته‌
سال مرگ و گذشتن بود
سال سكوت نبض هاي بزرگ‌
نبض هاي شاعر
در اين هواي افيوني چه مي‌گذرد
تويي كه مي‌گذري در من‌
منم كه مي‌گذرم در تو
غمي كه از فراز تمنّاي جسم مي‌گذرد
و جسم را رايج كردند
كمبود شوق‌
كمبود سربلندي را رايج كردند
كمبود گوشت‌
كمبود كاغذ
كمبود آدم‌
مردان روزنامه‌
وقت وفور كاغذ هم‌
مكتوب روشني ننوشتيد
ديكته نوشتيد
سرمشق بد نوشتيد

مغول شمايل شب را داشت‌
شب رنگ سوگواران است‌
مكتوب سوگوار
تاريخ نسل خام پلوخواري است‌
كه آمدن و رفتنش‌
مثل خنده‌ي ديوانگان‌
بدون سبب‌
و بيهوده‌ست‌
و زندگاني‌اش‌
خزه را مي‌ماند در آب‌
پر از تحرّك ظاهر
و ركود باطن‌
آيا انسان قبيله‌اي‌ست‌
كه در تصوّر خوردن مي‌كوچد
آيا حديث معده‌ي لبريز
لب‌هاي دوخته‌
و حنجره‌ي خاموش‌
ربط و اشاره‌اي
به مبحث «بودن‌» دارد

سپور را گفتم‌
خبر چه داري‌
گفت زباله‌
بودن از انحصار خبر بيرون است‌
چكار دارم‌
كوتوله‌ها چه شدند
چكاره شدند
كجا هستند
و يا چرا نمي‌شنوند
صداي پاي كسي را
كه از افق برمي‌گردد
و برمي‌گردد به افق‌
من اهل مذهب بيدارانم‌
و خانه‌ام دوسوي خياباني‌ست‌
كه مردم عايق‌
در آن گذر دارند
صداي هق هقي از دوردست مي‌آيد
چطور اينهمه جان قشنگ را
عايق كردند
چطور
چطور
چطور

تَبَّت‌ْ يَدَا أَبي‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
تَبَّت‌ْ يَدَا أَبي‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
تَبَّت‌ْ يَدَا أَبي‌ِ لَهَب‌ٍ وَ تَب‌َّ
و اين صدا
كه از بضاعت سلسله‌ي صوتي بيرون است‌
راهي در رگ‌هايم دارد
به راه بايد رفت‌
بيهوده ايستاده‌ام‌
و بلوچ را
خيره مانده‌ام‌
كه محض تفنّن‌
سه بار در روز
علف مي‌چرد
سه وعده نماز مي‌خواند
اي شاهدي كه گيسوانت به بوي شير آميخته است‌
آيا روزي‌
تو هم‌
به كينه‌
به شكل ديگر عشق‌
خواهي پرداخت‌
و عشق من به خاك اسيري‌ست‌
كه صورت يوسف دارد
و صبر ايّوب‌

در باغ كودكي‌
وقتي كه باد مي‌آمد
و سيب مي‌افتاد
داور هميشه دانه‌ي اوّل را
به خواهر كوچكتر مي‌داد
نبض مرا بگير
همهمه‌ي بودن دارد
و اشتياق عدالت‌
بودن از انحصار خبر بيرون است‌
بودن‌
چگونه بودن‌
تاريخ انفجار عدالت را
تاريخ هم به ياد ندارد
امّا آيا ظلم بالسّويه‌
يگانه چهره‌ي عدل است‌

لب هاي دوخته‌
ديشب را
چون هر شب‌
يا رب‌ّ كردند
بر بورياي مسجد بيداران‌
جايي براي خفتن نيست‌
مردان ذرّه‌بيني‌
اين جِرم‌هاي خودي‌
خانوادگي‌
حتي به بطن روسپيان حمله مي‌برند
شايد ابراهيمي
در آستانه‌ي بيداري باشد
روز دوشنبه‌ي بيداران بود
روزي كه كِتف هاي روشن او را ديدم‌
آن مُهر را ديدم‌
آن كِتف هاي مُهر شده را ديدم‌
آن مست عشق الهي را ديدم‌
در منتهاي خلوت تاكستان‌
از خوشه‌هاي مرده‌ي رَز پرسيدم‌
در تشنگي به جاي آب چه خورديد
خون روباه مگر خورديد
كه اين مستان ظاهري‌
اينگونه چاپلوس و حيله‌گرند
و مي‌
بهانه‌ي مسمومي‌ست‌
كه بزم‌هاي تجاري را
آباد مي‌كند

هرجا كه مي‌روي در كار سنگ و عمارت هستند
اما روح پرنده‌ي راوي مي‌گفت‌
بهشت شَدّاد
وقتي تمام شود
كارش تمام خواهد شد

بانگ حراج از همه سو مي‌آيد
در چار فصل اين مغازه حراج است‌
حراج واقعي‌
جنس
خوب‌
قيمت
نازل‌
يَهُوَه مشرق را به رودخانه داد
و شنبه را به بيكاران‌
هر هفت روز هفته حراج است‌
حتي به شنبه شكر فراغت نداده‌اند
آيا هميشه هوده‌ي دست ناظر
اين بوده است‌
كه خميازه را بپوشاند
آيا دوباره هوده‌ي شب
اين خواهد بود
كه خورشيد تقلّبي شرق را بدام بيندازد
تا پاي شهر مقصد
پاي هزار شهرك را بايد بوسيد
وقتي كه باد نمي‌آيد
پاروي بيشتري بايد زد
بر آشناب‌1
برازنده نيست
جان كندن در آب‌
آن رود دل گرفته و مغبون را ديدم‌
رودي كه آشناب را در خود مي‌بُرد
اما دلتنگي مرا
كه سنگ حجيمي است‌
با خود نمي‌بَرَد

در پاي بيستون‌
پيكره را ديدم‌
كولي بليط فروش را ديدم‌
دستي كه پيكره را بالا برد
دستي كه پيكره را پائين خواهد آورد
كبك رها شده در كوهپايه را مي‌مانم‌
تا قلّه‌هاي دورتري بايد رفت‌
اگر طعام نباشد
هوا كه هست‌
اين كوزه را
از آب سالم آن چشمه شاد كن‌
در كوهپايه نيز ندايي هست‌
آوازي هست‌
چوپاني هست‌
ماندانه مادر چوپان بود
و مادر علّت‌ها
شب شهادت گل‌هاي پارس‌
اي عاشقان خط و شعر و زبان پارسي‌
ماندانه شاهد بود كه‌
مرد بزم و بطالت بوديد
مرد جشن و جشنواره بوديد
و زخم‌هاي جان من از
جشن‌هاي آتيلاست‌

به نامه گفتم‌
اي والا
برخيز
پرواز كن‌
پرهيزت از آنان باد
نيمه روشنفكران‌
كه نيم ديگرشان جُبن است‌
نياز است‌
آنان تو را به عمد غلط مي‌خوانند
شكل نهفته‌ي گل‌
دانه‌ست‌
شكل نهفته‌ي ترس‌
نياز
گيرم تمام پنجره‌ها را بگشايند
گيرم تمام درها را بگشايند
اي بنده‌ي خميده‌
از آوار بار قسط
اقساط ماهيانه‌
ساليانه‌
جاودانه‌
آيا تو قامتي براي نشان دادن داري‌
و صدايي براي آواز خواندن‌
سرك كشيدن كوتاهان از بلندي ديوار
چندين قامت كم دارد

فرمانده از اشاره‌ي فرمان فارغ نيست‌
هميشه رسم همين بوده‌ست‌
امّا رهرو كسي ست‌
كه در فصول شبانه‌
و در ظهور نئون‌هاي رنگ‌
آفتاب را مي‌پيمايد
وقتي در آفتاب قدم برمي‌داري‌
با آفتاب‌
سايه‌ي تو
زاويه‌ي قائم مي‌سازد
قائم به ذات بايد بود
قائم به ذات «او»
و همّت انسان بايد بود
انسان مؤمن‌
انسان دلشكسته كه نيك مي‌داند
در سنگسارهاي جهاني
الطاف اين و آن‌
سنگرهاي شيشه‌يي‌
و چترهاي كاغذي فاني هستند
قائم به ذات بايد بود
قائم به ذات «او» بايد بود
در زاويه‌
درويش انتصابي هم آمده بود
گفتم كه خط رابطه را
حاجت به واسطه نيست‌
گفتم كه عارفان وارسته‌
گويي به عصر ما قدم ننهادند
گفتم سلام بر همه‌
اِلاّ بر سلام فروش‌

از آفتاب آنگونه روشنم‌
كه هرگاه عطسه‌اي بزنم‌
هزار تپّه‌ي خاكي را
از چشم‌هاي باز
ولي نابينا
بيرون خواهم راند
كدام روح من اينك در راه است‌
روح جنگلي‌
روح عارف‌
اين هر دو از هم‌اند
اين هر دو در هم‌اند
آنسان كه اختيار در جبر
و جبر در اختيار
وقتي كه جان عاشق‌
چون پاي حق‌
از همه‌ي گليم‌ها فراتر مي‌رود
جبر مكان‌
با پاي اختيار مي‌آميزد
از آفتاب مي‌گفتم‌
در سايه نيز روشني بسياري‌ست‌
از خنده‌هاي تاريخي‌
قامت دقيانوس است‌
كه از گذشتن سايه‌ي يك گربه بر لب بام‌
بر خود لرزيد
و يارانش بَدَل به يار غار شدند

به رهگذر دوباره رسيدم‌
گفتم نشاني تو غلط بود
كدام مالك را گفتي‌
مالك اَشتَر را گفتم‌
مقصد اشاره بود
كه عشق جمله اشارات است‌
نزد عوام‌
عشق‌
مرغ شبان فريب است‌
دور مي‌شوي‌
نزديك مي‌شود
نزديك مي‌شوي‌
دور مي‌شود
و من به راه
و راه به من
يگانه‌ترين هستيم‌
و من هميشه در راهم‌
و چشم‌هاي عاشق من‌
هميشه رنگ رسيدن دارند
سپور صبح مرا خواهد ديد
كه باز پرسه‌زنان خواهم رفت‌
زمستان 53
________________
1- شناگر و مخفّف آشناي آب‌

.

.

خاطره حجازی

خاطره حجازی نویسنده، شاعر، مولف، داستان نویس و ادیب ایرانی به سال 1340 هجری شمسی در اصفهان چشم به جهان گشود. او لیسانس فلسفه دارد، خانه دار است و همراه همسر و دو فرزندش در تهران زندگی می کند. او همچنين از پايان نگارش رمانی با عنوان «الهه ی شعر» خبر داد كه به تحليل وضعيت شعر در دوره ي معاصرميپردازد. اين نويسنده كتاب «تئوري شعر» را نيز كه حاصل تجربيات تمام سالهاي فعاليت اوست، در دست نگارش دارد.

خاطره حجازي به گفته خودش از سن 24 سالگي با چاپ اولين اثر خود با عنوان «بام من» وارد جرگه ي نويسندگي شده است، آخرين كتاب او نيز كه در نمايشگاه كتاب امسال نيز عرضه شد، رمان «تو خوبی» بود.

در زمينه شعر مجموعه هاي «بام من» (1364)، «اندوه زن بودن» (1371 چاپ سوم)، «خواهش ميكنم پيش از مننمير»(1369)،«مكاشفه حوا» (1371)،«مادرانه ها» (1376) در زمينه رمان «در شبايلاتي عشق»(1371)،«اثر پروانه» (1378)،«زو»(1380)،«تو خوبي»(1389)، درحوزه داستان كوتاه «چراغهاي رابطه» (1371) و «خانم آب» (1381)، در زمينهگردآوري «اسير و عصيان» (1378)،«نيمه پر»(1378)،«بعد از حوا»(1380)،«پيش ازهمهي تاريكي» (1380)،«شايد رسيده باشي»(1380)،«گت، يعني برو»(1380)، «فقطپريها عاشق ميشوند»(1384) در حوزه داستان كودكان:«كنارو، رودسيستاني»(1374)،«داستان دوستي من و بابا» (1374) و در زمينهي كارهايي كهمشترك با ديگران انجام شده است كتابهاي «فيزيك بي فيزيك» (1380) و سرلشكرعشق(1384) از خاطره حجازي منتشر شده اند.

سروده های حجازی در آغاز از آرمان گرایی هایی چند تهی نیست. از زندگی و انسان به این آرمان گرای ها معطوف می شود. از توجه به میهن خویش نیز غفلت نمی ورزد. اما البته به دامان ایدئولوژی درنمی غلتد:

یافتندش

در دشت های بی خون زرد

که لب هایشان گویی از بوسه های او چاک شده بودند

نه از خسّت سدها و آسمان

(بام من، 17)

.

روز جرعه ای از نور سر می کشد

و شب یک دانه ستاره را لای لقمه ای از ماه می گذارد

موی بیدها را می بافد

 مورچه ها را می بوسد

و اقیانوس را به من هدیه می کند

در انگشتانه ی بیت هایش

( بام من، 40)

.

می خواهم به قدرت زلزله ای فریاد بزنم

تا زمین دهان بگشاید

و من خردینه دخترانم را

چون گنجشک های یخ زده

به خاک بسپارم

که آنان از وظیفه ی کهن رها شدند

بی آن که فرقی با کهربا داشته باشند

(اندوه زن بودن،13- 14)

لیکن ما زن بودیم

و زنان آن مردان بودیم

پس با امید به بازگشتشان

تنها دست و متکی به اندیشه ی خودی

خوک ها را از کشتزارها راندیم

قبل از کارِ خانه به کارخانه ها رفتیم

شب ها کتاب عشق و آزادی خواندیم

اما هیچ کس باور نکرد

که از میان جنازه های شبانه

چیزی مثل جسد را

از یخِ خون اجساد دیگر شکسته است

( اندوه زن بودن، 44- 45)

.

پرنده در چشم هایم غوطه می خورد

اشکم را نچین

آرامش در ردایم نفس می کشد

دست مرا بگیر

خنجری بر دلم نشسته

شانه هایم را خیس هق هق کن

( مکاشفه ی حوّا، 32)

کسی در گوشم می گفت:

وقت خوبی نبود که از فردا بگویی

جایی که شاعر

صدسال باید به انتظار درک صدایش بنشیند

مثل عقاب ها نپر

از ظلم آشکار

و نان ملموس و

ستیزه بگو!

ما مردمانی میانه بالاییم

هم قدّ آرمان هامان

حرف اول را آخری ها نمی زنند

چه کسی باور می کند حریف تابستان تو باشی و

این ابرها را تو دعوت کرده باشی

تا با خطابه هایشان سطح آب ها را بالا بکشند

شاعر چنین سرزمینی چنان توانا نیست

مثل عقاب ها نپر

بیشتر از آزادی نخواه!

( مادرانه ها، 62)

منبع: عابدی، کامیار(1380)، به رغم پنجره های بسته( شعر معاصر زنان)

.

مینا اسدی 

مینا اسدی, شاعر, روزنامه نگار, مقاله نویس در 22 اسفند 1322 در ساری تولد یافت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه اش را در آنجا گذراند سپس به تهران آمد و تحصیلاتش را در رشته روزنامه نگاری در دانشکده علوم ارتباطات به انجام رساند و در پی آن در نشریات آن زمان به کار پرداخت. او نخستین دفتر شعرش را در 18 سالگی به نام «ارمغان مینا» در ساری به چاپ رساند و چندین سال به درازا کشید تا انتشارات امیرکبیر دفتر دوم شعر او «چه کسی سنگ می اندازد» را به سال 1350 در تهران به چاپ رساند. او پیش از سال 1357 به سوئد سفر کرد و دفتر سوم خود را پس ازازدواج به نام «من به انگشتر میگویم بند» به همت انتشارات پگاه در لندن چاپ کرد و در پی آن دفاتر «کارنامه» و از «عشق در جهان چیزی نمانده است» او نیز از سوی همین انتشارات منتشر شد. مینا اسدی پس از آوردن 2 فرزند از همسرش جدا شد. اما ناکامی در ازدواج به نیروی خلاقه ی او افزود و از آن پس با شور بیشتری به سردون شعر و مقاله نویسی و انتشارات کتاب ادامه داد.
از آثار این زمان او» دختر گم شده», نشر مینا_سوئد, «بی عشق بی نگاه» نشر پگاه_لندن و کتاب مستند «با بچه های تبعید» به فارسی و سوئدی.

از آثار در دست چاپ او که به خاطر فعالیت های اجتماعی اش در سال 1996 برنده ی جایزه ی جهانی بنیاد «هلمن_هامت»شد. به کتاب های «من به دنبال شما آمده ام» و مجموعه مقالات «رویاهایی در بیداری» و دفتر شعر «ویرجینیا وولف و سگ هایش» اشاره می شود

دریا در پشت تردید های توست ، از میان گمشده ها ، من به انگشتر می گویم بند ، حوا و من ، با بچه های تبعید ، بی عشق بی گناه ، می خواهم به شانه ی تو باز آیم ، درنگی نه ! که درندگان در راهند ، و … متاسفانه هیچکدام از کتاب های منتشر شده ی وی در دسترس ما قرار ندارند (به دلیل سانسور) … تنها شعر « دوباره می شود آری … » از سروده های ایشان با نام « هلا » در کتاب ترانه های ماندگار « ستاره های سُربی » ( گردآوری و تدوین : حامد حمیدا ، انتشارات حمیدا ، سال 1379 ، ص 173 ) که مجموعه ای بود از برخی ترانه های اجرا شده توسط « ابراهیم حامدی » ، طی سال های اخیر در ایران به چاپ رسیده (البته این کتاب هم به تازگی توقیف شده است)، که این شعر زیبا را با صدای « ابی » و موسیقی بی نظیر « اسفندیار منفردزاده » در آلبوم « طلوع کن » شنیده ایم :

هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر میهن هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر تبعید دو با ره می شو د، آ ری به با غ گل رویا ند دو با ره می شو د، آر ی به دشت سبزه نشاند دوبا ره می شود از خا نه ها ی شا د گذ شت دوبا ره می شود ا ز کو د کا ن ترا نه شنید دوبا ره می شود ا ز عشق گفت و ز یبا شد دوبا ره می شود،آ ری اگر به پیوند یم به دید گا ن پر از انتظا ر شب زد گا ن دوبا ره می شو د، آ ر ی اگرشکسته شود شب سکوت و شب ترس ویأ س ما یارا ن هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر تبعید هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر ایرا ن.

شعر  : الف…     لام…  ميم…

مينا اسدي
الف…
لام…
ميم…

آ…
مثل آيت‌الله…
آفتي که به کشتزار آرزوهاي مردم افتاد…
آ…
مثل آهنگران…
«امت اسلام…
ملت نالان…
براي فتح کربلا…
پيش به سوي جبهه‌ها…»

آ…
مثل آوار…
آواري که بر سر مردم ما فرود آمد…

آ…
مثل آزادي…
آزادي،
آن گوهري که در جستجوي آن،
آواره‌ي کوچه‌هاي غربت شديم

ب…
مثل بيتا…
بيتاي سيزده ساله
«مادر…
مادر…
نگذار مرا ببرند…»

ب…
مثل برادر
«برادر …
برادر …
اين بچه دهنش بوي شير مي‌دهد …»

ب …
مثل بهايي …
«دفع شر…
پاک کردن زمين از کفار»!

ب …
مثل بهار آزادي …
اعدام بيتا …
تيرباران بهار …
سنگسار بدري …
مثل باران گريه‌هاي مردم …

ب …
مثل بيضه
مثل بيضه‌ي اسلام
در دستمال ابريشمين نويسندگان نامه‌نويس …

ب …
مثل به من چه مربوط است …
مثل به من چه …
به تو چه…

پ …
مثل پروين …
مثل پاهاي بريده‌ي پروين …
مثل پويا پسر پروين
که جز سلول زندان خانه‌اي نمي‌شناسد…

ت …
مثل تير …
تيربار …
تيرباران …
تحقير …
توهين …
تهمت …
ترور …

ت …
مثل تواب …
توابان خجالتي …

ت …
مثل تو که نشسته‌اي
و از وحشت مي‌لرزي …

ت …
مثل ترسي که ترا فلج کرده است …

س …
مثل«سعيد» ..
مثل سرو ايستاده ..
مثل «سعيد سلطانپور» ..
- جان عاشقي که ويران شد-

س …
مثل سانسور …
مثل «سعيدي سيرجاني»
مثل سنگ …
مثل سنگسار …
سنگسار زناني که به جرم عشق به خاک و خون غلتيدند…

س …
مثل سگ …
سگ ِ زرد ِ برادر ِ شغال …

ش …
مثل شهر …
شهرهاي پُر از حوض و فواره و ميدان
شهرهاي پر از مسجد و شبستان
شهرهاي از درون ويران

ش ….
مثل شوش
آلونکهاي پر از بچه‌هاي بيمار …
مثل شب …
شوش در شب …
شب‌هاي تيره و تار …
شب‌هاي فقر و گريه‌هاي پنهاني …
شب‌هاي مادران ديوانه…
شب‌هاي مادران دربدر …
شب‌هاي مادران ِ جوان‌گُم‌کرده …
شب‌هاي …

چ …
مثل چماق …
چاقو …
چاله …
چاه …
مثل چمن‌هاي بي‌نظير دستپخت آقاي‌شهردار…

چ …
مثل چشمان گشاده از وحشت زهرا
به هنگام سنگسار …
مثل «چه گويم که ناگفتنم بهتر است …
زبان در دهان پاسبان سر است»!!

خ …
مثل خميني …
مثل خامنه‌اي …
مثل خاتمي …
«درود بر سه سيد فاطمي …
خميني،
خامنه‌اي،
خاتمي»!

خ …
مثل خور و خواب
و خشم
وشهوت …

خ …
مثل خلخالي …
«آره جانم
تا حکم اجرا نشود،
نمي‌روم
مي‌مانم
تا اعدام‌ها را با چشم خودم ببينم.
بعد به خانه مي‌روم
و با خيال راحت مي‌خوابم
- مي‌خوابي؟
- بله
چطور مگر؟
آن هم چه خوابي
سرم را که مي‌گذارم
بيهوش مي‌شوم» !
خ …
مثل خيانت …
ادامه‌ي خيانت …
پذيرش خيانت …

ج …
مثل جماران …
جلاد …
مثل جان‌هاي پرپر جوانان يک نسل …
مثل جابه جايي مهره‌ها …
مثل جوک …
مثل جامعه‌ي مدني …!

د …
مثل داس …
درو …
ديو …
ديوار …
دگرانديش …
دار …
رقص جنازه‌ها بر دار …

ر …
مثل روشنفکر …
مثل رحمان و الرحيم …

و …
ز …
مثل زرشک … !

الف …
لام …
ميم …

و الي غير النهايه!

سپتامبر نودوهشت- برلين
از دفتر شعر «دريا پشت ترديدهاي توست»

.

نازنین نظام شهیدی

«نازنين نظام شهيدي در اول اسفندماه 1339 شمسي در اروميه به دنيا آمد. اصليتش خراساني است و خانواده او همگي اهل شعر و ادب و عرفان بوده اند. جدش حاج ميرزا حبيب خراساني شاعر و عارف است، مادرش ويسه حبيب اللهي از شعراي مطرح خراسان بود. نظام شهيدي در رشته ادبيات عرب داراي مدرک فوق ليسانس از دانشگاه تهران است. او اعتقاد دارد شعر برايش بيشتر يک سلوک است و راهيابي به حقيقت. به اعتقاد او زندگي تنها در دنياي ادبيات شکل مي گيرد و مفهوم مي يابد و عجيب ترين و عميق ترين حوادث زندگي گويي فقط مي تواند در پرتو کلمات شکل راستين خود را بيابد. نازنين نظام شهيدي در طول حيات هنري اش سه کتاب منتشر کرده که در هر يک از آنها چهره تازه يي از شاعر نشان داده مي شود که بدين سان کتاب چهارم او که در دست چاپ است شايد باز متفاوت با ديگر آثارش باشد. سه دفتر شعر او به ترتيب؛ «ماه را دوباره روشن کن» زمستان 69 نشر شيوا، «بر سه شنبه برف مي بارد» پاييز 72 نشر نيکا و «اما من معاصر بادها هستم» بهار 77 نشر نيکا نام دارد.»

منبع > کارنماي زنان کاراي ايران از ديروز تا امروز- پوران فرخ زاد

وی در ۲۸ دی ماه سال ۱۳۸۳ خورشیدی در سن پنجاه سالگی، ساعاتی بعد از شرکت در مراسم جایزه شعر کارنامه، در منزل نگار اسکندرفر بر اثر لغزش پا و اصابت سرش به میز درگذشت. جسد وی به مشهد منتقل و بنا به وصیت در کنار مادرش به خاک سپرده شد..

بر سه شنبه برف می بارد > شنیداری

بر سه شنبه برف می بارد

برف پاکن ها دست تکان می دهند.

بر سه شنبه برف می بارد.

دست تکان می دهیم:

- » خداحافظ…»

برف پاکن ها از روی تو برف سه شنبه را می روبند

من دست تکان می دهم نقش تو را پاک می کنم

- » خداحافظ… «

بر جاده خالی برف می بارد

و برف پاک کنی دیوانه وار به این سو و آن سوی جدار گلو می کوبد.

در گلویم بر نام تو برف می بارد…

بازی دمی دیگر از رویا باز می مانیم چنانکه باز می ماند

از بازی کودک تنهایی که بادکنک ارغوانیش یکدفعه می ترکد

و آوار هوایی پاره پاره در گلو ناگاه…

دمی دیگر رویا در خانه ی شنی ته می نشیند

قلعه هایی بی سوار باروهایی بی عبور خاتونان…

دمی دیگر امّا عشق را به من بدهید

تا به دیواره های جهان خطّی در امتداد خود بکشم

آنجا که باز ماند من باز مانده ام…

دوستمان که …

دوستمان که نمی دارند

دریچه های ویرانیم

شاید ترکی گنگ بر دریچه ی متروکیم

یا باز همان چراغ خاموشیم

در آینه ای کهنه می تابیم

به خیابان بی انتها و خاکستری عصر، می نگریم

بی تجسّد آشنای هوایی تا هوایی مان کند.

دوستمانم که نمی دارند، آیینه های ویرانیم.

.

بياييد بادها را ترجمه كنيد

باران ها را

و اين سكوت وسيع را

در من حالا كه اين قدر بيهوده ام

با دست هايم ،خانه ام ،خيابانم

براي سامان تمام آن كلمات

باز بياييد باز بياييد

با كلماتي به طالع نو

زير نوري كه از شكافي نامرئي در كيهان مي تابد

تا من گزارشم را از ظهور شما و اين جهان كبود يك جا تمام كنم

تا دست هاي مرا رها كرديد

در كوچه گم شدم

و تا باز بگردم

از من جز چند ذره نامرئي و چند تراشيدگي حرف هيچ در هواي كوچه نمي چرخد

.

بگذاريد تنها من گريه كنم.

براي پايان اين خيابان سوگواري من كافي است.

شما لبخند بزنيد دست سايه كنيد

و از عبور تابستان بر پيكره ي اتوبوس ها شاد بمانيد

.

.

شیوا ارسطویی

شیوا ارسطویی

شیوا ارسطویی (متولد اردیبهشت ۱۳۴۰ در تهران) نویسنده، مترجم و شاعر ایرانی است.

مجموعه داستان‌های «آمده بودم با دخترم چای بخورم»، «آفتاب مهتاب» و «من دختر نیستم» و رمان‌های «بی‌بی شهرزاد» و «افیون» از آثار اوست. کتاب «آفتاب مهتاب» برندهٔ جایزه گلشیری و نیز برندهٔ جایزه یلدا در سال ۸۲ شده‌است. وی دارای تحصیلات کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی و کارشناسی بهداشت صنعتی از دانشگاه تهران است.

آشعار>   برگفته از کتاب گم

بلند ترین شب زمستان

بلند ترین شب زمستان

سرخ ترین قندیل هایش را بست به رگ هایم

و سنگ

که خورشید را بر شیشه نقش می زد

امشب با صد و بیست کیلو شب

بلندترین ارتفاع شکستن را افتاد

روی آفتابی ترین ظهر تابستان

پر سنگی

پر سنگی کوه بالا می کشدم تا به آبشاری بریزم زمین

بالا تویی

زمین    رختخواب امین

خواب   تو را می بندد

باز شدنش از زنگ

پوستی که می درد به پر سنگ کوه و آبشار و زمین

میانه ی راه پلیس عشق می پرسد «کجا؟»

می گویم آن بالاست

دوستش دارم همین!

       

صدای قرمزی از تاک

صدای قرمزی از تاک ریخت تا گفت شنا…

شنا؟

وقتی هنوز همسر دریا بودم و با آب

ماهی نطفه می بستم

وقتی کوسه هنوز کودک دندانش بود و شراب

شیرخواره ی انگور

بلد بودم

 لالای قرمزی از تن گریخت تا گفت شنا…

شنا؟

دریا که طلاقم داد

معشوقه ی جاده شدم

و شراب مادر تاک

شنا…

شنا؟

وقتی با رعد گرگ نطفه می بستم

یادم رفت و گرگ

زیر ماشین مرد

شنا؟

وقتی صدای تاک همرنگ لالای تن بود

بلد بودم

شنا

یادم

رفت

گم

 تو هیچ نقشی در فنجان

و قهوه فقط عصری ارمنی در فنجان فردوسی گم

                                                     میدان فردوسی گم

و اعداد کولی دستخوانم

در دستکش های زنی که گوشه ی کافه تقویمش را ورق می زد

و هرچه در کیفش

در فنجانی که قهوه اش در قلب قهوه ای گم

                                               گم

انگشت سبابه ام ته آن فنجان را که می فشرد

ترنج چل تکه ی عشق را می بافت

                                      گم

گم آنکه بدانم چشم های تو زیباست عاشق تو و

چشم های تو تا فنجان دنیا را پر کند

                                        گم

طواف تهمینه چسبیده به فنجان تن و

قرمز پوش جنونم دور میدان فردوسی

                                            گم

چای تازه ای دم کرده کولی

برگها در استکان و انگشتانم

در دستکش های زنی که گوشه ی کافه تقویمش را ورق می زد

                                                                       گم

چای تازه ای دم کرده کولی

برگها در استکان و انگشتانم

در دستکش های زنی که گوشه ی کافه تقویمش را ورق می زد

                                                                      گم

غروب را روی فرش ارزانم اذان یا…

تا طواف تهمینه با قرمز پوش جنونم دور میدان فردوسی

                                                                گم

چای ِ تازه ای دم کرده کولی

برگ های پخته ی چای چسیده به دیوار استکان

                                                   نشانی مارا

                                                                 گم

پاهایم نشانی هیچ کفشی را

تهمینه روی بازوهای طوافم

                               گم

قرمزپوش جنونم…

جنون

      اما

         گم…

               .    

گراناز موسی

گراناز موسوی (۱۳۵۲-تهران) Granaz Moussavi شاعر و فیلمساز معاصر ایرانی است. او به جز سرودن شعر به نوشتن نقد کتاب، ویراستاری ادبی، ترجمه، فیلمنامه نویسی، کارگردانی سینما و بازیگری نیز پرداخته است[۱].

وی دانش آموخته ی رشته ی سینما در مقطع دکتراست و کارگردانی اولین فیلم بلند داستانیش تهران من، حراج (به انگلیسی: My Tehran For Sale) که محصول مشترک ایران و استرالیا و منتخب رسمی جشنواره های بین‌المللی فیلم تورنتو، روتردام، پوسان (۲۰۰۹)، موزه هنر مدرن نیویورک Museum of Modern Art MoMA و برندهٔ جایزهٔ بهترین فیلم مستقل سال استرالیا « 09 Inside Film Awards» است را در سال ۲۰۰۸ در تهران انجام داده است .

پدر و مادر گراناز، هاشم موسوی صدابردار با سابقه تلویزیون و سینما و پروین چگینی فراهانی کارشناس نودال تلویزیون بودند. او از طرف مادری نوادهٔ قائم مقام فراهانی است.

پس از سپری کردن دوران دبستان در مدرسه رازی و سپس گرفتن دیپلم دبیرستان هدف، بین سالهای ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۳ در کلاسهای بازیگری تئاتر حمید سمندریان و مهین اسکوئی شرکت کرد. همزمان تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته شیمی در دانشگاه الزهرا آغاز نمود که بعداً با مهاجرت به استرالیا در سال ۱۳۷۶ آن را رها کرده،[نیازمند منبع] در رشته سینما در دانشگاه فلیندرز[۲] و سپس مدرسهٔ فیلم، تلویزیون و رادیوی استرالیا (AFTRS) به ادامهٔ تحصیل پرداخت. پایان نامه ی دکترای وی در دانشگاه سیدنی » زیبایی شناسی سینمای شاعرانه » بوده و او مشغول به تدریس پاره وقت در دو دانشگاه در استرالیا است.

گراناز از کودکی شعر می‌سرود[۱]. در ۱۲ سالگی برنده جایزه شعر دانش‌آموزی منطقه ۳ تهران شد و در ۱۷ سالگی نخستین آثارش را در مجله‌های آدینه، دنیای سخن و چاووش به چاپ رساند. سپس یکسال بعد نوشتن نقد کتاب و ویراستاری ادبی را در مجلهٔ دنیای سخن آغاز کرد. [۱].

از گراناز موسوی تا کنون سه مجموعه شعر در ایران به چاپ رسیده است. نخستین دفتر شعرش «خط خطی روی شب» در سال ۷۶ توجه اهل قلم و جامعه ادبی ایران را به خود جلب کرد. همان سال، م. آزاد، شاعر و منتقد برجسته، در نقدی بر این مجموعه در مجله آدینه از کشف استعدادی تازه در شعر معاصر خبر داد. در سال ۱۳۷۹ دومین دفتر شعرش، «پابرهنه تا صبح» (نشر سالی) را منتشر کرد که برنده نخستین دوره جایزه شعر امید ایران، «کارنامه» شد و به چاپ چهارم رسید. سومین کتابش «آوازهای زن بی‌اجازه» (نشر سالی) در سال ۱۳۸۱ در تهران، و چهارمین کتابش نیز «Les rescapés de la patience» در پی بورسیه ادبی در فرانسه، به شکل مجموعه دوزبانه در سال ۲۰۰۵ در این کشور به چاپ رسید.

شعرهای او تا به حال به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، پرتغالی، سوئدی، ترکی و کردی در کتابها و منظومه‌های گوناگون به چاپ رسیده‌است. او همچنین از داوران جایزه ادبی والس بوده‌است. در سال ۲۰۰۲ پژوهشی با عنوان «دنیای نمادین گراناز موسوی و سبک نوشتاری آن» (L’univers symbolique et son écriture chez Granaz Musavi) در دانشگاه سوربن روی کارهای وی منتشر گردید. او در سمینارها و کنگره‌های مختلفی در فرانسه، بریتانیا، آمریکا، ایتالیا، سوئد، اسپانیا، لوگزامبورگ و کانادا شعرخوانی و به دعوت دانشگاه استنفورد و دانشگاه لندن سخنرانی داشته است.

گراناز در ۱۷ سالگی در فیلم «به خاطر همه‌چیز» به کارگردانی رجب محمدین (۱۳۶۹) بازی کرد. در سال ۱۳۷۲ نیز در فیلم «جاده عشق» از همین کارگردان به ایفای نقش پرداخت[۱]. وی در فیلم «لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند» دستیار و تدوینگر دیجیتال فیلم بوده‌است. درسال ۲۰۰۶ وی برندهٔ جایزهٔ بهترین طرح فیلم‌نامهٔ سال ( تهران من، حراج ) در استرالیا شد و در جشنواره فیلم کن حضور یافت. در سال ۲۰۰۹ این فیلم برندهٔ بهترین فیلم مستقل سال دراین کشور شد .

گراناز موسوی در سال ۱۳۸۶ به ایران بازگشته و با همسرش دکتر امیرچگینی، پزشک و رواندرمانگر در تهران زندگی می‌کند. وی کارگردانی اولین فیلم بلندش «تهران من، حراج» «My Tehran For Sale» منتخب رسمی جشنواره بین‌المللی فیلم تورنتو (۲۰۰۹)، موزه هنر مدرن نیویورک Museum of Modern Art MoMA و برندهٔ جایزهٔ « 09 Inside Film Awards» که محصول مشترک ایران و استرالیا است را در سال ۲۰۰۸ در تهران انجام داده است [۳].

شعر

عشق در یک پرده >   برگرفته از كتاب  پابرهنه تا صبح

زن: دو دستی دوستم بدار
در تخت خوابی كه پاهایشان در مه فروشده
كسی هوایمان را ندارد
می توان آه را دزدید
تا ماه غلتید
و پیش از آنكه سر برسند
به راه افتاد
مگر تا میدان سر به هوای مین
پشت چند خاكریز می شود خوابید؟

مرد: آخر آسمان دیگر نمی گوید آبی ترین لباس خوابت را بپوش!
گناه ما هنوز جاده ای است كه می گوید:
برو!

زن: شاید فردا در تخت خوابی كه پاهایش در شن فرو شده
سپیدترین لباس خوابت را بیاورم
همین حالا

آژیر سرخ در پنجره خرما ریخت
مهلت نداد مرد بگوید
دو دستی دوستم بدار
برگرفته از كتاب
پابرهنه تا صبح

.

«ما سه نفر بوديم
گربه و من و سنجاقك

ما سه نفر بوديم
دست‌هامان بي‌سايه
سايه‌هامان بر ديوار

ما دو نفر بوديم
يادهامان در خانه
خواب‌هامان از دريا
و لب‌هامان تشنه

ما يك نفر بوديم
بعد هم اندكي باران آمد
…»
«پرندگان پشت بام را دوست دارم
دانه هايی را که هر روز برايشان ميريزم

در ميان آنها
يک پرنده ی بی معرفت هست
که مي دانم روزی به آسمان خواهد رفت
و بر نمي گردد.

من او را بيشتر دوست دارم

«

«پشت پنجره‌ام كلاغي است
اخمش مي‌كنم
جيغ مي‌كشم
نگاه مي‌كند
نمي‌رودبيش از اين به من نمي‌رسد
غروب زمستان
و كلاغي كه عاشق من است
«در عکس چشمان تو
خواب های من پیداست
در شبیه پوست من
شب ها
چیزی شبیه خواب های تو می چرخد
هر شب به خواب هایم بیا
تا عکس مان هی به هم شبیه تر شود»
«قاصدکي را فال مي گيرم و رها مي کنم به ماه
برگرد جمعه ی روز هاي بچگی
برگرد با همان پسرک که باد بادک روييده بود از دستش
و من با تمام ده انگشتی که بلد بودم
عاشقش بودم
.
«همين قدر آسان!
آسمان كاردستي ناتمام كودكي است
كه ماه را هلالي كژ بريده و چسبانده به گوشه‌يي
و دريا
آوازخوان پيري كه مرغان غربتي خالكوبي‌اش كرده‌اند
اگر تنها نيم روزي به پايان جهان باقي است
دستانم را بگير
تا از برهوت حرف بگذريم
و پابرهنه در هم رها شويم
«

.

پگاه احمدی

http://www.tasiyan.ir/images/news/93.1.jpg

پگاه احمدی متولد 1353- تهران است. وی تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی رشته ی زبان و ادبیات فارسی به پایان رسانیده  و فعالیت ادبی وی از سال 1370 با چاپ نخستین شعرهایش در ماهنامه ی ادبی تکاپو (به سردبیری منصور کوشان) آغاز شد. چاپ بیش از 60 عنوان مقاله در زمینه ی نقد شعر، مباحث نظری مرتبط با شعر و ترجمه ی شعر در ماهنامه های ادبی و هنری از جمله دوران، کارنامه، کِلک، جهان کتاب، بخارا، بیدار، سبک نو، فیلم، زنان، عصر پنجشنبه، آذرنگ، نافه، شوکران، آزما، نگاه نو، پیام شمال، پاپریک  و  … از جمله فعالیتهای وی به شمار می رود.

آثار منتشر شده :

1-  مجموعه شعر » روی سُل ِ پایانی «، 1378، انتشارات نگاه سبز
2 -    ترجمه گزیده ای از اشعار سیلویا پلت با عنوان » آواز عاشقانه دختر دیوانه «، 1379، انتشارات نگاه سبز

 3 – مجموعه شعر » کادِنس «، 1380، انتشارات نگاه سبز
4 – مجموعه شعر » این روزهایم گلوست «، نشر ثالث، 1383
5  – شعر زن از آغاز تا امروز ( نقد و پژوهش به انضمام آنتولوژی شعر زنان پارسی گوی معاصر )، نشر چشمه، 1384
6 –  صد و یک هایکو از گذشته تا امروز  ( ترجمه )، انتشارات کتاب خورشید، 1386

7 – آهوخوانی ( مجموعه شعر )، انتشارات آهنگ دیگر (در دست انتشار )

 

 پیش درآمد ِ هجرانی

   1

  خواب بودی که سینه خیز نوشتم

 تاریکی ِ اتاق ، تمام اش نکرد

 خواب بودی وَ روی کاغذها ،

 تکرار ِ قتل ها وُ آینه ها بود

 اما ،

 این گوشه از جهان که بی خبرم می کند

 اینجا که با تو گُل می اندازم ،

 خطّی از خون ِ این خیابان ها ،

 برای چند لحظه فراموش می شود

 در را می بندیم

 تا نشنویم ، نبینیم

 چند سالمان شده آخر که هرچه غمگین تریم

 کمتر می شود بتوانیم ،  درست حسابی ، تمیز ، گریه کنیم …

 جایی در پوست ات مثل گوزن ، فرو می روم

 وَ فکر می کنم که سرنوشت مان این نیست

 باید به فکر ِ تعمیر ِ ساعتی باشیم

 که از بس به فکر ماست ،

 صبح ها

 بیدار باش اش را

 نمی زند .

  2

  مثل زنی که از عبور وُ شیشه می ترسد

 می ترسم از جدا شدن ام

 وَ ترسم از اشیاء ،

 ترس از  زوال ِ دهانی ست

 که در محاق تن ام ساختی

 عادت کرده ایم یا

 عادت کرده ایم ؟

 که قطعه قطعه می افتم

 در آئینه ای که آب های زمین را

 وارونه کرده است

 آبشش را

 در لیوانی پُر آب ، رها می کنم

 وَ  ترس ِ خواستن ات در سرزمین ِ بی ماهی

 شعری را به گریه های مان متقاعد می کند .

 وَ مرد ، توی تاریکی

 آهسته گفت : » نرو ! «

 .

بیات ِ تُرک

نشسته ام ماه ، روی دستم نماز می خوانَد

پُشت

سیل ِ سلیطه می ریزد

کاشی

صدا

وَ در که مسجد را

با چادرهای پاره پشت ِ هوا می بَرَد

عکس های تاریخی

که از گلو خفه تر می شوند

پُشت ،

نیشابور ِ پاره می ریزد

نور آنقدر می چرخد ، می تابَد ، می پژمُرَد که می ریزد

وَ من آنقدر عاشق ِ این ماهوت ِ کهنه ام

که نمی دانم با این دست های جوان چکار کنم

با این هوای رفته تا ته ِ حوض

با این پوشیه

که گوشه های رضاشاه می رود

زمان ِ گمشده در ساعتی که هرشب ، لال

لالایی ِ مرا خوانده ست

هر صبح ، کر،

بالای کرکره رفته ست !

هوا

هوا که هرشب ، بیشتر گم می شود

صدا

صدا که لای درهای گرفته می گیرد

وَ شب که هرگز مرا به حال ِ دیوار ِ روبه رو نگذاشت !

هوا

هوای پُشت ِ اذان

هوای بلند شده از پُشت ِ خاک ِ چادرها

دست های نَشُسته ام را بُرد

به این صدا که از بس به مهربانی ِ درها فشار داد

زیر ِ پنجره افتاده ایم !

هوا

هوا که از بیات ِ تُرک ، قدیمی تر است

وَ از چهارگاه ، قدیمی تر است

وَ مثل ِ » نقش ِ رستم » به طاق می چسبد

نشسته ام ماه ، روی دستم نماز می خوانَد

نشسته ام وَ توی دستم ماه

ماه

شکل ِ آی با کلاه .

.

شعر لیلیوم برای «لامینور»

توهّمِ چاقوهایی که روی سیم، آوازشان صدای قیچک می‌دهد!

 توّهمِ رزونانس! *

 تمام خط‌های‌ ای‌چینگ

 تمام بازوها

 وَ اژدها که شگفت‌انگیز نیست!

 ورودیِ بودای چاق که برکت می‌دهد

 تمام گیاهانی که رشدشان در نور، شبیه رشدشان در نور می‌گذرد

 تمام گام‌های مینور

 تمام بشقاب‌های مربع، لیوان‌های فانتزی

 فقط  برای اینکه بشقاب‌های مربع، لیوان‌های فانتزی باشند!

 پنج دقیقه با مربای تمشک!

 پنج دقیقه با تمام چیزهایی که مارک  «اِل‌اِس» دارند

 تمام چیزهای ثابت، بدون حرکت، یکنواخت

 تمام چیزهای نود درجه، قطعی وَ self control

 تمام چیزهای بدون آنارشی، منقطع، بسیط، قابل یادآوری

 تمام چیزهای نامتمرکز، برای اینکه سخت تمرکز کنی

 تمام شعرهای لافونتن

 تمامِ تابلوهای «ایوان یاکوب یاکوویچ»!

 تمام آنچه سنت را تشکیل می‌دهد

  تمام پوست‌هایی که عایق‌اند

 تمام  لیلیوم‌های سفید برای فراموش کردن لیلیوم‌های سفید

 تمام نقاش‌هایی که معشوقه‌های شان را شبیه مارهای مِدوز می‌کشند

 تمام چسب‌های لاتکس روی فلزّاتِ سرد

 تمام بامبوها که حلق‌شان هر روز،

 برگ‌های لوله‌ای متولد می‌کند

 تمام یوگی‌های سواحلِ کارائیب

 تمام عکس‌های بمبارانِ شیمیایی حلبچه

 تمام میزهای پوکر شبیه میزهای پوکر

 تمام injection ها شبیه injection ها

 تمام مخدرها شبیه محرک‌ها و محرک‌ها شبیه مخدرها

 تمام چهره‌های سیاسی شبیه تمام چهره‌های سیاسی

 تمام مردهایی که عاشق‌شان بوده‌ام شبیه تمام مردهایی که عاشق‌شان بوده‌ام

 می‌بینی!

 تو هیچ اسباب‌بازی تازه‌ای برای من نداری «پدرو آلمادوبار».

  ______________________________________________________________

 * رزونانس : هم‌صدایی ِ دوساز هم کوک

.

.

فرخنده حاجی زاده

فرخنده در سال ۱۳۳۲ در بزنجان کرمان زاده شد و از کودکی با موسیقی آشنا شد و بعدها در کلاس‌های درس رضا براهنی فعالیت‌های دیگری را پی‌گیری کرد. پس از پایان دوره ابتدایی خانواده‌اش برای امکان ادامهٔ تحصیل فرخنده به شهرستان بافت مهاجرت کردند و چند ماه بعد، با ازدواج او، به دلیل حرفهٔ نظامی همسرش، به آذربایجان شرقی رفت. در چهارده سالگی پسرش «پژمان» را که امروزه همکار او در ادارهٔ انتشارات ویستار و مجله بایا است، به دنیا آورد. با تولد فرزند دومش، «پیمان»، موقتاً ترک تحصیل کرد که بعداً تحصیل را دوباره آغاز کرد و تا پایان دورهٔ کارشناسی ادامه داد.

فعالیت ادبی حاجی زاده در سال‌های ۵۳-۵۴ با سرودن غزل آغاز شد و به عضویت انجمن ادبی خواجوی کرمان درآمد. از سال ۱۳۵۷ به عنوان کتابدار به استخدام وزارت علوم و فناوری درآمد که همچنان ادامه دارد. در سال ۱۳۵۹، بنیانگذار و مسئول کتابخانهٔ دانشکده ادبیات دانشگاه کرمان شد که گردآوری کتاب‌شناسی اساطیر و ادیان حاصل کار و تلاش این دوره‌است. در سال ۱۳۶۸ به دانشگاه تهران منتقل شد و اولین قصه‌اش، «وهم سبز» را نوشت.

از چهار برادر او، سه تن در شعر و موسیقی دستی دارند. که یکی حمید حاجی زاده از قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای بود، شاعر کرمانی که به طرزی فجیع در کنار پسرش، «کارون» در شب ۳۱ شهریور ۱۳۷۷، با ۳۸ ضربهٔ چاقو به قتل رسید. فرخنده حاجی زاده پیگیری قانونی روشن‌ترشدن چرایی و چگونگی این قتل و مجازات آمرین و عاملین آن را ادامه داده‌است.

فرخنده حاجی زاده علاوه بر مدیریت انتشارات ویستار، مدیر مسئول و سردبیر مجلهٔ ادبی- هنری بایا، جنگ ادبی هنری گفتمان و عضو هیأت مدیره جمع صنفی فرهنگی زنان ناشر می‌باشد. او نشریه ادبی، هنری، تحلیلی، آموزشی «قال مقال» را نیز منتشر کرده‌است.انجمن قلم آمریکا اولین جایزه جهانی آزادی انتشار خود را به خاطر «تلاش در زمینه چاپ کتاب‌های عالی، شجاعت و پشتکار» به فرخنده حاجی زاده اهدا کرد. در مراسم اهدای این جایزه، نویسنگان سرشناسی مانند آرتور میلر، راسل بنکس، ادوارد سعید، آرتور شلزینگر و توماس فریدمن حضور داشتند

کتابفروشی انتشارات ویستار محل تجمع اهل قلم و علاقمندان به کتاب نیز بود و جلسه‌های شعرخوانی، قصه‌خوانی و گفت و شنود با اهل قلم در محل کتاب فروشی ویستار برگزار می‌شد. به دستور اداره اماکن با کتابفروشی‌هایی که «کافه کتاب» داشتند برخورد شد و در همین زمان با شکایت مالک محل کتابفروشی، محمدعلی ذوالفقاری و با وکالت محمود حمزه، یک سرهنگ بازنشسته و وکیل دادگستری کنونی، ماموران اجرای احکام مجتمع قضایی شهید بهشتی با کامیون، کارتن و کلیدساز برای شکستن درب کتابفروشی و بردن کتاب‌ها، به کتابفروشی ویستار مراجعه کردند.

شعر

  • طلعت منم(مجموعه شعر)

طلعت منم!

زلیخای بی عصا        خون دور چشم هایش چرخ می خورد

دندان شیریم لق    کباب گنجشک      بوی تو     دلم دود، دود، دود

پیرهن های مشترک    کلاس های مشترک     مدرسه ی مشترک

معلم هایمان بر تربت تو   نه   برگورمن ایستاده اند که خواهر مرگم

                                      زلیخای بی عصا و چشم های کارون

 

تنگ غروب زن با روزنامه و عکس برابرم می ایستد

                    » طلعت     منم    این بیست و پنج سال کجا بودید ؟»

 

و کوچه باغ های تبریز رژه می روند

خط تو میان دفتر آن زن که مادرست و چشم های کارون

با این همه چشم     با این همه اشک      باور کنم ؟

همه    ما همه در کورترین نقطه شکل شکست    شکست شکل ما،

                 نه     ما  شکل شکستن دور از تو ایستاده باور نمی کنیم

 

پیرزن های کودکی        مادر میانه خاک باد می دهد

از حنجره ملای شهر قاعده زندگی ؟ نه     آداب ترحیم را بر هم

                                                                          می زنی

 

زنی چروک      کور  در تابوت تو

گویند: بیارید خواهرش

قد راست می کند از خانواده ی ما؟! اهل خداحافظی، 

                                                          نه  هیچ کس

می لرزد دستی: بس کن     نلرز     ما هیچ کدام نمی بینیم

 

 

نمی بینند تنها چشم های کارون رژه می روند

بازپرس ویژه ی قتل می گوید : زیبایی کارون! زنی ورد می گیرد:

                                              رود    رود     رود

با این همه چشم     با این همه اشک     جاری نمی شوی ؟

                                                خشکیده ای کارون ؟

اروند از چشم خلایق جاری     نرگس نمی روید!

طوفان که می گیرد    ارس که طغیان می کند     خاک نرگس های

                                                                 تو را پر می کند

 

نرگس فروشان روستا دور تو حلقه       زنی وای می زند :آهای

                              نرگس فروشا همه ی نرگس هاتون خریدارم

 

زیبایی کارون نرگس های تو        دختران نرگس فروش و سهم من

                        از تو       سهم من از همه ی جهان همیشه کم

جهت یادآوری

به طور کلی چشم هایت را دوست دارم

جزئیاتم کنار تو بی ربط

تفاوت می پسندی

با طای دسته دار

با تای بی دسته؟

کور شود «دریدا» که تفاوت را نمی بیند

وقتی میان پرانتزها کشیده می شوم

و می شوند کشیده تر فاصله ها

جهت یادآوری

«رای» کنار تفاوت را هم که بردارم

واو عطفت نمی چسبد به کلیتم اما

به طور کلی بعضی چیزها جزییاتش قشنگ

و چشم هایت که دو دو می زنند

..

مریم هوله

مانی

بادهای بیابانی آسمان را بردند
و مانی در شهر رها شد …
درختان از زوزه افتاده بودند و
میمون ها از د مُ در خواب تاب می خوردند …
پر هّ های روز چنان می چرخید که تابستان سردش می شد
فکر در دهانش آب می شد
و مانی بزرگ ترین ماهی شهر بود !
حافظ مبارک ترین خلال دندان
مولوی پتکی از پر خدا که بر سر آدم فرو کوبان
قدم های مانی چگونه به گل می نشست ؟
- که هیچ لکه ای بر صورت و لباس هیچکس
تقصیر او نبود –
و شهر در گل مانده بود تا زانو ….
لب بیاورید
کوسه ها دندان من هستند
چه نیازی به آسمان و از آن بزرگ تر کسی ؟
تا مرا میان مرد و زنی بنشاند ؛
نطفه نمی خندد
می گندد بی نیاز !
لب بیاورید
کوسه ها دندان من هستند
دریا را ندیده اید ؟
مانی به خانه ی من آمد
در شکم من ماند
تا هنوز ، دندانش نبوده ام
و مُهر و آینه ها دندانه های من اند
که از پیراهنم بیرون می زنند
و صدایم وقتی نماز می خواند
یا ادکلنم وقتی که می پرد
یا تنهایی ام وقتی که می دود …
مانی به خانه ی من آمد
در شکم من ماند
من با آسمان دور روده هایم طناب بازی می کنم
و مانی برای من قلقلک آفتاب است
نیشخند ماه …
روسپی گری باد ، هنوز دندان مان نشده تا مزدوج شویم
مانی فقط میان شهر زوزه می کشد
مانی صدای خون صداست ای باران
مانی جهان نور جهان است ای تندیس
مانی جنون رنگ جنون است ای خورشید
در پیش او بتاب !
برق می زند دندان نیش تو ای تندیس !
برق می زند شهر تو تا زانو …
و شیطان
گرد خانه ای زوزه می کشد
که کسی در اتاق بالایش
به تو و کتابت می اندیشد !
شیطان
پشت دیواری آب می چکاند
که ازین سو
من و موسیقی جفت می شویم !
و مانی
نه آب را پاک می داند
نه به آتش اقتدا می کند
« میان آتش » او آب را
می پرستد ! « روی زمین » و ابر را
علف ها از میانه ی مرگ می رویند
و زمین مرگ است
و تنها زنده ای که بر او راه می رود
زمانی ست که مانی میان اوست !
شهر را با چلچراغ ها و افعی ها به او تقدیم می کنم !
همسر او شوید سروران !
مانی در شهر رها شده
رها می شوند « او » برج ها در بازوان
و انفجار قوم منتظری ست
که مانی سرانجام به آغوشش می کشد !
سروران !
سینه اش که می شکافد تقصیرتان نباد !
که انجام او اینست
و انجام شما در چشمانی ست
که قتل را
در میدان اعدام تماشا می کنند !
( با چشم راست تان دیده اید یا چیم های چپ ؟ )
سروران که رعایایتان منم !
مبادا !
انجام سینه اش تقصیرتان نباد !
وگرنه این زمین
این مرگ
همچنان می چرخد
ی شماست ! « گهواره » که
مانی در آسمان نگشته بود
آسمان او را می گشت!
غنی می شد ! « پشت سرش » خیابان در کمرش فرو می رفت و
او دنبال چشم هایش می گشت
آنها را چند کیلومتر جلوتر انداخته بود
و طنابی که از آنها به کمرش وصل بود
گاه ، ریگ ها را جابجا می کرد !
وقتی مناره ها روی چند قرن قل می خوردند
شهر مثل جنازه یکدست بود
جنازه ای مومیایی که فقط سیاه می شد
و مانی چشمش افتاده بود درست آن طرف جنازه
آن طرف جنازه …
آن طرف جنازه …
شب با ستاره هایش
همیشه دم خانه ی من ترمز می کرد
و همیشه لامپ جلویش را روشن می گذاشت !
همیشه می ترسیدم ازینکه یک بار یادش برود دستش را از بوق بردارد !
تا صبح عربده می کشید شب …
مانی تا صبح هزار شب زایید !
مانی فکر می کرد همیشه اوست که کنار اسم من می نشیند !
نمی دانست اسم مرا کسی بعد از نام خود آفریده
تا ادامه ای داشته باشد !
( مانی سایه ی من
من سایه ی او )
نمی دانست اگر سر اسم بودن و سایه شدن دعوایمان شود
یکی از ما دو تن برای همیشه می میرد !
بهتر آن بود که سکوت کنیم
بهتر آن بود که سکوت کنیم
مانی … مریم …
مانی … مریم …
بیا کسی که نه مانی هستی و نه مریم !
به الف آغازم کردی
و به الف آغاز شدی
بیا که زیر پرهای من گرمای تو نمی گندد
دیوار مشتی از دیدبانی من بود
و آتش همه ی حجابی که بر خود دوخته بودی
حاشا کن !
چگونه در سگ های فانتزی جتسجویت می کردم یا صابون بهداشتی ؟
حاشا کن !
آیا تبر، تجسم الف نبود
بر بازوان عمودی مردی که در اوج می خوابید ؟
حاشا کن !
آیا رحِم گندم نبود که بیماری تو را
در دهان همشهریان من استفراغ می کرد ؟
سرم چرخ می خوَرد
سرم چرخ می خورد
و چرخیدن تنها دلیل توست !
حاشا کن اگر بمیرم پیراهن تو را که می گرداند دور آسیاب ؟
مرده است …. « آغاز » عریانی تو از
آه ، رنگ ها … رنگ ها !
در برم بگیرید !
تجسم
طوفان مرا در سامسونتی سفت اسیر کرده است
رنگ ها … رنگ ها !
نگاه من تیری ست
به هیچ که می خورد آسمان سوراخ می شود
آبش روی آسیاب می ریزد !
بیایید نشانه هایی که لباس ندارید و عریانی تان از آغاز مرده است !
هرچه باشد همین رنگها عاشق من اند
غرورشان در برم نگیرد دوره تان می کند !
نشانه های حجیم ، آه ، نشانه های اسیر !
من فوت می کنم
روی گرده ها می پاشید
زمین خوب رنگ می کند !
زمین خوب می فروشد !
بیایید عاشقم شوید
من برای همین آمده ام !
و تو که پشت من خودت را پنهان می کنی
نقابت را بردار !
این خورشید چیست که از فلز دیوارت منعکس شده ؟
( بیچارگان دیگری هم آیا در فضا معلق اند ؟! )
تو
که پشت من خودت را پنهان می کنی
پرستوهای من که همه ی تو را نچیده اند
تمام که نشده ای
بیرون بریز
ای الف واژگون !
مانی از تو تنها نیم جسم بیشتر بود
چرا عاشقش شدی ؟
مگر تو که همه ی ما بودی ساعتی برای بزرگ شدن نداشتی ؟
نقابت را بردار !
نگو این فلز بیچاره کوک شم اّته دار توست !
براستی اگر مانی
هر خروسخوان بیدار نمی شد
رنگ ها با تو چه می کردند ؟
گریه نکن زمان !
ای زن بدبخت !
بیا توی بغلم
بو کن ! « مرا » سینه ی
مانی فقط به تو عادت دارد
بیا بوی خودت را بشنو تا بارور شوی !
مانی حتا ثانیه ای از تو جا نمانده
اما او فقط دویده است
او ستمگر نیست
را می دهد که فکر می کند گورکن است ! « کسی » تاوان کوک
را می پرستد « تو » ( وقتی خواب است
را می پرستیده ! ) « تو » او از آغاز
موجودات نجومی تنها کلمه ای پرت کردند
کلمه که بچه نمی زاید !
کلمه که شوهر نمی کند !
مبادا ترسیده باشی زمان !
زمان ! نگاه کن اگرببینی حظ می کنی
که من حالا روی او سوار شده ام
نگاه کن چه سواریی می دهد !
گریه نکن زمان
سینه ی مرا بو کن
بیا بوی خودت را بشنو تا بارور شوی !
اینجاست که هر وقت بو می کنی
ماه دو شقّه می شود
و شیطان شلوارش را خیس می کند
اینجاست که هر وقت بو می کنی
کوک در می رود
و کمی نور بنفش روی صدا می پاشد
( آنجا را به گمانم کلمه
بادهای موسمی
یا سنگ های آذری خوانده ! )
گوشت بدکار نباشد !
کلمه که شوهر نمی کند ، بچه نمی زاید !
راست- راست روی شکمش راه برو
قهقهه هایش از وجودش می کاهد
این را اول تاریخ نوشته اند
گوشت بدهکار نباشد !
این شعر را هم جارو کن بریز توی سلام !
سلام
ما ایرانی هستیم
شلوارهایمان تنگ است
گوشت مان می ریزد در کفش هایمان
دل هایمان بزرگ است
باد سیاه سیلی اش می کند می زند بر صورت مان
سلام
ما ایرانی هستیم
مانی را بعضی وقت ها در خیابان دیده ایم و نشناخته ایم
شاید خیابان که از ما بالا می رفت
در کتابفروشی ها
دنبال کسی بود که اسم کتابی را شیطان را گذاشته باشد !
آخ ، شیطان اینجاست !
بیا عزیزم
لای پیراهنم
زیر گلویم ، وقتی سرم را به آسمان می دهم
اما هرگز کسی جواب نمی دهد !
سلام عزیزم
تمام تو را در حوض می ریزم
را آب می دهم « ماهی های مرده »
مانی دندانش شکسته بود
شیر شیطان را نخورده بود
به همه سلام می کرد
به ترشی …
به طلا …
به سینه …
او شیر شیطان را نخورده بود
دیگر دندانش در نمی آمد
اما دماغش آنقدر بزرگ شده بود
که بوی زمین را از دو کیلو کهکشان آنطرف تر تشخیص می داد
حیف !
اگر کفش های آنها می شد
اگر کفش های شیطان می شد
او را از من نمی گرفتند
قرار بود من ، و هزاران خواهر مرا ، و هزاران برادر مرا
با خود ببرد
رها شده است « تنهایی » اما مانی در همه ی قرن ها به
تنها چیزی که بازش می گرداند اینست که نامش را وارونه می نویسند
شاید از عشق است
یا نفرت
شیطان هر دوی اینهاست !
اینجا کمی خوب است
باد سیاه شیطان را هم خراب می کند
باد سیاهی که موهایم را دور دهان همه ی پسران شهر می پیچاند
و دهان همه ی پسران این شهر شکل پایین تنه شان شده
دهان شان آنقدر بزرگ شده که بوی زن را
از یک کیلو مورچه آنطرف تر هم
نمی شنوند !
باد سیاه آنقدر بزرگ است
که مرا هم شبیه باد کرده
بادی که رنگ ندارد
بو ندارد
و هرچه با تمام قدرتش بدود
هیچکس او را از باد سیاه تشخیص نمی دهد !
من گم شده ام
او یکی از همین شب ها مرا خفه می کند
و به جای من زوزه ای سیاه می گذارد
مانی رهایم کن
من می ترسم !
کاش آسمانخراشی قدیمی بودم که خرابش می کردند
تا جای آن خورشید را بکارند !
دندان تو هم نبودم
- دندانت که شکسته بود -
تا در دست یک فضول فرو روم
من از خفه شدن می ترسم مانی !
مثل همین حالا
همین شب
که دارم خفه – خفه حرف می زنم
همین طور دور شهر بچرخ !
شاید توانستی کمی فوت بفرستی
تا من جای کلید را پیدا کنم
روی دیوار …
بالاخره برق بیاید …
نور زرد هم بد نیست
لااقل راه تو را باز می کند
تا با مهتابی و خورشید برگردی
نه به خاطر زمین
و نه به خاطر من
به خاطر اسمت
که وارونه اش کرده اند
« مانی » :
-1378/9/1 تهران

.

لیلی گله داران

http://img.danoush.ir/?i=1000354.jpg&n=%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C

پهلو گرفت
وململ سفيد لباس اَش را
بادبزني مي رقصاند با بادبان كشتي اي كه لنگر انداخته بود در چپ پنجره ي آرابسك
كنار نيم رخ عقابي اش

باد به زن گفت در شكاف يقه اش
خوشم مي آيد از صداي پولك هاي نيم تنه ات كه فقط خودم مي شنوم
بادبزن چرخيد با شترهاي اٌکر و شيب شن
شاي و حبيبي و روحي روبرويم سرمه را در چشم هايم مي سوزاند و
نيمه برهنه اي پشت سرم روي سن باسنش

به كافه مراكشي مرا كشيده بود
ناخداي خاورميانه اي خاورهاي دور
و سوغاتي اش
شانه ي كوچكي از عاج که لاي بوي سدر موهايم گذاشت
وآب مرواريدهاي چشم دريازده اش عين صمغ عربي چسبيده بود به جايي كه باد مي گفت
صدايي كه فقط خودم

بادبزن دوباره چرخيد
وغروب پشت لنجي دهانم را پوشاند
مراكشي مرا كشته و كاش مرده بود
كه وقتي برهنه
باد را به ني انبان وسينه هاي لرزانش مي كشاند
شانه به سركوچكي را
ناخدا دوم لنگي
به سكان كهنه ي لنجش نمي برد .

مي 2005 – رم

.

روجا چمن کار

روجا چمنكار خورشيد را در دست گرفت + نوشته شاعر

.

به هدف بزن

اجزاء متصل به من  بپاشد بر مارپیچ شب

همه چیز از انتها به ابتدای خود می‌رسد

حتی اگر رو بگردانی   از بریده‌های دلم

حتی اگر بگردم از بلا

فرو نرود معجزه توی خاک

نازل نشود نگاه

بر بازماندگان تیره رنگ کناره‌های درد

حتی اگر پاشیده شود

خون مست مقدس بر مارپیچ شب

حتی اگر بجنبد زمین

توی پنهان‌ترین لایه‌اش

نازل نشود نگاه

حتی اگر این‌ها

همه   اجزاء آشفته‌ی پاشیده‌ی خواب‌های بی ته من باشند

حتی اگر من

جزئی‌ترین بلای منتشر شده   در پنهانی‌ترین لایه‌ی زمین باشم

همه چیز از انتها به ابتدای خود می‌رسد

حتی اگر ابتدا برای رسیدن به انتها باشد

 در من تمام کن

روغن معطر از تنم بگیر

صمغ عربی بر کمرگاه ساکتم بریز

متصلم به انتها

میخکوبم به هدف

بزن به بریده‌های دلم

به اسم دلم

به غربت دلم

متصلم به انتها

و بازماندگانی از من

از دروازه‌های دریا مراقبت می‌کنند

حتی اگر دریا

انتهای نامعلومی باشد از نجات

.

دری به در به دری

همیشه دری باز به در به دری بودم

رفتن را بیشتر از آمدن دوست داشتم

صدای تو تنها سرزمین واقعی ام بود

کلمات را در آغوشت پنهان می کنم

از این به بعد

همه می توانند شعر هایی از مرا

در تو بخوانند

بی ستون

سردرد عشق های کوتاه

شعرهای بلند

پارس های مدام

قهوه های مست

سردرد بغل که می کنی شبیه مرا ، درد می شوم

شهدی نداشتی که شیرینم کنی

فرهاد جام های تلخ

من از لب های تو پریده ترم

لب می زنم به نفس

و نفس

و نطفه جای خوبی برای خفگی

خون مرده گی

نبودی

که سیاه رگ های مستت را

حلقه حلقه ی سر و گردن و دستم کنی

سردرد بوق سگ

پاره پاره های رگ

کندن جان

گرفته ام سفت خودم را به دندان

آخر بگیر در من

فرهاد بغل که می کنی شبیه مرا، رد پای لب  روی تن

تن، تیشه

سردرد درد ریشه دارم.

 اوت 2010، استراسبورگ

 

عبور


 از خشکی هایش دل بریده ام

مرا به آب جهان بمیران

تا مرگ زندگی کند    در رگ های مکنده ای

که از روی راین می گذرند

هی ببوسمت

و پرنده ها

روی مرزهای شورشی تنت            با صدای شکسته بخوانند

توی دهانم

تخم گذاری کن

که از حلق من

به این خلق مشت های رو به هوا

تنها     تاریخی شکسته بسته دیده ام

مرا به آب بمیران

انگار

کله خری هایم را کوک کرده اند

درست راس ساعتی که صدای سوسک ها

به سکسکه می افتد

و آب    زیرزمین کورمان را مست می کند

و خراب زندگی مان را برمی دارد

هیچ کتابی از آسمان

این زمین نمور را

از کوری عبور نخواهد داد

مرا به آب بمیران

شرشر شور قطره ها را روی صدایت دوست دارم

دست دارم  توی شیار های شک برانگیزت

تو

مثل خواب بعد از شکنجه می چسبی به تن

وطبال ها

کنار کودکی ام تمرگیده اند به کوبشی

که راحتم نمی گذارد و تا امروز

کولی ام کرده است

دیگر بس است

برای حلقم     کمی آب

کمی خواب

کمی پرنده با صدای بسته

کمی باز

از مرز بگذریم

رمز عبور

در رگ های من است.

.

مریم مسیح

 وَ این صدایی که منم

 این گوش هایی که در دو سوی سر من دیده نمی شود وَ نیست،

                                                             شنیدنی است

 و این صدایی که ارتعاشِ نبودن تو را می شنود،

                                                   منم

 پنجره را ببند! می بندم

پرده را بکش! می کشم

چشم ات را سوراخ کن! می کنم

هیچ صورتی از تو روی درختِ رو به روی پنجره نیست!

                      می بینم  می بندم  می کشم  کور می شوم

                      و از چشم هایم اصلا» حساب نمی برم

من ارجاعِ گوش هایم هستم

این دو گوشِ بازیگوش که پیشِ تواَند

پس صدای ارتعاش نبودنت را موقتا» متوقف کن!

سینه ی من به سمتِ سینه ی تو سینه پهلو کرده

                                      متوقف کن!

                                                                                            20/مهر/81

در اتاق بغلی

 درست بعد از اینکه مُرد بوسیدمش

گوشی تلفن را برداشتم:

           شماره های نامفهومی از آن سوی دنیا

دور شده بودم در این دنیایی که درست نمی شناختم

 من در وسطِ شماره ها گیر افتاده بودم

             وسطِ هفت رقم نا مفهوم

در شماره گیر، گیر کرده بودم

درست بعد از اینکه مُرد  دیدمش

او در اتاق بغلی مُرده است/ بوسیدمش

چه خبر بود؟ که مرده بود!  در اتاق بغلی چه خبر بود؟

 روزنامه ها از سروکول من از لای درزِ در و دیوار

خبر ها تند تند / صفحات وُ ستون ها

              که او مُرده  مُرده  مُرده است

له ولورده ی خبر ها شده بودم، که شنیدم:

                          چرا بمیرد / و بمیرم؟

خبر ها تند تند

          و مرگ پیشانیِ مرا چرا بوسید؟

                                        او مرده بود مگر؟

                                                                                            20/تیر/81

.

.

.

سپیده کاشانی

سرور اعظم باکوچی معروف به سپیده کاشانی (مرداد ۱۳۱۵ در کاشان – ۲۴ بهمن ۱۳۷۱) شاعر معاصر ایرانی بود.

آثار

  • پروانه‌های شب
  • هزار دامن گل سرخ
  • سخن آشنا
  • آنان که بقا را در بلا دیدند
  • گزیده آثار

.

سپیده جدیری

(متولد اهواز -۱۳۵۵) شاعر، مترجم و روزنامه‌نگار ایرانی. شاعر و مترجم جوان ایرانی که فعالیت ادبی خود را از اواسط دهه هفتاد خورشیدی آغاز کرده است و مجموعه شعر خواب دختر دوزیست و ترجمه‌ای از اشعار آلن پو به نام کلاغ از کارهای مورد توجه او محسوب می‌شود.

سپیده جدیری در دوم خرداد ۱۳۵۵ در اهواز به دنیا آمد. خرد سال بود که خانواده‌اش به تهران آمدند و او در تهران بزرگ شده است. دانش‌آموختهٔ مهندسی شیمی (طراحی فرآیندهای صنایع نفت) از دانشگاه علم و صنعت ایران است. جدیری نخستین شعرهای سپید و بی‌وزن خود را در اوایل دهه هفتاد سرود و در همان سال‌ها شعرهای نیمایی و سپید و داستان‌هایش در نشریات ادبی و فرهنگی مختلف مانند: معیار، کلک، عصر پنجشنبه، نگاه نو و… به چاپ رسید. نخستین کتاب او مجموعه شعری است به نام «خوابِ دختر دوزیست» که در ۱۳۷۹ توسط نشر معیار چاپ شد.چاپ این کتاب در نشریات ادبی ایران انعکاس خوبی یافت و نقدهای متعددی درباره آن در این نشریات نوشته شد. «منطقی» اولین مجموعه داستان سپیده جدیری است که در سال ۱۳۸۰ توسط انتشارات خورشید سواران منتشر شد. جدیری از ۱۳۸۰ به نوشتن مقاله و ترجمه برای نشریات مختلف پرداخت[نیازمند منبع] و از ۱۳۸۴ به طور حرفه‌یی به روزنامه‌نگاری روی آورد. مقالات او در بسیاری از روزنامه‌ها و مجلات از جمله روزنامه‌های نوروز، یاس نو، وقایع اتفاقیه، اعتماد ملی، کارگزاران و مجله‌های نافه، عصر پنجشنبه، بخارا و… منتشر شده است. دو کتاب ترجمه نیز دارد که کتاب نخست گزیده اشعاری است از ادگار آلن پو به نام «کلاغ» که در سال ۱۳۸۵ منتشر شده و کتاب دوم گزیده شعرهای خورخه لوئیس بورخس با نام «تب بوئنوس آیرس» در دست انتشار است.

شعر

  • ۱۳۷۹ – خواب دختر دوزیست.
  • ۱۳۸۶ – صورتیِ مایل به خون من.

.

.

083844.jpg

.

.

2- علل درحاشیه قرار گرفتن زنان شاعر در تاريخ ادبيات ایران

علل و عوامل درحاشیه قرار گرفتن زنان شاعر در تاريخ ادبيات ایران موضوع نوشتاريست که بررسي آن ، خود تحقيق جداگانه ای را می طلبد.

محققان وعلاقمندان به این مقوله میتوانند نظریات خود را به آدرس بی بی ارسال دارند.

کتاب «شعر ِ زن از آغاز تا امروز» شامل دو بخش؛ تاملی بر تحولات شعر زن ایرانی و گزیده‌ای از شعر زنان ایرانی در عصر حاضر به قلم پگاه احمدی است كه این دو بخش با قرار گرفتن در کنار هم، افق وسیع و درک تازه‌ای را از شعر زن به شکل یک مجموعه‌ی کامل به دست می‌دهد.

 بلاگر «عروسك كوكی»نگاهی به كتاب «شعر زن، از آغاز تا امروز» نوشته پگاه احمدی داشته است كه در ادامه می‌خوانید:

«زن ِ ایرانی، به دلیل پیشینه‌ی تاریخی مردسالار و زیربنای فرهنگی جامعه‌اش، کم‌تر به عنوان هویتی مستقل و صاحب اندیشه، جدی گرفته شده است. در جریان این تاریخ، زن، مقام و ارزش چندانی نداشته و عمدتن حمایت بدون چشم‌داشت از او دریغ شده است. حتی در پاره‌ای موارد، نظیر زنان شاعر، نهاد مرد محور ادبیات، کوشیده است تا بسیاری از استعدادهای درخشان را به نفع خود مصادره کند و به نسبتی با خود برساند. مهجور ماندن و در اقلیت قرار گرفتن زنان شاعر را نیز باید به این زمینه‌ی تاریخی افزود؛ چنان‌که در طول تاریخ ادبیات ایران، در برابر هشت هزار شاعر مرد، تنها نام چهارصد شاعر زن در تذکره‌ها آمده است. گرایش زن ایرانی به نثر نیز، به رغم پیشینه‌ی قصه گویی ِ شفاهی‌اش، بسیار دیرتر از مردان به وقوع پیوسته است. افزون بر این، مرور شمار قابل توجهی از اشعار، امثله و قطعات منثور فارسی، از وجود فرهنگی زن‌ستیز در ادبیاتی مردسالار حکایت می‌کند…» شعر زن ـ از آغاز تا امروز ـ پگاه احمدی

کتاب «شعر ِ زن از آغاز تا امروز» شامل دو بخش می‌شود که اولی تاملی‌ست بر تحولات شعر زن (ایرانی) به قلم پگاه احمدی و آخری گزیده‌ای از شعر زنان ایرانی در عصر حاضر باز هم به کوشش پگاه احمدی.

در بخش اول، شعر زن ایرانی در سه دوره‌ی پیوسته بررسی می‌شود:

1. پیش از مشروطه که جز شاعرانی نظیر رابعه قزداری بلخی، مهستی گنجوی و زرین تاج (قرة‌العین) نقطه‌ی درخشان دیگری در کارنامه‌ی خود ندارد و به نقل از پگاه احمدی شعر زن در این دوره به شدت منفعل، محدود، مقلد و سطحی‌نگر است. نمونه‌ای از شعر قرة‌العین:

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو/ شرح دهم غم تو را نکته به نکته، مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده‌ام/ کوچه به کوچه، در به در، خانه به خانه، کو به ‌کو

2.عصر مشروطه‌ برای شعر زن ایرانی نیز مانند سایر مقولات دیگر سر منشاء تحولات اساسی بود. از نگاه پگاه احمدی آزادی‌خواهی، نواندیشی، تجددطلبی و هویت‌خواهی زن ایرانی در این دوره نه تنها موجب تحولات مهمی در عرصه‌ی ادبیات و شعر ایران می‌شود که سرفصل تازه‌ای در شعر زن ایرانی محسوب می‌شود. در این دوره و با بیرون آمدن زن از پشت پرده‌ها مضمون شعر او نیز اجتماعی‌تر شده و از گرایش آن‌ها به بیان صرف شوق به معشوق، غم هجران و شکوه از جور رقیب در شعر که تقلید ناشیانه‌ای از بیان عاشقانه‌ی ادبیات مذکر است، کمتر می‌شود. از شاخص‌ترین چهره‌های شاعر زن این عصر می‌توان به پروین اعتصامی اشاره کرد. زنی که اشعارش به نوشته‌ی پگاه احمدی به دلیل مرد محور بودن زبان و نوع مردانه‌ای از انتخاب و آرایش واژگان، استقلال و هویت شعر «زن» را مخدوش کرده است. نمونه‌ای از شعر پروین (مثنوی لطف حق):

رودها از خود نه طغیان می‌کنند/ آن‌چه می‌گوییم ما آن می‌کنند

ما به دریا حکم طوفان می‌دهیم/ ما به سیل و موج فمان می‌دهیم

پس از شعر پروین، احمدی به تفصیل به بررسی شعر فروغ فرخزاد می‌پردازد و آن را قربانی و معلول مرزبندی جنسیتی و به عبارتی فروغ را مجری ادبیات زنانه از نگاهی مردانه می‌داند و معتقد است از این روست که فروغ نیز نتوانسته است صدای مشخص زن را در زبان فارسی به سخن در بیاورد. نمونه‌ای از شعر فروغ (چاپ نشده):

استخوان‌هایم از تو پنهان نبود/ وقتی که در نهان به وجود می‌آمدم/ و در اسفل زمین، نقش‌بندی می‌شدم/ در دفتر تو همگی اعضای من نوشته شده/ و چشم‌های تو ای متعال/ جنین مرا دیده است/ چشم‌های تو/ جنین مرا دیده است.

پگاه احمدی اشعار سیمین بهبهانی، طاهره صفارزاده، خاطره حجازی، نازنین نظام‌شهیدی و … را از دهه‌ی چهل تا شصت و اشعار زنانی نظیر شیوا ارسطویی، گراناز موسی، پگاه احمدی، مریم هوله، فرخنده حاجی‌زاده و … را مابین دهه‌ی شصت تا هفتاد مورد بازبینی قرار می‌دهد، از این جهت که به تعبیر او بیان رمانتیک دهه‌ی شصتی در شعر دهه‌ی هفتاد به نوعی پختگی نزدیک می‌شود. تا جایی که او در توصیف شعر زن در این دهه می‌نویسد: در شعر دهه‌ی هفتاد، نوعی قداست‌زدایی از معیارهای بیان زنانه نیز به ویژه در حوزه‌ی شعرهای حسی ـ عاطفی رخ می‌دهد. نمونه‌ای از شعر گراناز موسوی(خط‌خطی روی شب):

سیم خاردار جهیزیه‌ی مادرم بود/ در مرز جاده‌ای که به ماه تلخ می‌رسید/….

3. از نگاه احمدی عبارت دهه‌ی هفتاد پیش از آن‌که ناظر به مقطعی زمانی باشد، ناظر به تحولات شاخصی‌ست که در دهه‌ی مزبور، در شعر فارسی به وقوع پیوست. و هم از این روست که او در این مقطع زمانی نیز شعر زن را از نگاهی دیگر می‌کاود و معتقد است شعر زن در این دهه وسیع‌ترین دایره‌ی واژگانی زبان فارسی را در حوزه‌ی حسیتی متفاوت، تجربه کرده است. از شاعران این دوره می‌توان به شمسی پورمحمدی، لیلی گله‌داران، روجا چمن‌کار، مریم مسیح و … اشاره کرد. نمونه‌ای از شعر مریم مسیح (کاش ممنوع نبودیم ما):

در خرابه های باستیل/ آواز زنی از اهالی ایران/ شنیده می‌شود/ و من/ روی گلیم ایرانی/ به خواب می‌روم/ چشم می‌بندم/ و روی بازمانده‌ی گل‌های قالی/ به پاره‌هایش می‌رقصم/ گوش‌هایم را می‌برم/ و تابلوی ونگوگ را/ روی سردرد کهنه‌ام/ میخ می‌زنم…

بخش پایانی شعر زن از آغاز تا امروز نیز در برگیرنده‌ی گزیده اشعاری از شعر زنان شاعر معاصر است که به تنهایی قابلیت تبدیل شدن به یک اثر کامل را دارد. همان‌طور که بخش نخست کتاب این قابلیت را دارد. در هر صورت این دو بخش با قرار گرفتن در کنار هم افق وسیع و درک تازه‌ای را از شعر زن به شکل یک مجموعه‌ی کامل به دست می‌دهد که از ارزش بسیاری بالایی برخوردار است.

..

.

.

.

.

………….گفت و گو……………

.

پروین اعتصامی

نوشين شاهرخي در گفت‌وگو با استاد جلال خالقي مطلق از پروین اعتصامی میگوید

– ۷۰ سال از مرگ پروين، رخشنده اعتصامي، شاعر پرآوازه‌ي ايراني مي‌گذرد. شاعري كه در سن جواني خاموش گشت، اما اشعارش همواره در دل‌ها زنده‌اند. در همين رابطه گفت‌وگويي داشته‌ايم با دكتر جلال خالقي مطلق، استاد ايران‌شناسي دانشگاه هامبورگ.

مي‌دانيم كه پروين در سال ۱۲۸۵ در خانواده‌اي فرهنگي به‌دنيا مي‌آيد، تحصيل مي‌كند در ۲۸ يا ۲۹ سالگي ازدواجي ناكام را از سر مي‌گذراند كه يكي دو ماهي بيش به طول نمي‌انجامد. آقاي دكتر خالقي، چه نكات ديگري را مي‌توان به‌طور اجمالي به اين شرح حال افزود؟

اينكه پدرش يوسف اعتصامي خود مردي اديب و مترجم و دوست ملك‌الشعراء بهار و ديگر ادباي روزگار خود بود؛ اينكه پروين در كالج دخترانه‌ي آمريكايي در تهران تحصيل كرده بود؛ اينكه او دختري خجول بوده؛ و اينكه در ۱۵ فروردين ۱۳۲۰ در ۳۵ سالگي به بيماري حصبه درگذشته است.

آقاي دكتر متيني ده سال پيش در مجله‌ي ايران‌شناسي به احتمال خودكشي پروين اشاره كرده است.

شايعه‌ي خودكشي يا قتل پروين را هم شنيده‌ام، ولي درباره‌ي درستي يا نادرستي آن هيچ چيز نمي‌دانم. فقط مايلم به اين نكته اشاره كنم كه در كشوري مانند ايران كه شايعه‌سازي سخت رواج دارد و روشنفكران آن شديداً سياست‌زده‌اند و دوست دارند از هرچيز به سود آرمان سياسي خود بهره‌گيري كنند، بايد به اين‌گونه اخبار و نظريات تا زمانيكه درستي آن‌ها با دلايل قاطع ثابت نشده است، ترديد كرد.

سرگذشت انتشار ديوان پروين به عنوان شاعري زن در آن زمانه چگونه بود؟

در ايران، پيش از پروين نيز زنان شاعر كم نبودند و بي‌ترديد تعداد واقعي آن‌ها خيلي بيش از اين بوده كه در تذكره‌ها و تأليفات ديگر ثبت شده است. ولي متأسفانه اشعار بيشتر آن‌ها يا به‌كلي از دست رفته و يا تنها ابياتي چند از آن‌ها به جاي مانده است و اين يكي از ستم‌هاي بزرگي است كه در ايران به زنان عموماً و به زنان سخنور به‌ويژه وارد شده است. شايد بزرگ‌ترين علت از دست رفتن اشعار آن‌ها، عدم استقلال مالي آن‌ها و بي‌توجهي همسران و پدران و ديگر مردان جامعه به اشعار آن‌ها بود. البته رواج صنعت چاپ در زمان پروين از خطر نابودي برخي آثار كاسته بود، ولي در مورد ديوان پروين به گمان من بدون پي‌گيري و علاقه‌ي شديد برادرش ابوالفتح اعتصامي به چاپ ديوان خواهر خود، شايد ديوان او نيز تمام و كمال به دست ما نمي‌رسيد، به‌ويژه اگر در نظر بگيريم كه پروين در جواني درگذشت و خود فرصت چاپ اشعارش را نيافت.

پروين همواره شاعري پرآوازه و محبوب نسل‌ها بوده. دليل اين محبوبيت را چه مي‌بينيد؟

علت اين محبوبيت اشعار پروين، هم در موضوعات اشعار اوست، هم در زبان و شيوه‌ي بيان او، و هم در قالبي كه براي اشعارش برمي‌گزيند. موضوع اشعار پروين در درجه‌ي اول تبليغ عدالت اجتماعي و دفاع از طبقه‌ي محروم جامعه، و ديگر لزوم سوادآموزي و گسترش دانش و مبارزه با جهل و ناداني و تعصب، و نيز دفاع از حقوق زنان است.

ويژگي‌هاي زبان پروين را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

زبان پروين داراي دو ويژگي است. يكي اينكه در عين حال كه بسيار استوار و ادبي است، تعداد زيادي از واژه‌هاي زبان روزمره را در خود پذيرفته است، بدون آنكه به فصاحت شعر او لطمه‌اي بخورد. و اما ويژگي دوم زبان پروين در صميميت بيان اوست. پروين به كمك شِگِردهاي ديگر شعر خود، اعتقادات خود را به خواننده، از هر طبقه‌اي كه باشد و داراي هر پايه‌ي تحصيلاتي كه باشد، به آساني انتقال مي‌دهد. و اما منظور من از قالب گزينش داستان‌گونه‌هايي براي قابِ بيان موضوعات است. پروين با ساختن اين داستان‌ها ديگر ناچار نيست كه نظريات خود را يك‌سويه و شعارگونه بيان كند، بلكه آنرا در دهان اشخاص موافق و مخالف مي‌گذارد و درنتيجه عقايد خود را از نه فقط بيان، بلكه نمايش مي‌دهد، بويژه در مواردي كه براي اين كار قالب مناظره يا پرسش و پاسخ را برمي‌گزيند.

اشاره كرديد به مناظره‌هاي پروين، ساختار اين مناظره‌ها چگونه‌اند؟

اشخاص مناظرات پروين تنها انسان‌ها نيستند، بلكه چنانكه در مناظرات ديگر نيز هست، اشياء نيز نقش دارند، ولي در شعر پروين اصولاً «شخص‌سازي اشياء» (پِرسُنيفيكاسيون) اهميت زيادي دارد. اين چهار ويژگي كه برشمردم، يعني گزينش موضوعاتي از ميان مسائل جامعه، زبان فاخرِ ادبيِ آميخته به واژه‌هاي روزمره، صميميتِ بيان و گزينش قالب، در مجموع از شعري پروين شعري ساخته‌اند با فرديت و استقلال هنريِ ويژه‌ي خود. به نبوغ پروين بهتر پي مي‌بريم، اگر مدت عمر او را نيز در نظر بگيريم.

پروين تا چه اندازه به احساسات زنانه در اشعارش پرداخته است؟

بعضي‌ها و بيشتر بانوان به پروين ايراد گرفته‌اند كه در شعرش از احساسات زنانه اثري نيست. اين ايراد هم نازمان است و هم تاحدي نادرست. نازمان بدين معني كه اين خرده‌گيران گمان مي‌كنند كه پروين در سال‌هاي پيش از ۱۳۲۰ مي‌توانست از عواطف و روابطي سخن بگويد كه امرزه زنان شاعر ما مي‌توانند سخن بگويند، به‌ويژه آنهايي كه در خارج از ايران زندگي مي‌كنند و اين خود نشان مي‌دهد كه نقش محيطي كه شاعر در آن زندگي مي‌كند تا چه حد است. با اين‌حال اشعار پروين از احساسات ظريف زنانه به‌كلي بي‌بهره نيست.

در پايان چه صفاتي را براي شخصيت پروين مي‌توان بيان داشت؟

پروين جز معلومات ادبي و تسلط شگفت‌انگيز بر گنجينه‌ي واژگان فارسي، از فلسفه و اديان و تاريخ نيز بي‌اطلاع نبوده است. پروين شاعري است استاد، با معلومات، روشنفكر، اخلاقي، حسّاس و برخوردار از وجدانِ بيدارِ اجتماعي.

منبع> iranianuk.com

.

پاي صحبت سيمين بهبهاني نشستيم تا از فروغ بگويد

فروغ را از كي مي شناختيد؟

ما حدود سال هاي ۳۳ و ۳۴ در منزل خانم فخري ناصري كه خانمي اهل ذوق و فهميده بود جلسات ماهانه اي داشتيم. ماهي يك مرتبه آنجا جمع مي شديم و غالبا من و فروغ و خانم لعبت والا و خانم رخشا و… بودند. گاه نادرپور و مشيري هم بودند. ساز و موسيقي داشتيم، شعر خوانده مي شد، اخبار ادبي رد و بدل مي شد.

اين جلسات حدود دو سال طول كشيد. فروغ هم در اين جلسات شعر مي خواند، تازه كتاب اسير را منتشر كرده بود. مدتي بعد از شوهرش طلاق گرفت و چندي ناراحتي روحي پيدا كرد و بيمارستان خوابيد. بعد دوباره دورهم جمع شديم و فروغ هم در جلسات شركت مي كرد. اما ديگر حال و هواي جلسات مثل قبل نبود. اين جلسات تا حدود سال هاي ۳۷ و ۳۸ ادامه يافت.

آيا بعد همديگر را مي ديديد؟

سيمين بهبهاني
«من فروغ را خيلي دوست دارم، هنوز فكر نمي كنم كه مرده. او واقعا هميشه زنده خواهد بود»

مي دانيد فروغ خصيصه ذاتي اش يك جور پرخاشگري بود. يك شب از او رنجيدم و از آن بعد ديگر كنار كشيدم.

چرا رنجيديد؟

بهتر است ياد گذشته نكنيم. من فروغ را خيلي دوست دارم، هنوز فكر نمي كنم كه مرده. او واقعا هميشه زنده خواهد بود و شعر او شعر بسيار خوب و جاودانه اي است.

از اشعار فروغ بگوييد.

شعرهاي اوليه فروغ بدون ترديد در قالب دو بيتي هاي نيمايي است. من، فروغ فرخزاد، نادر پور، فريدون مشيري و نصرت رحماني با دوبيتي هاي به هم پيوسته نيمايي كارمان را آغاز كرديم و بعد هركدام به شيوه اي روي آورديم.

البته من در كنار اين دوبيتي ها با غزل هم سروكار داشتم. من با اين دوبيتي ها شروع كردم و فروغ هم با دوبيتي هاي عاشقانه اش كه به قول دكتر مجابي بسيار تنانه بود شروع كرد و خيلي هم موفق بود. تا مدت ها اينجور شعر مي گفتيم. بعد من برگشتم به غزل و فروغ رفت به طرف شعر نيمايي و بعد از آن هم رفت سراغ وزن هايي كه خودش عمدا آنها را مخدوش مي كرد و بعد هم عمرش كوتاه بود فرصت كافي نيافت، اما در همان فرصت كوتاه كارهاي درخشاني كرد.

به نظر شما مهم ترين ويژگي شعر فروغ چه هست و سير تكاملي اشعار او چگونه است؟

فروغ فرخزاد
 بايد اين را هم بگويم كه واقعا فروغ مظلوم واقع شده، از كلمه مظلوم خوشم نمي آيد، اما فروغ ستم روزگار را ديده، همين مرگ قضا و قدري فروغ ستم عجيبي بوده در حق او كه در سي و سه سالگي و در دوران شكفتگي بيفتد و بميرد. واقعا وحشتناك است. چه كارها كه مي توانست بكند
 

 

خصوصيت شعر فرخزاد همان احساس قوي و صداقتي است كه در آنها هست. ولي در استواري كار، شعرهاي تولدي ديگر واقعا شيوه ديگري دارد و آن نواقصي كه در كارهاي اوليه فروغ گاه ديده مي شد به هيچ وجه در تولدي ديگر ديده نمي شود. در كتاب ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد مي بينيم تقريبا وزن را رها كرده و شيوه هم عوض شده، يعني در بند آن تصويرهاي پي در پي و گرايش به زيبايي نيست و بيشتر حالت انديشه ورزي در شعرها پيدا مي شود و يك گسستگي تفكر هم در آنجا ديده مي شود.

به نظر شما وقتي فروغ وزن را كنار مي گذارد موفق تر است يا قبل از آن مثلا در تولدي ديگر؟

در كارهاي اوليه فروغ دو عامل موفقيت وجود داشت. يكي اينكه شعر ها بسيار ساده و روان بود و خواننده در اولين برخورد مي توانست آنچه كه شعر دارد را بگيرد. همان خصوصيتي كه در شعر مشيري هم هست و اين سادگي و رواني هر جور خواننده اي را جذب مي كرد.

بعد احساس قوي اي كه داشت عاملي بود براي توفيق فروغ و علاوه بر اين ها آن جسارتي كه در فاش كردن عواطف زنانه خود به خرج مي داد و به طور مستمر اصرار داشت كه در همه شعرهايش اين كار را بكند، براي مردم عجيب بود و آنها را به طرف شعرش متمايل مي كرد و در شهرتش بسيار موثر بود.

 

 گسست تفكر در شعر فروغ به ناچار است. از وقتي فروغ با دوربين و فيلمبرداري و عكس آشنا شد شعرش هم همان مايه را گرفت. شما وقتي دوربين دستتان است از صحنه هاي مختلف فيلم مي گيريد
 

 

واقعا من نمي توانم بگويم كه شهرت او براي تماميت شعرش بود، بيشتر براي جسارت و بي پروايي او بود و بعضي ها سعي مي كردند اين را به پاي يك نوع گسست از سنت هاي دست و پا گير بگذارند كه اين طور هم بود.

گذر از احساس به فكر را در ايمان بياوريم مي بينيد؟

نه در تولدي ديگر مي بينم. در تولدي ديگر درست است كه بازهم آن جنبه احساسي هست و در بعضي شعرها هم هنوز به كلي تن را رها نكرده، ولي در كنار تن تفكر هم هست. اين تفكر را در دو كتاب قبل تر هم مي توان ديد، اما آنجا فكر ناپخته است. ولي در كتاب تولدي ديگر فروغ كم كم به تفكري مي رسد كه به زندگي مردم و دردهاي اجتماعش و به اختلاف سطحي كه بين قشرهاي مختلف جامعه هست فكر بكند.

در اين كتاب راجع به فلسفه و ماورالطبيعه فكر مي كند و رگه هاي در شعرش ديده مي شود كه تا قبل از تولدي ديگر نبوده است.

آن گسست فكري كه در ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد مي بينيد چگونه است؟

گسست تفكر در شعر فروغ به ناچار است. از وقتي فروغ با دوربين و فيلمبرداري و عكس آشنا شد شعرش هم همان مايه را گرفت. شما وقتي دوربين دستتان است از صحنه هاي مختلف فيلم مي گيريد. حتي اگر از داستاني هم بخواهيد فيلمبرداري كنيد تكه هاي مختلف را برمي داريد بعد اين ها را كنار هم مي گذاريد و به هم ربط مي دهيد. اين صحنه ها همه از هم گسسته هستند.

 

سيمين بهبهاني
 خود انديشه هم شكلي دارد مثلا وقتي فروغ مي گويد كه مثل تكه يخي مي مانم كه در اقيانوس رها شده ام و تكه تكه شدن را پذيرا مي شوم، پشتش يك انديشه است
 

 

تفكر فروغ در اين شعرها به همين ترتيب است. اتفاقا حسن اش هم هست يعني راجع به مساله اي صحبت مي كند و بلافاصله در بند دوم شعر راجع به مساله ديگري صحبت مي كند و در بند سوم باز تفكر تغيير مي كند و بعد در آخر با يك پيوند ظريفي از تفكر آنها را به هم وصل مي كند.

شما اشاره كرديد كه فروغ در تولدي ديگر از خودش و تنش بيرون مي آيد و بيرون را مي بيند و به نظر مي رسد در بعضي شعرها سياسي مي انديشد و مي بيند. آيا فروغ به سوسياليسم گرايش پيدا كرده بود؟

هر شاعر و نويسنده و هركسي كه با اجتماع خودش سروكار دارد ، يكجور چپ گرايي پيدا مي كند و البته آزاديخواهي. فروغ به شدت چپ گرا نبود، ولي داشت مي رفت مايه اش را پيدا بكند و اين كار نوعي جدا شدن از گذشته خودش بود. او به كلي از گذشته رها نشد، اما پا به اقليم هاي ديگر و مكان هاي تازه تري گذاشت و چشمش به روي انديشه ديگرگوني باز شده بود كه جز خودش و معشوقش دنيا را هم زير نظر داشته باشد.

چطور است كه سادگي كلمات به شعر فروغ جان مي دهند ولي همين كلمات ساده در شعر ديگران گاه سبب افت آن مي شود؟

زبان ساده اگر انديشه در آن باشد، لزوما شعر را پايين نمي آورد. البته هر قدر كه شاعر مسلط به لغت باشد، سطح تفكر او هم بالاتر مي رود. ما با لغت فكر مي كنيم و وقتي فكر مي كنيم لغات را پشت سر هم و در كنار هم مي گذاريم تا آن تفكر شكل بگيرد. من منكر نيستم كه مسلط بودن به زبان و مسلط بودن به لغات لازم انديشه را والاتر مي كند، ولي لزوما هميشه اين طور نيست.

خود انديشه هم شكلي دارد مثلا وقتي فروغ مي گويد كه مثل تكه يخي مي مانم كه در اقيانوس رها شده ام و تكه تكه شدن را پذيرا مي شوم، پشتش يك انديشه است. او از راز انفجار اوليه مي گويد كه وقتي دنيا مي خواست بوجود بيايد آن چيز تكه تكه شد و اين همه ستاره و كهكشان از آن پيدا شد. ممكن است اين انديشه به صراحت در كلام فروغ نبوده باشد، ولي وقتي مي گويد تكه تكه شدن رازي است كه وحدت وجود را منعكس مي كند، شايد كه تفكرش برمي گردد به آغاز پيدايش جهان و به آن اشاره مي كند.

اين مساله زياد مسلط بودن به لغات نمي خواهد ولي يك جور الهام مي خواهد. ذهني مي خواهد كه مطالب را بگيرد، شمي مي خواهد كه بدون آنكه زياد تفكر كند، مطالب را دريابد. اين دريافت و اين شم ذهني در فروغ خيلي شديد بود.

 

فروغ فرخزاد
 در تولدي ديگر فروغ هنوز سرگردان است، ولي در ايمان بياوريم به يك جايي رسيده كه روي يك جهت مستقيم كه بيشتر به جامعه، افراد، شكل زندگي كه دارد، به محيط، به دنيايي كه در آن متولد شده و.. متمركز شده است
 

 

مي توانيم بگوييم شهودي بود؟

بله مي شود گفت.

اگر ايمان بياوريم را دوره گذر بدانيم ، مي توانيم گذر از چه دوره اي به چه دوره اي بدانيم؟

بله دوره گذر كلام درستي است در اين باره. مي توانيم بگوييم دوره گذر از دوره شاعر بي هدف بودن به شاعري كه هدف مشخص و مطمئني پيدا مي كند. در تولدي ديگر فروغ هنوز سرگردان است، ولي در ايمان بياوريم به يك جايي رسيده كه روي يك جهت مستقيم كه بيشتر به جامعه، افراد، شكل زندگي كه دارد، به محيط، به دنيايي كه در آن متولد شده و.. متمركز شده است.

شعرهاي ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد را دوست نداريد؟ به نظر شما شعرهاي خوبي نيستند ؟

چرا شعرهاي خوبي هستند. در اشعار اين كتاب تكه به تكه فكر و انديشه هست.

در تولدي ديگر هنوز وزن نيمايي را رها نكرده است، البته جسته و گريخته بعضي جاها خدشه هاي وزني دارد. ولي اين خدشه هاي وزني در ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد خيلي بيشتر شده و به انفجار وزني رسيده و آن را تكه تكه كرده است.

موسيقي شعر فروغ چگونه است؟ هر چه هست مثل موسيقي شعر اخوان نيست كه در ذهن مي پيچد.

اخوان در شكستن اوزان عروضي از خود نيما محتاط تر بود. اخوان با ساز و موسيقي آشنا بود و گاهي تار هم مي زد و به همين دليل موسيقي را در شعر خودش با آوردن قافيه هاي جور به جور خيلي قشنگ پياده مي كرد.

شعر شاملو هم موسيقي دارد، منتها موسيقي آن مثل موسيقي سمفوني است و دقيق و حساب شده و ميزان دار نيست. موسيقي هست كه از طبيعت كلمات گرفته شده. كلماتي كه صيقل يافته و پاكيزه و درخشان شده و خوش نوا است را كنار هم مي نشاند و مي بينيم كه در شعر شاملو هم با اينكه وزن عروضي ندارد نمي توانيم يك كلمه را جا به جا بكنيم.

 

 متاسفم كه بگويم كار تمام شاعران و نويسندگان و متفكران در اين سال ها سانسور شده و هيچ شاعر و نويسنده و انديشه ورزي نيست كه كارش دچار تيغ سانسور نشده باشد. اما كتاب هاي چاپ قديم فروغ در خانه ها موجود است. ممكن است چندتا از شعرها سانسور شده باشد، اما بقيه اش هست
 

 

ولي فروغ در كتاب آخرش اين جور كار نمي كند و گاهي اوقات وزن را درنمي يابد، ولي راحت خوانده مي شود و مشكلي در خواندن ايجاد نمي شود و توالي كلمات خودش دلنواز است.

خانم بهبهاني خودتان كدام شعر فروغ را دوست داريد؟

شعر تمام روز در آينه گريه مي كردم (وهم سبز) را خيلي دوست دارم. معشوق من كه شعر بسيار محكمي هم هست، مثنوي عاشقانه اش را خيلي دوست دارم. من از شعرهاي فروغ لذت مي برم از بعضي ها بيشتر و از بعضي ها كمتر. فروغ شعر بد خيلي كم دارد.

بعد از انقلاب شعرهاي فروغ هميشه با سانسور چاپ شده و آن شعرهاي خودافشاگرانه و به قول شما «تنانه» در همه چاپ ها حذف شده، شما هم معتقديد كه اين نوع شعرها سبب به شهرت رسيدن فروغ شد. چطور است كه نسل پس از انقلاب فروغ را بدون اين شعرها عزيز مي دارد؟

متاسفم كه بگويم كار تمام شاعران و نويسندگان و متفكران در اين سال ها سانسور شده و هيچ شاعر و نويسنده و انديشه ورزي نيست كه كارش دچار تيغ سانسور نشده باشد. اما كتاب هاي چاپ قديم فروغ در خانه ها موجود است. ممكن است چندتا از شعرها سانسور شده باشد، اما بقيه اش هست.

اصلا شيوه و روال كار فروغ خودش جذابيت دارد و مردم آنها را دوست دارند.

بايد اين را هم بگويم كه واقعا فروغ مظلوم واقع شده، از كلمه مظلوم خوشم نمي آيد، اما فروغ ستم روزگار را ديده، همين مرگ قضا و قدري فروغ ستم عجيبي بوده در حق او كه در سي و سه سالگي و در دوران شكفتگي بيفتد و بميرد. واقعا وحشتناك است. چه كارها كه مي توانست بكند. همين كه زندگي به او فرصت كافي نداد مردم را وادار مي كند كه محبت خاصي به او پيدا بكنند.

 

 گاهي خيلي افسوس مي خورم. هردوي ما خيلي جوان بوديم و هيچ به روزگار فكر نمي كرديم و هيچ فكر نمي كرديم كه تيغ قضا و قدر اينقدر بيرحم باشد كه چنان حادثه اي را براي فروغ پيش بياورد. ولي خوب اخلاق من و فروغ خيلي با هم فرق داشت
 

 

آيا از فروغ حاطره اي داريد كه بخواهيد نقل كنيد؟

خاطره زياد دارم اما بيشتر دلم مي خواهد كه براي خودم باشند.

گاهي خيلي افسوس مي خورم. هردوي ما خيلي جوان بوديم و هيچ به روزگار فكر نمي كرديم و هيچ فكر نمي كرديم كه تيغ قضا و قدر اينقدر بيرحم باشد كه چنان حادثه اي را براي فروغ پيش بياورد. ولي خوب اخلاق من و فروغ خيلي با هم فرق داشت. من بسيار مردم آميز و سازگار و اهل مدارا بودم و دلم نمي خواست كسي از من آزرده و ناراحت بشود ولي فروغ بسيار بي پروا بود و گاهي اوقات بي رحم مي شد.

گاه رفتارش طوري بود كه طرف را به قدر شكنجه آزار مي داد. در اين كار او هم يك مساله رواني وجود داشت براي اينكه مردم فناتيك و خشك مغز به شدت با فروغ مشكل داشتند. نمي خواستند دخترشان شعرهاي فروغ را بخواند و پشتش بد مي گفتند. گاهي اوقات كه فروغ آزرده و خشمگين بود خشم خودش را بي محابا بروز مي داد و شايد هم حق با او بود.

اشاره كرديد كه كار سينمايي فروغ روي شعر او تاثير گذاشت، آيا جز اين از چيز ديگري هم تاثير پذيرفت؟

بارها گفته ام، معاشرت با ابراهيم گلستان در فروغ تحول فكري عظيمي بوجود آورد. گلستان يك نويسنده پخته، با تجربه و آگاه از ادبيات دنيا در زمان خودش و مسلط به فيلم و سينما و در زمان خودش نابغه اي بود. اين آشنايي براي فروغ مانند دريچه اي بود كه چشمان او را به روي دنيا باز كرد

 سيمين بهبهاني، تازه ترين سروده خود را با نام «خاك مرا به باد مده»، به ملت آزاديخواه ايران تقديم كرد …

 گر شعله هاي خشم وطن / زين بيشتر بلند شود ترسم به روي سنگ لحد / نامت عجين به گند شود

پر گوي و ياوه ساز شدي، / بي حد زبان دراز شدي ابرام ژاژخايي ي تو / اسباب ريشخند شود

هرجا دروغ يافته اي / درهم چو رشته بافته اي ترسم كه آنچه تافته اي / بر گردنت كمند شود

باد غرور در سر تو، / كور است چشم باور تو پيلي كه اوفتد به زمين / حاشا دگر بلند شود

بر سر كله گشاد منه، / خاك مرا به باد مده ابر عبوس اوج – طلب / پابوس آبكند شود

بس كن خروش و همهمه را، / در خاك و خون مكش همه را كاري مكن كه خلق خدا / گريان و سوگمند شود

***

نفرين من مباد تو را / زان رو كه در مقام رضا دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود

خواهي گر آتشم بزني / يا قصد سنگسار كني كبريت و سنگ در كف تو / خاموش و بي گزند شود

سيمين بهبهاني ۲۵ خرداد ۱٣٨٨

منبع: سايت مدرسه ي فمينيستي

مناظره سيمين بهبهانی و ابراهيم صهبا

منبع > voanews

31.10.06

سيمين بهبهاني:

يارب مرا ياري بده ، تا خوب آزارش دهم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري از رشک آزارش دهم ، ازغصه بيمارش کنم بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم گويد ميفزا قهر خود ، گويم بکاهم مهر خود گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از سوداي من منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم گيسوي خود افشان کنم ، جادوي خود گريان کنم با گونه گون سوگندها ، بار دگر يارش کنم چون يار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر تا اين دل ديوانه را راضي ز آزارش کنم…

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بيمارم کني گر رانيم از کوي خود ، ور بازخواني سوي خود با قهر و مهرت خوشدلم ، هر عشوه در کارم کني من طاير پربسته ام ، در کنج غم بنشسته ام من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي کامم دهي کامم دهي ، الطاف بسيارم کني

جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا:

گفتي شفا بخشم ترا ، وز عشق بيمارت کنم يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم ؟ گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي در اشکها غلطان شوي ، ديگر نمي خواهم ترا گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم ترا گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم ترا گر بازگردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا اي سنگدل ، اي بيوفا ، ديگر نمي خواهم ترا .

.

.

.

…………………..گفت وگو……………………

.

رخشا – مسعودی نیا

گفت وگو با سیدعلی صالحی (حضور «اتوریته» در ادبیات یک لطیفه است!)

به دنبال موقعیتی مناسب بودیم، برای گفت وگو با سیدعلی صالحی؛ تا مجالی فراهم شود برای شنیدن نظراتش در مورد شعر، کلمه، متن و حاشیه های فراوان آن. فکر کردیم و ماندیم تا بهترین انگیزه مان شد؛ انتشار دفتر آخر او «سمفونی سپیده دم» که حوالی همین روزها در نمایشگاه کتاب پخش شد. ما هم از فرصت پیش آمده استفاده کردیم و دایره سؤالاتمان را کمی گسترش دادیم. از شعر گفتار شروع کردیم و به شعر متفاوت رسیدیم. از تأثیر در نسل جوان شاعر تا بحران نقد ادبی، از شهرت تا مخاطب شعر و “«سمفونی سپیده دم» پرسیدیم و پاسخ شنیدیم. این گفت و گو در ابتدا در روزنامه ی «اعتماد » (ویژه نامه رویداد -  دوم خرداد ٨٦ ) منتشر شد و اینک نیز آن را در سایت وازنا عینا ً منعکس می کنیم.

علی مسعودی نیا – رسول رخشا

س: آقای صالحی شاید اولین سؤالمان را بارها از شما پرسیده باشند، اما می خواهیم بفرمایید با توجه به مباحث مطروحه درباره «جنبش گفتار»، آیا شما داعیه پی ریزی این جنبش را داشته اید. یعنی فکر می کنید که تاریخ این جنبش را باید از نام شما آغاز کرد؟

چند تا شعر خوب سروده ام، همین، شما هم وقت خود را تلف نکنید!

س: از آنجا که امکانات زبان گفتار، نسبت به سایر حیطه های شعر فارسی (حجم، موج نو، موج ناب و حتی سپید به تعبیر شاملویی) سهل الوصول تر می نماید؛ آیا گمان نمی کنید که درجه آسیب پذیری این ژانر شعری، در مقایسه بسیار بالا است و جریان های کاذب موازی با آن به راحتی توانسته اند رشدی هرز داشته باشند؟

راه خودم را طی کرده ام. بیرون از این راه چه رخ داده یا چه اتفاقی خواهد افتاد، مساله مسافران مستقل بعد از من است. «پیشاشوخی های روزگار» را جدی نگیرید.

شما بعد از انتشار چند مجموعه شعر عاطفی/ اجتماعی، کتاب «دریغا ملاعمر» را منتشر کردید. با توجه به رویکرد جامعه و منتقدان، نسبت به هنر جشنواره ای و نیز منسوخ شدن شعرهای روتین سیاسی- چریکی، واهمه نداشتید که این حرکت شما به عنوان ژستی سیاسی/ هنری، با برد برون مرزی تلقی شود؟

بیش از ٩٠ درصد شعرهای دفتر «دریغا ملاعمر» در دوره حکومت پنج ساله طالبان در افغانستان سروده شده است. اصلا ً قرار نداشتم چاپشان کنم، مثل شعرهای محرمانه ای که هرگز چاپ نخواهم کرد. من معنی شعر سیاسی، چریکی، اجتماعی و این نوع تقسیمات را نمی فهمم، واقعا ً نمی فهمم. من هنوز مطمئن نیستم که شاعرم، مرده شوی ببرد هر کسی را که «شکسته نفسی» می کند. سی و پنج سال است که شب و روز پی « شعر» می گردم.

آقای صالحی، همواره بحث متفاوت بودن در هنر مطرح است. به عقیده ی شما شعر متفاوت چیست؟ این تفاوت در هر دوره نسبت به چه معیارهایی و به چه قیمتی حاصل می شود؟

«متفاوت» هم از آن کلان کلماتی است که هر کسی با اندک سوادی می تواند از آن «سوءاستفاده ی قابل دفاع» کند، اما فقط ظاهرا ً این «طلقی» (نه تلقی) قابل دفاع است. شعر یا شعر است یا شعر نیست. اگر نیست، جای هر نوع بحثی را بی دلیل نشان می دهد و اگر شعر، شعر است، حتما ً با همه شعرهای پیش از تولد خود «متفاوت» خواهد بود. تا متفاوت نباشد به عنوان یک اثر درخور و « تازه» مورد قبول نخواهد افتاد.

اما وقتی بحث «لجاجت جدابافتگی» پیش می آید، دیگر هر مدعی، قادر به سرقت «کرسی کلمه» است، که من وقت ورود به این نوع «جنجال ها» را ندارم. طبیعی است که نگاه حافظ در دوره خود متفاوت بوده است، و نیما هم، و شاملو نسبت به نیما، و فروغ نسبت به شاملو، و شعر امروز نسبت به شعر دو دهه ی پیش از انقلاب. هر زایش و خلاقیت تازه ای که در مسیر تکاملی داشته ها و کاشته های پیشین رخ دهد، حتما ً متفاوت خوانده می شود. البته اگر «منزور حمان متفاوط» باشد.

بحثی (یا حالتی) که در دو دهه اخیر در میان شاعران پدید آمده، آنها را رو به سمت مردم گریزی خودخواسته سوق داده است. یعنی انگار شاعران حرفه ای استقبال عامه از شعرشان را نوعی ضعف تلقی می کنند و ترجیح می دهند مخاطبان خاص و انگشت شماری که لایه های نهفته شعر آنها را کشف می کنند و بر آن نقد و نظری می نویسند، آثارشان را مطالعه کنند. با توجه به این که آثار شما همواره پرمخاطب بوده و تقریبا ً طیف های مختلف مخاطب را جذب کرده است، این استقبال خواننده غیرحرفه ای را چگونه ارزیابی می کنید و چه کیفیتی را در شعرتان مسبب این جریان می بینید؟

پرمخاطب بودن شعر یا کم مخاطب بودن آن؛ هر دو یک اتفاق بیش نیستند؛ «بحث بعد از شعر» است.

شعر شما شعر پرمخاطبی است. دلایل استقبال توأمان شعرخوان های حرفه ای و جدی و نیز خوانندگانی از میان مردم را منبعث از کدام المان های شعرتان می دانید؟ آیا استقبال مخاطب می تواند دلیلی بر تأثیرگذاری در شعر نسل بعد باشد؟

تبعید شدن به دوزخ، راحت تر از این نوع جست و جوهاست. من فقط برای خودم سروده ام، برای خودم می سرایم. شاید بپرسید پس چرا این دستاورد خصوصی را چاپ و عرضه می کنید؟

جواب ناقصی دارم، آدمی نیز خصوصی ترین دستاورد خود یعنی فرزندش را بزرگ می کند تا مستقل شود، تا پا به جامعه و زندگی جمعی بگذارد. قیاس مع الفارقی نیست، شاید که نه، حتما ً شعر هم موجود زنده ای است، به سرعت – نسبت به آفریده ی خود- مستقل می شود و می رود، از دست تو می رود تا به دست دیگران برسد. حالا کدام داشته ها، خصایل، امتیازها، و نشانه های درون او- در مقام هویت خاص- باعث استقبال و پذیرش این ودیعه می شود، واقعا ً نمی دانم، به آن فکر نکرده ام، برایم هدف نبوده است و مهم هم نیست.

من به توده ها به عنوان مخاطب عام اعتقادی ندارم، اما می دانم که مخاطب حقیقی شعر من «مردم» هستند، «مردم تاریخی»،

مردم تاریخی یعنی همان جمعیت بی زمانی که حافظ را می خوانند هنوز. اگر شعر تو آن گوهری باشد که هم عوام بفهمند و هم خواص بپسندند، یقینا ً استقبال خارق العاده یعنی تأثیرگذاری. رسیدن به چنین اقبالی، کمتر از معجزه نیست، خاصه در عصری که بی اعتمادی به یک ایدئولوژی افسرده و عمومی تبدیل شده است.

به نظر شما کارگاه شعر می تواند در روند یا یافتن جریان واقعی شعر تأثیرگذار باشد؟

در خانه و روی قالی هم می توان فنون شنا را فراگرفت، اما چنین استادی در اولین حوض غرق خواهد شد. کارگاه شعر یعنی تمرین شنا روی قالی. چشمه باید خودش بجوشد، وگرنه با حفر چاه عمیق در کویر لوت هم می توان به آب رسید. جریان و جنبش ها را زمان و شرایط رقم می زنند، کامل تر بگویم؛ ضرورت، ضرورت،

از آنجا که شما در زمینه بازسرایی نیز بسیار پرکار بوده اید، به نظر خودتان آیا محصول بازسرایی شعر، شعر می شود ؟ برای بازسرایی یک اثر چه جوانبی را باید در نظر گرفت؟

در پاسخ همه جانبه به چنین پرسش پرحوصله ای، باید به مقدمه ی کتاب «قصیده اقیانوس» رجوع کنید. البته چند سال صبر می خواهد، چون این اثر پنج هزار صفحه ای « قیرغابل چاپ» اعلام شده است.

حتما ً «بازسرایی» به «شعر» منجر می شود، در غیر این صورت باید برای آن اتفاق، عنوان «بازآفرینی» را انتخاب کرد. اشاره به «سرودن» در ذات عنوان «بازسرایی» به ما علامت می دهد که سمت دیگری نرویم.

جناب صالحی، به عقیده ی شما، سواد (به معنای خاصش) و آگاهی، در زمره شروط اصلی شاعر شدن هستند یا نه؟ فکر نمی کنید که کثرت کمّی شاعران امروز در مقایسه با دهه های پیشین، ناشی از حذف خود به خود پیش شرطِ دارا بودن سواد و آگاهی در روند شاعر شدن بوده است؟

این میانه، یک اشتباه بزرگ رخ داده است. ما نباید به هر عزیزی که چیزی شبیه شعر می نویسد، شاعر بگوییم. شوخی غم انگیزی است که می گویند قریب به چند هزار شاعر زنده، زنده زنده شعر می گویند و زنده اند هنوز. کو، کجا؟

شاعران زنده امروز ایران در هر نسل کمتر از انگشتان یک انسان شش انگشتی هستند. شما که خود از شاعران باسواد نسل خویش به شمار می روید، چرا باورتان شده است. آن «سواد» درست و درونی شده در مقام «آگاهی خلاق» سوخت اصلی موتور خلاقیت است. بدون این «قدرت مسلح» حافظ هم حتما ً در حد مرحوم « فایز دشتستانی» یا «ملا روزعلی بختیاری» ظهور می کرد و خلاص. البته آن سوی سکه، حرف دیگری نقش بسته است. سواد و دانش فنی و تسلط بر همه امور کمی شعر و نقد و نظر و دستاوردهای کتابی و آکادمیک در این رشته، دلیل نمی شود که طرف خواب نما شده و شاعر از آب درآید.

آیا شما نیز به بحران نقد ادبی در شعر معاصر معتقد هستید؟ اصولا ً فقر نقد در سیر تعالی شعر چه تأثیری می تواند داشته باشد؟

آفرین که نگفتید «بحران شعر»، بگذارید حرف آخر را همین جا یک کاسه کنم در اول حرف. اولین و آخرین منتقد باسواد معاصر ما- طی صد سال اخیر- رضا براهنی است. براهنی بنیان گذار «نقد مدرن» در دهه های چهل و پنجاه خورشیدی است. اما جای ناامیدی نیست، لااقل پنج جوان را می شناسم که در حوزه نقد شعر و کلاً نقد ادبیات و مباحث زنده امروز بسیار توانا رخ نموده اند. همین پنج جوان در تیم من، 22 روز جزوه های داخلی روزنامه های ایرانیان را منتشر می کردند، روزنامه تعطیل شد و باقی قضایا، حیف که کم کارند یا آن امکان لازم را ندارند.

واهمه ی دیده نشدن و خوانده نشدن در میان شاعران امروز نشأت گرفته از چه جریان هایی است؟

دیده شدن و خوانده شدن، مثل شهرت و محبوبیت، حق طبیعی هر انسان خلاقی است. کدام نابلد گفته است که دیده شدن و خوانده شدن یا حتی «شهرت زهرماری» مکروه و ضدِارزش است؟ بقال سر کوچه، « تابلو» می زند، برای هر بزرگراهی آدرسی هست، ما به عطر خوش برنج شمال نمی گوییم بوی خرزهره. در این جهان حتی اشیا مایلند که دیده شوند چون به دنیا آمده اند. دیده شدن البته مثل بسیاری از پدیده ها، دو رخسار درست و نادرست دارد. او که در شهر خود مدرسه می سازد، هم با نام خود بر سر در ساختمان میل به دیده شدن دارد از سر نیکی. این که حافظ چپ و راست در پایان هر شاهکار خود، نام جلیل خویش را تکرار می کند، هم- در وجهی- میل به دیده شدن دارد. چه عیبی دارد، حق اوست. آن شاعرکی هم که روی سن، آب دهان می اندازد و پشت به مردم، زیر عرعر بالا می زند به زبر، هم عاشق دیده شدن و شهرت است. منتها فقط یک خطا کرده است؛ «انگشت نما» شدن را جای «مطرح شدن» اشتباه گرفته است. حالا چرا عده ای از «دیده نشدن» و «خوانده نشدن» واهمه دارند، مثل غریزه «حسادت» – هر چند آزاردهنده- اما طبیعت انسان است. خود شما با طرح همین سؤال هم می خواهید دیده شوید. چرا نشوید؟ آنها که عزت «دیده شدن» را قربانی «نکبت انگشت نما شدن» می کنند، بسیار اندک اند، و این میل هم نتیجه ی شتابزدگی در رسیدن به مقصد است. در حالی که مقصدی در کار نیست. مقصد همین لحظه و همین نقطه است. در میان شاعران، تنها کسانی از دیده نشدن (اینجا چاپ شعرشان، تیراژ کتاب شان، استقبال مردم و…) واهمه ندارند، که به دنیا نیامده اند یا فهمیده اند کارشان از نخست این نبوده و یادداشت هایش را به یادگار برای فرزندانش نگه می دارد (شاید،) اما شما یک شاعر جدی، مصمم، با اعتماد به نفس، خلاق و خارق العاده سراغ دارید که همه عمر شعرهایش را زیر گوشه قالی و گلیم خود پنهان کند؟ صادق باشیم، همین قدر که میل داریم لااقل یک نفر شعر ما را بشنود (خواندن پیشکش،) این یعنی میل به دیده شدن.

شهامت و امید و عشق بسیار می خواهد تا انسانی به این باور برسد که با صدای بلند بگوید؛ «من، منم، و من هستم،» میل به دیده شدن و خوانده شدن (نه به هر شرطی، اما در هر شرایطی) یکی از نشانه های نبوغ است. شاعری که دیدن و خواندنش، حقی طبیعی اوست، اگر حق اش ادا نشود، حق دارد دچار «واهمه» شود. شرایط گل آلود و بی انصافی را طی می کنیم. جدا ً حق عده ای، انزوا و گمنامی و دیده نشدن و خوانده نشدن نیست. منتها نباید دچار واهمه و نومیدی شوند. نبوغ کامل آنجاست که بتوانی خود را در هر شرایطی تحمیل کنی. این سخن اینشتین است؛ «نبوغ یعنی تحمیل خویشتن بر دیگران» – البته این جمله را کامل می کنم، «به جز در حوزه سیاسی». و حرف آخر؛ تنها راه سرکوب میل «دیده شدن» مردن است. در صورتی که میل به جاودانگی حق انسان است.

اگر «خوانده شدن» و «دیده شدن» را به معنای «عشق» نزدیک کنیم، یقینا ً این تمایل عجیب، به کنشی انسانی بدل می شود، در واقع این «غریزه» را باید به مدد «دانایی» به عنصر یا کیفیت تکامل تبدیل کنیم، آنجا که حافظ بر میل «ذوق حضور» اصرار می ورزد، نظر بر همین «هوا» داشته است. من همین جا از فرصت استفاده می کنم، و هشدار می دهم، که بعضی از «ارزش های انسانی»، دچار دگردیسی منفی شده اند یکی همین «دیده شدن» و «خوانده شدن» است. جالب اینجاست؛ آنها که این نوع خواست ها را انکار می کنند یا مردود می دانند، خود نمی دانند که همین رد و انکار هم نوعی میل است به سوی «دیده شدن». گفتم که مطرح شدن زیباست، اما عده ای «انگشت نما شدن» را به جای آن حضور ناب، اشتباه گرفته اند. مطرح شدن مولود محبوبیت است، اما انگشت نما شدن تنها بار سنگین و مسموم «شهرت» را به دوش می کشد. دیده اید بعضی نوسوادهای عجول را که گاه شاعری جدی را متهم می کنند که «شعرش رمانتیکال» است، بی خبران نمی دانند که «رمنس» را از کلام حافظ بگیرید، تا حد سلمان ساوجی سقوط می کند. البته طبیعی است که من هم «جنون دیده شدن» را نمی پسندم. جنون دیده شدن، خروج از طعم تعادل است. تنها دستاورد جنون دیده شدن، یا تکبر ویرانگر است یا تسلیم تاریک،

آقای صالحی، یک سؤال کلیشه ای، اما به نظرمان خیلی مهم، شاعران مورد علاقه شما در میان گذشتگان دور و نزدیک و امروزیان چه کسانی بوده و هستند؟ کدام یک از این نام ها بر ذهنیت و کار شما اثر بیشتری گذاشتند؟

می توانم- در این مورد ویژه- به دوست داشتن هایم اشاره کنم. در نوجوانی شعر دو شاعر برایم به شدت جذاب بود؛ سعدی و پروین اعتصامی. از دوره ی بلوغ تا امروز به ندرت از شعر حافظ و کلام مولانا دور می شوم. و انگشت شماری شعر از نیما و فروغ را هم دوست می دارم، سپهری شاعر شریفی است و شاملو برای من محترم است.

در دوره ی فعلی تا چه حد می توان به ظهور تک چهره ها و نوابغ ادبی امیدوار بود و اصلا ً حضور یک اتوریته مثل شاملو را در شعر امروز ایران چقدر مثبت یا منفی ارزیابی می کنید؟ این سؤال را از آن جهت مطرح می کنیم که بسیاری از منتقدان و اهالی ادبیات معتقدند بعد از فوت شاملو، به خاطر نبود یک لیدر نابغه، به نوعی قحط الرجال رسیده ایم. شما در این باره چه می اندیشید؟

اخلاقی از این دست، مربوط به دوره ی انقلاب مشروطیت است. آنها که به «حیات طفیلی» خویش عادت کرده اند برای توجیه هراس تاریخی خود، مرتب پشت سر دیگران سنگر می گیرند. فرهنگ دهقانی «پاترنالیسم» ریشه در دست بوسی «پاپ» و «سلطان» دارد. «جهان خلاقیت ناب» نیازی به اتوریته ندارد، خیل خلاقیت که ارتش نیست، ابدا ً سلسله مراتب ندارد، او که در این حوزه به «پیشوا» نیاز دارد، راه را اشتباه آمده است.

نه راعی و نه رعیت، «حضور اتوریته» یک لطیفه است، و دلقکانه تر از این تعبیر، قضیه «لیدر» است. «انسان» خود مستقلا ً «مرجع جهان» است، نیازی به رجوع ندارد. فرهنگ مراد و مریدی یکی از نفرت انگیزترین رفتارهای ذهنی انسان شکست پذیر است. آن به اصطلاح منتقد و صاحب نظری که در این دوره به چنین توهماتی پناهنده می شود که وامرادا ا… کجاست آن «پیشوای پیام آور»؟ نمی داند که خود در دوره ی جنینی مرده است.

شما در مجله ی دنیای سخن، مسؤول صفحات شعر بودید که تجربه بسیار موفقی هم بود برای گزینش شعرهای رسیده، چه معیارهایی داشتید؟ چرا امروزه دیگر صفحه شعر نشریات ادبی ما آن رونق و رنگ سابق را ندارد؟

در آن دوره طلایی و درخشان، چهره های گمنام و جوانی را معرفی کردم، که حالا برای خود جایگاهی دارند؛ تربیت و معرفی نسل جانشین، وظیفه همه نسل های پیشکسوت است. گزینش شعرها، دشوار نبود. قبل از آن که شعری را بخوانم، بالای آن شماره می زدم، به سرعت نام شاعر را در ورقه ی دیگری می نوشتم، با حفظ و تکرار همان شماره بالای شعر، در کنار اسم شاعر. و اسم شاعر را از زیر یا بالای شعر برمی داشتم، یک هفته از انبوه شعرهای رسیده دور می شدم، سپس با دقت تمام، هر شب تا 4 صبح، فقط شعرها را می خواندم، شعرهایی که معلوم نبود از کیست. و بعد بهترین شعرها را جدا می کردم، و با رجوع به ورقه اسامی و اعداد مشترک، می فهمیدم مثلا ً شعر شماره ی ٧ به شاعری تعلق دارد که عدد ٧ را کنار خود دارد؛ شیوه ای حرفه ای، دموکراتیک و کاملاً وجدان مند و از سر شرافت قلم. موفقیت انسانی یعنی همین. معمولا ً مسؤولان صفحات شعر، صاحب تعدادی دوست و خیل بی شماری دشمن می شوند. اما دنیای سخن محل عشق، هماهنگی، عدالت و آزادی بود. همین مسئله موجب اعتماد بی خلل سردبیر به کار من شده بود. و نشنیدم حتی یک بار کسی از این رفتار گلایه کند. در مورد قسمت نهایی سؤال شما، بهتر است سکوت کنم، چون حتی مادر کم سواد من هم می داند چرا صفحات شعر- همه را نمی گویم- به این فلاکت افتاده است.

شنیده ایم مجله فردوسی بعد از پنج سال قرار است جای دنیای سخن را پر کند، با همان کادر قبلی، اما جای شما خالی است، چرا… ؟

روز به روز بینایی ام تحلیل می رود. سال ٧٨ دو عمل جراحی کردم و امسال هم باز چشم هایم را به تیغ سپردم، اما بهبودی رضایت بخش نیست. سوسوی این دو فانوس پیر را فقط برای «شعر»، برای سرودن و برای خود نگه داشته ام. به کار دعوت شدم، مجله فردوسی حتما ً جای خالی دنیای سخن را پر خواهد کرد اگر مشکلی پیش نیاید، اما متأسفم که از این فضا دور شده ام. تازه … شاعران و کارشناسان حرف های صادق در این دیار کم نیستند. مسؤولیت ها را باید به نسل های جوان تر سپرد.

غیر از قلمرو بی مرز و پایان شعر، کدام حیطه بوده که دل تان می خواسته در آن گام بگذارید و به هر دلیلی نتوانسته اید؟

همیشه بلندپرواز بوده ام، اما عدم امکانات و مهیا نبودن شرایط به من اجازه فراروی نداد؛ پزشکی، موسیقی، نقاشی و سینما، به ویژه سینما، اما من بودم و همه عمر؛ «یک قلم برای نوشتن و سرودن.»

به عنوان آخرین سؤال؛ می خواستیم بدانیم که از منظر خودتان، تفاوت ها و شباهت های آخرین دفتر شعرتان؛ یعنی «سمفونی سپیده دم»، نسبت به کار های پیشین تان چیست؟

«سمفونی سپیده دم» محصول سه سال اخیر، یعنی ٨٣ ، ٨٤  و ٨٥ خورشیدی است. یقینا ً ادامه ی تکاملی همان زبان گفتار است؛ با این تفاوت که به دلیل ساخت و ایجاز خاص آن، آغازی برای دوره ی سوم شعر گفتار به شمار می رود.

اولین نشانه های تغییر و عبور از دوره دوم را می توانید در دفتر شعر «یوما آنادا» جست و جو کنید که با «دیر آمدی ری را» به عنوان شروع دوره ی دوم، فاصله خاصی گرفته است. مهم ترین تفاوت این دفتر با دیگر مجموعه ها به دو فاکتور و مؤلفه بازمی گردد؛ «ساخت و فرم» و «ایجاز در سادگی از نوع دیگری». این سال ها به این باور رسیده ام که می توان حتی از «ضدشعر» به «شعر» رسید. تا آنجا که در وهله ی اول با قرائت این نوع شعر، فراموش کنی که مشغول خواندن شعر بوده ای. تأثیر نهایی، نه در زبان، که در کلمه، در تصویر و دیگر معیارها، که در «حلول جادویی» شعر نهفته است. شعر در فضای شهودی خویش، باید قدرتِ تسخیر داشته باشد. شاید به همین دلیل است که من «سمفونی سپیده دم» را به شدت دوست می دارم؛ و هربار که آن را مرور می کنم، بیشتر باورم می شود که این شعرها را «کس دیگری» سروده است که تا الان او را نمی شناخته ام. پیش از این نسبت به مجموعه های دیگرم چنین حسی نداشته ام.

شعرهای این دفتر در فضاهای مختلفی سروده شده است. در سفر، در سکون و احوال متغیر و متفاوت. عادت دارم که برای پاکنویس نهایی و مهیا کردن دفترم برای نشر، از خانه و زندگی و خانواده دور می شوم. جایی پناهگاهی دارم. می روم و آخرین واریاسیون را آماده می کنم. در چنین موقعیتی بود که متوجه شدم شعرهای این مجموعه؛ در عین مشترکات و مفاصل زبانی معین، به چهار «صورت» تعلق دارند؛ خصوصی، شخصی و عاشقانه، اجتماعی، و سیاسی. تقسیم بندی این دفتر به چهار «رخسار» نظر به همین نکته داشته است.

.

مهسا حسنی mahsa_mehrave2003@yahoo.com

گزارش کامل شب آنا آخماتوا – بخارا

سه شنبه ٢٢/٣/٨٦ در یکی دیگر از نشست هایی که بخارا با همکاری نشر چشمه برگزار می کند به بررسی آثار آنا آخما تووا به مناسبت تولد ایشان اختصاص داشت. نشر چشمه ناشر شعرهای عاشقانه آنا آخما تووا است که احمد پوری آنرا ترجمه کرده است. در این همایش که درتالار ناصری خانه هنرمندان برگزار شد جناب آقای رضا سید حسینی نیز حضور داشتند . نخست آقای علی دهباشی مدیر مسئول بخارا ضمن خیر مقدم به حضار از ایشان خواست تا به گوشه هایی از زندگی آنا آخما تووا توجه نمایند. آنا آخما تووا نخستین شعرش را در دوران بیرستان سرود که درسال آخر دبیرستان چاپ شد . شوهرش به دستور استالین اعدام شد . در سال ١٩٤٦ وی از شورای نویسندگان روسیه اخراج شد، چون به آرمانهای استالین پایبند نبود . اشعارش بیش از ٢٠ سال در شوروی ممنوع بود و حتی دربسیاری از سال ها نمی دانستند که او هنوز زنده است و پس از اخراج از اتحادیه نویسندگان روسیه ، پسرش دوباره دستگیر شد و به ١٥ سال کار اجباری محکوم شد. آنا آخما تووا یکی از اعضای گروه آکمئیستت بود . از این گروه به عنوان ادبیات اشراف یاد می شد . سردمدار حمله به این گروه ژدانوف بود در سال ١٩٤٦  از آکسفورد دکترای افتخاری و درهمان سال درایتالیا هم جایزه ای دریافت کرد . وی در مسکو چشم از جهان فرو بست و در لنینگراد به خاک سپرده شد .

نسرین قوچلو :

زندگی در فانتن هاوس خانه ای که سرایش را درآن آغاز کرد. شاید او می توانست در دیواره های آن بخشی از تاریخ روسیه را بخواند. این قصر از سال ١٩٨٩ به عنوان موزه شناخته شد و شهروندان توانستند نه تنها خانه ای را که او در آن زندگی می کرد ببینند بلکه توانستند با اندیشه ای آشنا شوند که سالهای بسیاری را در رنج و درد گذراند. از شما دعوت می کنم به قسمت هایی از فیلمی که دوستانم تهیه کرده اند توجه فرمائید. ( نمایش فیلم ) :

جایی که شب ماندگار پرسه می زند با فانونسی و دسته کلیدی

من به پژواک شب لبخندی می زنم

جدایی  وهم است

ما جدایی ناپذیریم

سایۀ من روی دیواره های شماست

( خداوند همه چیز را درپناه خود حفظ کند ) این شعاری است که در قصر اشرافی ما حک شده است. خانه اجدادی شوهر آنا آخما تووا در سال ١٩١٨ به دولت هدیه شد. اجداد شوهرش در روسیه نقش خطیری بر عهده داشتند وی در پائیز ١٩١٨ پس از ازدواج به این قصر رفت. درسال ١٩٢٠ زودیکنا مهاجرت می کند و بعد در پاریس در انزوا می گذراند. او برای آنا آخما تووا نمادی بود. گروه آکمئیست ، جنگ جهانی اول وانقلابی که به دنبال آن آمد روی آنا آخما تووا تأثیری شگرف داشت . وی در برابر دولتمردان جدید شوروی سرفرود نیاورد ولی در روسیه ماند. وی خود را کاملا ً وقف عقاید شوهرش کرد که طاقت فرسا به ترجمه های خود مشغول بود. او در روابط شخصی با شوهرش مشکلاتی داشت که این مشکلات کارهای ادبی اش را تحت العشاع قرار نداد .

ومن اینجا شب ها سرگردان خواهم بود

چون سایه ای بی سوگ

آنا آخما تووا از خودش و یا از گومیلیف شوهرش حرف می زند وی بیهوده کوشید گور همسرش را پیدا کند . همان طور که پوشکین دنبال گروهی می گشت که اعدام شدند . با گذشت هر سال ازمحفل دوستان آنا آخما تووا کاسته شد . وی در اشعارش از آنها یاد می کرد .

فراموشی وحشتناک است

من همه چیز را به یاد دارم

سر انجام دوباره به فانتن هاوس برگشت . او همچنین در کارگاه شاعران شرکت کرده بود. پوشکین و سن پترزبورگ گرانبهاترین چیز او بودند . درسال ١٩٢٥ پوتین در یادداشتهای روزانه خود نوشت : «اگر قرار است بمیرم همه چیز را می سوزانم و از بین می برم . من از خشم دیوانه شده ام » هنر نو و خالقان آن در شوروی بی مصرف و زائد قلمداد می شدند.

خانم دکتر پروین سلاجقه :

عضو هیئت علمی دانشگاه ، نویسنده و منتقد شاهزاده کاشی ها (شاملو ) – صدای خط خوردن مشق ( هوشنگ مرادی کرمانی ) – از این باغ شرقی و …

ضمن تشکر از آقای علی دهباشی من ابتدا درباره بخشی از عناصر ساختار شعر آنا آخما تووا صحبت می کنم . هر توضیح و تفسیری هرچقدر هم جامع ، باز بررسی به تغییر آنها می انجامد . شیوه بیان و دورنمایه شعر آنا آخما تووا، قدرت بی نظیر او در بیان تصویری که از سنت ایماژیستی بهره برده که در محور حضور ونه درمحور جانشینی عمل می کنند از قدرت های شعری اوست.

که تحت عنوان آکمئیست با برهم زدن سمبلیسم افراطی – عرفانی به تلاشی مؤثر دست می زند . هدف این جریان این است که برای خودبسندگی این جریان یک جایگاه ویژه کسب نماید . این شیوه بیان معادلات بوطیقای کلاسیک را در فرضیه های معانی به هم می زند . دراین میان از شگرد های این شیوه بیان بهره می برد که به ماهیت زبان نزدیکند که به طنین معنایی حقیقی واژه تبدیل می شود و بیانگر یک وضعیت شاعرانه جدید می شود که خود زندگی است بهترین ویژگی که آنا آخما تووا به کار گرفته دمیدن جان واقعی در کلام و کالبد واژه است . که پیوسته بر گرد زیباترین محور تجلی عاطفی انسان ( عشق ) دور می زند و سرشت غیرثابت و طبیعی عشق را که اتفاقی زیباست اما ماندگار ونوشته های او را از نوشته های غنایی فراتر می برد . تسلط نوعی اندوه همراه پذیرش در بسیاری از موارد احساس دو سویه او را از عشق به تصویر می کشد .

عشق گاه چون کاردی در دل می خزد و زهر خود را آرام آرام در آن می ریزد

و گاه حیله گرانه تو را از آنچه شاد است و آرام دور می کند

گاه در آرشه ویلونی می نشیند و درنغمه آن هق هق می کند

و گاه در لبخندی

عناصر عینی زمینی در خدمت توصیفی این اتفاق کل اشیاء را با زبان ایماژ روایت می کنند .

مهمانی سال نو سخاوتمندانه بود

در آن اتاق گرم و راحت بی درنگ شناختم دزد را از چشمانش

اما در درک عشق حس عدم امنیت به سراغ او می آید :

می دانم دیری نمی گذرد باز می گرداند

آنچه را که به غارت برده بود

به نظر می رسد استفاده از این شگردها به شعر او فردیت شخصی بخشیده و او را به استفاده هنرمندانه از عناصر سوق می دهد . ایماژ به طور عمده ، توصیف ، فضاسازی ، ایجاز و اطناب هنری ، اینها  عناصری اند که در شعر او علاوه بر شیوه خاص روایت شخصی و نگاه درونگرایانه او به رخدادهای طبیعی زندگی به یاریش می شتابند . زمان به کمک عنصر ایجاز به سرعت دو پاره می شود ، بخشی در گذشته می ماند و بخشی در یک تصویر زمان حال را می نمایاند.

اکنون تنها بادها هستند و همهمۀ جویبارها در کنار درختان

ارائه یک گزاره خبر که در آغاز شعر می آید  :

چه کنم که توان از من می گریزد

وقتی نام کوچک او را می آورند

از گذرگاه جنگلی می گذرم

بادی نرم و نا بهنگام می گذرد

سبکسرانه با بویی از بهار

موتیف جدایی هم را در ایماژ های مکرر آمده که همراهی اینها فضایی تراژیک را در شعر او رقم می زند :

روز به دنبال روز گذشت

همه چیز اتفاق افتاد

مثل گذشته

اما تنهایی بود

آخماتوا از شگرد توأمان ایجاز و اطناب هنری بصورت همزمان استفاده می کند. در شعر شاعر مفتون یک لحظه کوتاه است که فریاد می زند من ثابت نیستم ، گذرنده ام پس مرا دریاب .

کلیه شیوه های تصویری در شعر او حضور مداوم وپیوسته است از جان زندگی. عاشق از خواب برخواستن، انرژی های غنی شده از پیوستن و گسستن و اندوه، شادی جاری در همه چیز، به خواب رفتن با تنی خسته، عاشق ازخواب برخاستن و پی بردن به این که شقایق ها چقدر سرخ اند.

اگر بخواهیم تعبیرهای گسترده تری را ملاک قرار دهیم می توانیم بگوئیم که اینها ریشه در رمانتیسم و بروژوا دارند. شعر برای شعر نه به مثابه ابزار، تعریف دیگری از اومانیسم داده است و شعر آخماتوا به خیانت تعبیر می شود. در شعر متعهد می سراید ولی نه از آن گونه که آنها میخواهند و از این رو حس رسوب کرده در درون او روایتگر وقایع پیرامونش می شود. دراین سالها درونمایه شعر او از رمانیسم فردی به رمانتیسم جمعی سیر می کند و ضمایر به سمت ترسیم فضاها سیر می کنند. در ادامه همین گرایش اجتماعی سروده های مقتدر و کوبنده از وقایع تراژیک روسیه را به تصویر می کشد و گزاره های شاعرانه را از سطح شخصی عبور می دهد .

اینجا گویی صدای انسان

هرگز به گوش نمی رسد

اینجا گویی در زیر این آسمان

تنها من زنده مانده ام

زیرا نخستین انسانی بودم

که تمنای شوکران کردم

اشعار او حتی سروده های غنایی عاشقانه به نوعی مرثیه تلقی می شوند و تراژیک اند .

می دانم خدایان انسان را

بدل به شیء می کنند

بی آنکه روح را از او برگیرند

تو نیز بدل به شی ء ای شده ای

در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی

احمد پوری( صحبت راجع به پشت صحنه چند شعر از آنا آخما تووا دانستن) :

راجع به این که پشت هر شعری چه بوده که به تولد آن کمک کرده وسوسه ای است که همه داریم . البته خود من چندان اعتقادی به این کار ندارم واقعیت این است که هرگز شاعر تمامی یک شعر را در اختیار یک رویداد معین قرار نمی دهد بلکه گاه چنان در رویداد گم می شود که در تفسیر هر خواننده دیگر است . مثلا ً سپهری :

 رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

به تاریکی شن ها بخشید

طبیعی است که ذهن منطقی تلاش می کند تفسیری قانع کننده به معنی شعر بدهد . گویا کسی گفته بود که معنی این را از خود سپهری پرسیده ام و گفته منظور از شاخه نور، یک نخ سیگار بوده است و مشخص نیست که حالا واقعا ً این توضیح را سپهری داده یا نه، و یا وقتی غزلی از حافظ را حاصل درگیری و یا تحسین او از کسی می دانند تغییری در لذت بردن ما نمی گذارد. اما معمولا ً وقتی توضیح داده ام در جمع دوستان که مثلا ً  آنا آخما تووا این شعر را برای این گفته ، تجربه به من نشان داده است وقتی پشت پرده گفته شده ازشعر لذت بیشتری خواهیم برد.          آنا آخما تووا درسال ١٩١٠ با گومیلیف که آدمی سرکش و نا آرام بود ازدواج کرد وی حتی به آفریقا هم  به خاطر ماجراجویی اش مسافرت کرد . تمام اینها باعث شد اختلافات آنها کم کم شکل بگیرد .

او دراین دنیا

سه چیز را دوست داشت

دعای شامگاهی

طاووسی سفید،

و نقشه رنگ پریده آمریکا.

و سه چیز را دوست نداشت

گریه کودکان

مربای تمشک با چایی

و پرخاشجویی زنانه

… و من همسر او بودم

آنا آخما تووا با عشقی که به او داشت از وی جدا می شود .

دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد

دیگر بوسه های صبحگاهی نخواهد بود

دیگر ازیک پنجره به خورشید نگاه نخواهیم کرد

دیوارها کوتاه

دیر به دیر

ای کاش می دانستی دراین لحظه

لب های خشک و صورتی رنگت را

چقدر دوست دارم

آنا آخما تووا چند ماه پس از جدایی ازهمسرش مجددا ً با شریکو ازدواج می کند بعد پی می برد که او چگونه مردی است،  تا جایی که وی را درخانه زندانی می کند .

او حسود بود

نگران و آسیب پذیر

دوستم داشت چون بتی

اما پرنده سفیدم راکشت

و سرانجام آنا آخما تووا تصمیم می گیرد از وی بگسلد .

از تو گسسته ام دشمن جاودانی ام

باید یاد بگیری

چگونه با تمامی قلب عاشق شوی

نه نیاز به دعایت دارم نه به وداع

جدایی از تو هدیه ای است

فراموشی تو نعمتی

اما عزیز من

آیا زنی دیگر

صلیبی را که من بر زمین نهادم

بر دوش خواهد کشید

تنها پسر آنا آخما تووا به نام ( لو ) ١٥ سال محبوس بود .

اردوگاه اجباری پسرم را سوزاند

من گناهکار ترین فردم

در اوج یأس ونومیدی میگوید :

چون جانوری شقه شده

از چنگکی آویزانم خواهید کرد

من شاعر شاعران بودم

اما زنگ ساعت برایم سیزده بار نواخت

در دیداری که برای او تعییم کننده بود و پس ازسال ها دوری از آن سر دنیا یک نفر به دیدن او می آید که آنا آخما تووا عاشق او می شود این گونه می سراید :

به دور از زمان

به دور از مکان

همه چیز را در آن نیمه شب دریافتم

تصویر تو را برایم جا گذاشت

اما حتی تو نیز نمی توانی به یاریم بیایی

***

گریه برای چه؟

دستانت را در دستانم بگذار

قول بده سری به رویاهایم بزنی

کاش اما در ساعتی ازنیمه شب

سلامی برایم بفرستی

***

درانتظارم خواهی بود

نه درآسفالتی پوشیده از برگ

بلکه در آداشیوی ویوالدی

بگو چگونه راه یافتی به خانه نیمه شب من

دهباشی :

ضمن تشکر ازآقای پوری از جناب آقای علی بهبهانی دعوت می کنم تشریف بیاورند .

علی بهبهانی :

حقایق بسیاری است اغلب ناهسماز ، همواره ایزدستانی به خواب می بینم پرستشگاه خدایان بی شمار. آنا آخما تووا درکی ِف کوتاه مدتی درس حقوق خواند و در سال ١٩١٠ با گومیلیف شوهر کرد . اندک زمانی پس از نشر دومجموعه از جمله باغ سوری به شهرت رسید. طی سفری به اروپا که از ١٩١٠ تا ١٩١١ بیش نپایید با آمادئو نقاش ایتالیایی دیدار کرد که از او پرتره ای ساخت. سومین دفتر شعر او فوج سفید است و سال پس از آن ا ز گومیلیف در حالی که پسری از او داشت پیوند گسست. نگرش آنا آخما تووا به نگرشی زنانه معروف است. شاعر تغزل ناب است هر شعرش گویای حالتی است که با زمینه ای عینی همنوا شده است. لحظه ای هیجانی است، یخ بسته در زمان مانند ترانه آخرین دیدار ما ١٩١١ که اگر سبک بگیرد شاید نمادین شود . مرا باور دار نه گزنده نیش مار (١٩١١) با تو عیش می کنم وقت مستی - ١٩١١-  درباغ  سوری ویژگی هایی جدید از هنر نو به نمایش می گذارد . بید بن درخت دلخواه شاعر است . یکی از ناقدان آن روزگار ژودوفسکی می گوید : شعرهای آنا آخما تووا رگه هایی یونانی دارند .

فوج سفیدش به موضوع جنگ می پردازد حالتی نیایش گذار و حسی درباره سرزمینی از هم گسسته که روزگاری با شکوه بوده است .  بارهنگ ١٩٢١ سال خداوند گار ما  ١٩٢٢ و پس از آن نتوانست شعری نشر دهد و به ترجمه های منظوم پرداخت و نوشته هایی درباره پوشکین . ششمین مجموعه او بید که نامش را به نی تغییر داد و ا زجمله شعرهای میهنی درباره جنگ. پس از بازگشت به لنینگراد وی  بدشانسی آورد در سال ١٩٤٩ پسرش لیف سومین بار زندانی شد و درسال ۱۹۵۰ آنا آخما تووا توانست درود بر صلح (استالین ) را درمجله شعله درج کند . اما پسرش تا ١٩٥٦ آزاد نشد. وی هم آواز با این دوران شعر کوتاه تبعید از ارمنی را سرود . پس ا زمرگ استالین به آنا آخما تووا تحت عنوان شاعری عمده آفرین گفتند .

دریافتم گونه هایم چه شتانده به گود می نشینند

چگونه ترس نهان در پی پلک های افتاده فرو می مانند

چگونه تبسم می پژمرد

چشم در راه دلبرکم

مجموعه های او در ١٩٢١ و ٢٢ نیز اغلب درباره عشق اند. اما عشقی سوزناک و محکوم به فنا . سه خزان درسال ١٩٤٣ وصف پویای طبیعت را روایت می کند . شاعر گاهی  خود را خاکسار نشان می دهد و درغرب خورشیدی خاکی همچنان   می درخشد. با شعرهای منتشره در سال ١٩٤٠ آنا آخما تووا تازه جلوه می فروشد .

پس از پایان صحبت های جناب آقای بهبهانی خانم پگاه احمدی چند شعر از شعرهای آنا آخما تووا را برای حاضرین خواندند .

پگاه احمدی:

چه نفس گیر است روشنایی

چه آرام می خلد نگاه هایش در جانم

آیا عشق سنگ گوری خواهد بود بر زندگی ام

***

نگاه نمی کنی به من

دوستم نداری ، لعنت به تو

غبار بر چشمانم راه می کشد

تا همه چیز را تیره ببینم

***

موضوع بسیار ساده است و روشن

هر کسی آنرا می فهمد

تو مرا دوست نداری

و هرگز دوست نخواهی داشت

چرا دوستم را

کودک موطلایی ام را

سرزمین محبوبم را

ترک کرده ام

اما چه زیباست اندیشه دیداری دیگر با تو

.

مزدک پنجه‌ای

کدام شعر، کدام تئوری – پرس و گو با رقیه کاویانی (سیما)

کدام شعر، کدام تئوریپرس و گو با رقیه کاویانی (سیما)

توسط: مزدک پنجه‌ای

 

اشاره: رقیه کاویانی (سیما) در سال ۱۳۲۳ در شهرستان سیاهکل دیده به جهان گشود. وی زوج جواد شجاعی‌فرد، شاعر و خواننده‌ی ترانه‌های گیلکی‌ست. شاملو در نشریه‌ی خوشه او را به عنوان شاعری با استعداد معرفی کرد. وی در حال حاضر همراه همسرش در بلژیک به سر می‌برد. از رقیه کاویانی تاکنون چهار مجموعه شعر به نام‌های رسم‌الخط خشم (نشر نو – ۱۳۸۵)، یکی بود یکی نبود (انتشارات حرف نو(، بانو و ترانه‌های مهتابی) انتشارات فرهنگ ایلیا – ۱۳۸۴) منتشر شده است. 

۱. چه طور است از دوران کودکی آغاز کنیم؟

کودکی منِ شمالی مثل همه‌ی کودکان این گوشه‌ی سر سبز، لا به لای دار و درخت، گل و گیاه و رودخانه‌های پر خروش و زلال که یادش به خیر، گذشت و در خانه باغی بزرگ و پر و پیمان و پر آمد و شد و در کنار بزرگ‌ترهای اهل کتاب و سیاست و توانمندی‌های اقتصادی – اجتماعی و به دلیل موقعیت پدرم که صاحب کارخانه‌ی چای و برنج بود و حضور کارشناسان ایرانی و خارجی و دیگر رفت و آمد‌های شلوغ از تهران و دیگر استان‌ها باعث شد که خاطرات دوران کودکی‌ام از دیگر هم سن و سالان‌ام گفتنی‌تر باشد که شرح مختصرش [به قول مخاطبین و تلفن‌هایی که آن روزها زده می‌شد که شیرین و خواندنی بود] در مصاحبه‌ای با فصل‌نامه‌ی وزین «گیلان زمین» چاپ شده است که یکی از مجله‌های پر بار و به یاد ماندنی آن سال‌ها بود که به کوشش و سردبیری علی‌رضا پنجه‌ای به بازار هنر و ادبیات سراسر کشور عرضه می‌شد و حق‌اش بود که تا به امروز ادامه داشته باشد که افسوس. و جالب‌ترش این‌جاست که آن روزها چه کسی فکر می‌کرد مزدک کوچک و  آرام  و کنجکاو که همیشه کناری می‌نشست و فقط گوش بود حالا بشود اهل بخیه و سوال پیچ‌ات کند (هر دو می‌خندیم).

 ۲. چه شد به شعر روی آوردید؟

فکر کنم خودگویی هم مثل  خود زنی کار دشواری باشد آن هم در این بازار داغ از خود متشکر بودن که در مصاحبه‌های کتبی – شفاهی یکی با شعر زبان باز کرده، یکی از توی گهواره نویسنده و موسیقی‌دان و ورزشکار و چه‌چه‌ها بوده، حالا من هم اگر بگویم دفتر شعر دوران کودکی‌ام هنوز در کشوی میز تحریرم خواب آن روزهای شیرین را می‌بیند و به جز شما دوستان دیگری هم آن را ورق زده‌اند و چه قدر تأکید کردند که چند شعرش را با همان صفحات پاره و رنگ و رو رفته پشت جلد یا داخل یکی از کتاب‌هایم بگنجانم، چه فرق می‌کند که بگویم یا نگویم، جز این که لبخند دیگری به لبخندهای آن‌چنانی اضافه شود.

برای من روزی شاعر بودن‌ام به ثبت رسید که شعرم در اولین صفحه‌ی بهترین مجله‌ی ناب و هنوز بی‌نظیر خوشه، به سردبیری شاملوی بزرگ چاپ شد، آن هم با نامه و نقدواره‌ای پر از تعریف و تشویق. روزی بزرگ و تمام نشدنی که لحظه‌لحظه‌اش را شربتی گوارا سر می‌کشیدم و یکی در من می‌گفت، یعنی شاملوی به این بزرگی وقت‌اش را برای شاعرکی جوان گذاشته، همان شاملویی که جابه‌جا و بی‌تعارف می‌نوشت، فلانی عزیز، شما بهتر است دور شعر را خط بکشید و ذوق‌تان را در جای دیگری پیدا کنید. یعنی همان شاملو نوشته که شاعرم و متشاعر نیستم. و باورم از همان روز باور کرد که شاعرم. بله، من از تاریخ ۱۳۴۶ و از شماره‌ی ۴۶ مجله‌ی خوشه شاعر شدم و به قول فروغ به ثبت رسیدم.

 

۳. زندگی مشترک تان با جواد شجاعی فرد چگونه آغاز شد؟

آشنایی‌مان از دوران کلاس و مدرسه و در همان کوچه‌باغ‌های پر از گل و گیاه و درختان با شکوه اقاقی و در کنار رودخانه‌ی همیشه زلال و خروشان سیاهکل که محل بازی ماهی‌ها بود، شروع شد. شاید به خاطر زیبایی‌های بی‌نظیر طبیعت آن روزگار بود که مثل بیش‌تر شهرها و روستاهای شمالی این‌گونه عشق‌های رمانتیک می‌طلبید. البته وجه مشترک‌مان چیزهای دیگری هم بود. مثل رد و بدل کتاب و نامه‌های خواندنی‌تر از انشاهای معمول و به خصوص به خاطر صدای خوشی که داشت. به هر حال تا به امروز زیر یک سقف و در کنار کتاب و زنبیل و سفر و زندگی، هر کس با زبان خودش شعر می‌گوید، حال و هوای گاهی خوش و گاهی ناخوش خودش را دارد. و به قول دوست نازنین‌مان مجید دانش آراسته، داستان‌نویس صاحب نام گیلانی که هر از گاه و به مناسبت‌هایی با لبخند می‌گوید، عزیز جان، یک شاعر برای یک شهر هم زیاده، چه برسد به دو شاعر آن هم زیر یک سقف. همین که تا به حال به تیر و تار هم نزده‌اید جای شکرش باقی‌ست.

 

۴. اگر موافق باشید کمی درباره‌ی دو مجموعه‌ی اخیرتان «بانو» و «ترانه‌های مهتابی» صحبت کنیم. شما جزء شاعرانی آگاه به روند شعر در دهه‌ی هفتاد بودید اما نکته‌ی جالب این‌جاست که شعر شما از نظر رویکرد زبانی مستقل ماند، در این باره چه  نظری دارید؟

ببینید، در جریان این چند دهه آمد و شد سبک‌ها و موج‌ها، هیچ‌وقت مثل باورهای دگم خودم را زندانی یک راه و رسم نکردم. شعر به قول نیما یک قدرت حسی – ادراکی ست، حالا که از این قدرت سهمی هم به ما رسیده و با این همه چراغ هم که دارد چرا فقط یک چراغ‌اش را روشن کنم و از ترس شاید و بایدها دست به سیاه و سفید نزنم و این خط را بگیر و برو باشم. شاعر است و پروازش، شاعران گذشته هم اگر بالی برای پریدن داشتند همین کار را می‌کردند. غزل، قصیده، مثنوی، بازی کردن سبک‌ها، خستگی کردن با دوبیتی‌ها و رباعی‌ها و… همه‌ی این پرسه‌زدن‌ها به خاطر حس پرواز شاعر بود. حسی که بود و بالی نبود. مفتعلن مفتعلن کشت مرای مولوی، فریاد رسای همه‌ی این بی‌بالی‌هاست. با این مقدمه من هم بعد از تجربه اندوزی در شعر کلاسیک، نیمایی، سپید، آزمون و خطا در موج‌های دیگر، [مثل دیگر برنامه‌های زندگی‌ام که تاب ماندن در تمام دهه‌ی شصت به دلایلی که جایش در این‌جا نیست]، به دهه‌ی هفتاد رسیدم و بنا به گفته‌ها و تحلیل‌های دوستان شاعر و منتقد، شعرهای خوب و خیلی خوب دهه‌ی هفتادی هم در کارنامه دارم، اما به قول شما شعرم از نظر زبانی و بحث‌های مطرح در این دهه سالم مانده است که دلیل‌اش را گفتم. به هر حال ذهن و زبان‌ام، شعر و زندگی‌ام همیشه در سفرند.

 

۵. چندی پیش نقدی از یزدان سلحشور روی مجموعه شعر « بانو» ی شما می‌خواندم، سلحشور اشاره کرده بود شما هنوز نتوانسته‌اید به زبانی مستقل در شعر برسید، در این باره چه نظری دارید؟

شعر هم مثل تولیدات متنوعی که وارد بازار می‌شود تا خوراک سلیقه‌ها و ذائقه‌های مختلف باشد، وقتی وارد بازار هنر و ادبیات شد خوراک دیدگاه‌ها و نقطه‌نظرهای مختلف می‌شود مثلاً همین‌طور که منتقد عزیزمان یزدان سلحشور که اتفاقاً یکی از شاعران خوب دهه‌ی هفتادی‌ست، اعتقد دارد که نتوانسته‌ام به زبان مستقلی در شعر برسم، شاعران اهل نقد و نظر دیگری هم هستند که خلاف این نظر را دارند. البته من این نقد را خواندم.

خودم معتقدم به زبان مستقلی که همیشه دوست داشتم رسیده‌ام، اما هرگز دل‌ام نمی‌خواهد تنها راه و رسم و شناسنامه‌ی شعری‌ام باشد. دلیل‌اش هم فلسفه‌ی زبان‌شناسی این عصر متکثر است که شاید خوراک بحث‌مان در جای دیگری شود.

 

۶. من متوجه‌ی تلقی شما از زبان نشدم؟

ببینید،«رومن یاکوبسن» می‌گوید: ما امروز با سومریان که نخستین دستور نویسان عهد باستان محسوب می‌شوند بیش از چهار هزار سال فاصله داریم. نظریه‌های زبانی و پژوهش‌های تجربی موجود نشانگر تلاش مداوم زبان‌شناسی از عهد باستان هند و یونان تا دوره‌ی موفقیت‌های قرون وسطا، رنسانس، عصر خرد و روشنگری و سرانجام روندهای علمی گوناگون دو قرن اخیر است.

فکر می‌کنم یکی از بهترین تعریف‌ها برای قدمت و اهمیت زبان را برایتان مثال زده‌ام. حالا به جزئیات بپردازیم و زبان را در محور شعر و نثر فارسی گفت و گو کنیم. باید بگویم بیش‌ترین تأکید خوب و بد متون از قدیم تا به امروز در سادگی و پیچیدگی زبان تعریف شده است به عنوان مثال زبان شیرین شاهنامه، رباعیات خیام، قسمت‌هایی از آثار مولوی ، سفرنامه‌ی ناصر خسرو، بیهقی که هنوز هم به خاطر سادگی و روانی مخاطبان بیش‌تری دارد اما بر عکس مثل زبان فارسی، عربی سنگین و پیچیده‌ی قزوینی و یا حتی گلستان سعدی و بسیاری از فارسی – عربی نویسان که با همه‌ی ارزش و اعتبار آثارشان به خاطر همین گره‌ها، جز برای افراد خاص و یا محققین، رغبت بیش‌تری را طلب نمی‌کند و این روند زبانی همراه با ظهور و سقوط رژیم‌ها نشیب و فرازهایی را پشت سر گذاشته و تا به دوره‌ی نیما رسیده، اما نیما در مسئله‌ی زبان هم مثل دیگر نوگرایی‌هایش آشوبی به پا کرد  و از همان زمان تأویل‌های زبان‌شناسی در شعر آرام‌آرام علمی‌تر و کاربردی‌تر شد و در جریان همین بستر از زمان نیما عبور کرد و به دستاوردهای تئوریک‌تری رسید، و بالأخره در جریان شعر و نثر دهه‌ی هفتاد با هجوم انبوه ترجمه‌های متون تئوریک از سنت و مدرنیته و از ساختارگرایی تا پسامدرنیته به نقطه‌ی اوج خود رسید و نگاه اندیشه‌های مدرن را به نظریات فیلسوفان و نظریه‌پردازان مدرن و پسامدرن غربی جلب کرد به عنوان مثال «نوام چامسکی» که زبان را از کیفیت سطحی توصیفی – استقرایی و دستور زبانی کلیشه‌ای بیرون کشید و به کیفیت زایشی توانشی (ژرف ساخت- روساخت) تبدیل کرده و برای دستور زبان زایشی خود در ساختارهای نحوی، تقسیمات و مراحل تازه‌ای قائل شد و یا فلسفه‌ی ساختارشکنی «لیوتار و دریدا» روایت و لذت متن «رولان بارتی» و بسیاری دیگر که شعر را در حوزه‌ی زبان محوری به نقد کشید.

 

۷. پس از خوانش دو مجموعه شعر اخیرتان این طور به نظر می‌رسد که شما توانسته‌اید به شکل مطلوبی از «کاربرد زبان روزمره» بهره ببرید و به ذات زبان گفتار نزدیک شوید. از پس این فرآیند است که به نظر می‌رسد بیش‌تر از شاعرانی که سهل گو، ممتنع‌اندیش و زبانی ساده دارند از پیوندهای زبان و ادبیات استفاده می‌کنید؟ آیا این طور است؟

بله، همین‌طور است چون حتی در اوج بازی‌های زبانی و فرمی و غیره تا به امروز نگاه من نسبت به شعر، نه زبان محوری بود، نه روایت محوری، نه محتوا محوری و نه اشیاء محوری، شاید برای من و مایی که از سال‌های تجربه گذشته‌ایم، توانمندی‌هایی اندوخته‌ایم، و به ذخیره کردن داده‌های روز هم پی‌گیرانه مشغولیم، ذهن و زبان و کلمات هم آن‌قدر با ما دوست و هم صدا شده‌اند که با زبان روزمره هم بتوانند ذات زبان گفتار را نشانه بگیرند و نشان‌مان بدهند تا بتوانیم در کنار ساده‌نویسی از پیوندهای زبان و ادبیات هم استفاده کنیم. همان‌طور که در یکی از شعرهایم در مجموعه شعر «بانو» گفته‌ام:

ساده‌تر بگویم/ آن‌قدر ساده/ که این عمه جان ساده دلم/ دیگر نگوید- الله اکبر/ به حق چیزهای نشنیده/ و علامت تعجب بشود.

و این زبان به ظاهر ساده، به قول شما نه سهل‌گوست و ممتنع‌اندیش، بلکه همان پیوند زبان گفتار با ادبیات است. هر چند عمل این پیوند هم مثل پیوند قلب و دیگر اعضای بدن هم تجربه می‌خواهد و هم مهارت و عمل آسانی نیست که همین‌طور الله بختکی کوتاه و بلند نوشته شود.

 

۸. در دسته‌بندی شاعران به پیشرو و غیر پیشرو برخی از منتقدان آثار شما بر این عقیده‌اند که شعر شما به شعر پشروی ایران تنه نمی‌زند، به نوعی حرکت آفرین یا جریان آفرین نیست، نظر شما چیست؟

اشاره به چنین دیدگاهی آن هم در این عصر تکثرگرا و ارجاعات انتزاعی و با توجه به این همه مقولات تئوریک در همین زمینه‌ها و به عنوان مثال به گفته‌ی «جیاتی واتیمو» که در دوران گذشته تقلید از یک نمونه یا سر مشق، بیش‌ترین اهمیت را داشت، یعنی بازگشت به گذشته تلقی نمی‌شود؟ غیر از این حرف‌ها همیشه گفته‌ام و در شعر هم آورده‌ام [غول- در مجموعه شعر بانو] که هرگز نخواستم غول بشوم، حتی یک غول زیبا که مسئولیت زیادی دارد، آن هم در این عصر و زمانه که غول‌های زیبای‌مان رفته‌اند و به افسانه بدل شده‌اند، از کجا بدانم چه غولی از آب درخواهم آمد، زشت یا زیبا؟ معنی پیشرو بودن و جریان آفرینی را هم که در این سال‌ها دیده‌ایم. خودتان بگوید، در هیاهوی این منم‌منم‌ها چند شاعر می‌توانید نام ببرید که شاملوی شعر امروز شده باشد یا فروغ و نصرت که پیروانی هم به دنبال خود کشیده باشد، پیروانی که حرکت و جریان بسامانی را حتی در طول چند سال برای شعر امروز ایران ثبت کرده باشد. به نظر من بهترین راه این است که منتقدان عزیزمان به جای دسته‌بندی‌های اول – آخری، کمی صبر کنند تا ببینیم با غوره‌های کدام گوشه‌ی باغ‌مان می‌شود حلوایی درست کرد.

 

۹. شما جزء شاعران شب‌های خوشه بودید. کمی از آن شب‌ها بگویید؟

شب‌های شعر خوشه اولین و آخرین، زیباترین و باشکوه‌ترین شب‌های تا به حال شعر ایران بود و هست. محیطی شاد و برازنده، نظم و انضباط در برنامه‌های چیده شده، نبود استثناء و جدا نکردن ریز و درشت و زیباترین جنبه‌اش دیدار شوق‌انگیز و ناباورانه‌ی شاعران نوپا و به خصوص شهرستانی با بزرگان شعر بود که واقعاً در حد زیارت بود و ترس و دلهره‌ی همراه با شادی شاعرانی مثل من که چه طور می‌شود چشم در چشم آن همه جمعیت ساکت و منتظر و آن همه بزرگ و صاحب نام که انگار هزار سال از تو بزرگ‌ترند پای تریبون رفت.

شب‌های شعر خوشه تنها شب شاعران نبود بلکه ارباب هفت‌گانه‌ی هنر را دور خودش جمع کرده بود. هنوز نگاه مهربان و جست‌وجوگر ساعدی که با مهربانی پاسخ سلام‌مان را داد و حال و احوال کرد و خنده‌های بی‌صدای محمد قاضی را، وقتی که با شنیدن صدای عجیبی با تعجب گفتم هیس! و برای اولین بار یکی را دیدم که دستگاه کوچکی را زیر سوراخ حنجره‌اش فشار داد و مثل رباط‌ها گفت ببخشید!  بی‌صدا خندید، خیس آب شدم وقتی  فهمیدم کیست و چه بیماری دارد. هزار و یک خاطره‌ی دیگر که عمری اگر وفا کند مثل خیلی از حرف و حدیث‌های دیگر حتما‌ً از جایی سر در خواهد آورد.

 

۱۰. خانم کاویانی دوست داریم بخشی از واقعیت شعر دهه‌ی هفتاد، آن بخش که لااقل مربوط به شعر گیلان است را از زبان شما بشنویم چرا که یاد دارم در گذشته‌های نه‌چندان دور خود شما و تنی چند از دوستان‌تان چون زنده یاد بیژن نجدی، مجید  دانش آراسته، سعید صدیق، مهدی ریحانی، علی‌رضا پنجه‌ای و… پیرامون شعر آن دهه بسیار با هم بحث و گفت و گو می‌کردید و به آسیب‌های آن دهه می‌پرداختید؟

بله نشست‌های هفتگی‌مان با این دوستان همیشگی و گاهی با دوستان بیش‌تر و هر از گاهی هم با دوستان تهرانی – شهرستانی بر پا بود و همان‌طور که گفتید، بحث و گفت و گوها پیرامون شعر و داستان بود. خواندن شعر و داستان و به نقد کشیدن بی‌تعارف، نقد آثار چاپ‌شده‌ی هنرمندان تهرانی – شهرستانی و گیلانی. و چه نطفه‌های شعر و داستانی که در نتیجه‌ی همین تأثیرات و حس‌آمیزی‌ها شکل گرفت و بسته می‌شد و ظرفیت دوستی و چه دوستانی محک و معیار دوستی‌های همیشگی گردید. که طبق روال سال‌های عادت روزانه‌نویس‌ام صفحه‌به‌صفحه‌اش را یادداشت کرده‌ام که شاید روزی از صفحاتی بیرون زد چرا که پرداختن به آن واقعیت‌ها خود رفتن به حاشیه و دور شدن از شعر است.

۱۱. من فکر می‌کنم افرادی مثل شما که در جریان بحث‌های آن دهه بودید باید  درباره‌ی بخشی از ادبیات شفاهی شعر در دهه‌ی هفتاد و لزوماً واقعیت‌های مطرح نشده در آن دهه صحبت کنید حتی اعتقاد دارم باید در باره‌ی یک تک‌تک چهره‌های مطرح آن دهه صحبت کرد. به هر صورت من سعی می‌کنم طور دیگری وارد بحث شوم، یکی از پرسش‌های همیشگی درباره‌ی شعر در دهه‌ی هفتاد این بوده که بسیاری از شعرها صرفاً محصول کوشش شاعران بود نه جوشش و کوشش یا به عبارتی ساده‌تر شعرها  بر اساس تئوری  شکل می‌گرفت؟

 بله من هم یقین دارم به جز تعدادی از شاعران با تجربه که بلدند از هر آب گل آلودی چگونه ماهی‌های خوب و دندان‌گیر بگیرند، باقی تازه‌رسیده‌ها شعرشان بیش‌تر بر اساس تئوری شکل گرفته است. اما کدام شعر؟ کدام تئوری؟ اکثر این ناشعرها اگر به دست صاحبان این تئوری‌ها می‌رسید از تعجب هزار تا شاخ در می‌آوردند و لابد مجبور می‌شدند تئوری جدیدی نیز در رابطه با شعر دهه‌ی هفتاد صادر کنند. البته هر کسی فکر می‌کند شعر را به بازی گرفته برای خودش خیال کرده. شعر همه را به بازی می‌گیرد. بروید قضایای شعر و شاعری سه – چهار دهه‌ی قبل را ورق بزنید آن وقت خواهید دید چه کسانی با چه جوش و خروشی گرد و خاک به پا کرده‌اند و خواسته‌اند ادبیات و شعر ایران را چنین و چنان کنند. حالا ببینید چه کاره‌اند و کجا هستند و یا از چندمین پله‌ی شعر سقوط کرده‌اند. شما که وقت زیادی برای دیدن آینده دارید، کافی‌ست کمی دندان به جگر بگذارید و صبر پیشه کنید.

 

۱۲. به آسیب‌شناسی شعر دهه‌ی هفتاد به غیر از این مسئله که اشاره فرمودید چه موارد دیگری را می‌توان افزود؟

ببینید، شعر دهه‌ی هفتاد با همه‌ی حرف و حدیث‌ها شروع خوبی داشت و لا به لای آن، شعرهای خوبی هم سروده شد و داشت برای خودش نام و نشان و شناسنامه‌ای پیدا می‌کرد. اما کنار این نوآوری‌ها چنان آشفتگی و هرج و مرجی مثل موریانه رسوخ کرد که آن سرش پیدا، و در این آشفته بازار ندید بدیدهای کم سواد و سطحی‌نگری با عناوین مختلف، مثلاً کارگاه‌های شعر بر پا کردند و ذوق زدگان مدرن نچشیده و تشنه‌ی پسامدرن را در کلاس‌های مثلاً تئوریک‌شان به دسته‌های من درآوردی کارمندان و کارگران شعری تقسیم کردند و در این کارگاه‌ها شعر و ادب شیوه‌ی بی‌ادبی را برای حمله به نخبگان و پیشکسوتان آموزش دادند و دم به ساعت نابغه‌ای از نیما عبور کرد، نابغه‌ی دیگری از شاملو و بعد هم از مرز ایران پا را فراتر گذاشتند و از مکتب بوداپست و فرانفورت هم عبور کردند و در چالش‌های هرمونوتیک و استدلال‌های دال و مدلولی و اقتباس طوطی‌وار از متون به قول خود فیلسوفان و نظریه‌پردازان این تئوری‌ها مشکل و پیچیده در زمینه‌ی نقد مدرن و پسامدرن زبان‌شناسی آثار فیلسوفانی چون بارت، فوکو، هابرماس، سوسور، ویتکنشتاین و … چنان بلایی بر سر زبان بی زبان آوردند که انگار «نوام چامسکی» برای همین روان‌پریشی‌ها گفته زبان‌شناسی شاخه‌ای از روان‌پریشی‌ست و در کنار این هیاهو ویروس روابط هم برای در اختیار گرفتن روزنامه‌ها و مجلات روز برای خود مطرح شدن چنان همه‌گیر شد و دوستی‌های مقطعی و سفارشی تو برای من – من برای تو، به خاطر نقدهای سفارشی، چنان نان و حلوایی شد برای تعارف و چنان بوق و کرنایی با تیترها و عکس‌های آن چنانی خلیفه‌گری باب کردند که کم‌کم امر به خودشان هم مشتبه شد و کار به جایی کشید که برای هرگونه تعریف و تحلیل شعر، سطر به سطر یا از شعرها و نقطه‌نظرهای خودشان نمونه می‌آوردند یا از دوستانی که مطمئن بودند اسم‌شان را در صفحات خودستایی‌های آینده فراموش نخواهند کرد. به هر حال این بود مختصری از آسیب‌شناسی شعر دهه‌ی هفتاد. بقیه را می‌سپارم به پای مخاطبین محترم کافی‌ست فقط چند نشریه‌ی این دهه را ورق بزنند و به عکس‌ها و ژست‌ها و تیترها خیره شوند که حتما‌ً مشت نمونه‌ی خروار خواهد بود.

 

۱۳. وضعیت شعر دهه‌ی هشتاد را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

شعر دهه‌ی هشتاد منهای یکی – دو سال اخیر که تقریباً حال و هوای شعر دهه‌ی هفتاد را داشت اما نه به آن تند و تیزی، ولی کم‌کم اوضاع فرق کرد که به نظر من یکی از دلایل‌اش را باید در پدیده‌ی اینترنت و سایت‌ها و وبلاگ‌ها جست‌وجو کرد. چرا که جوانان اهل شعر و ادبیات را از محفل‌گرایی و اطاعت کورکورانه از سر دستگان به کنج خانه‌ها کشید، اما به نظر من سر نخ اصلی این هیاهو در دست مطبوعات بود که با تعطیل شدن بسیاری از مجله‌های تئوریک و ادبی و یک سری مجله‌ها و هفته‌نامه‌های عجیب و غریب که برای خواندن نثرش هم باید حروف ابجد یاد گرفت، چه برسد به شعر، روزنامه‌های پرتیراژ هم که بخشی از صفحات‌اش را باب روز کرده بودند تا از قافله عقب نمانند، با پاره شدن سر‌نخ‌ها فهمیدند که با گنده کردن کسانی که روز به روز داشتند از سکه می‌افتادند جز این‌که به اعتبار خودشان لطمه بزنند فایده‌ی دیگری ندارد آن‌ها هم قیچی‌های‌شان را تیز کردند این بود که آرام آرام شعر در بستر ملایم‌تری افتاد و تا به امروز دارد پیش می‌رود. اما هنوز افرادی از تک و تا نیفتاده‌اند و دوباره دارند دانه می‌پاشند که فکر نمی‌کنم دیگر فایده‌ای برای‌شان داشته باشد.

 

۱۴. اگر یادتان باشد که حتما‌ً در خاطرتان هست ما در دهه‌ی شصت و هفتاد نشریات ادبی  وزینی داشتیم که مورد توجه بسیاری از روشنفکران و اهالی  ادب و هنر بود، وضعیت صفحات و  نشریات ادبی را در دهه‌ی ۸۰ چگونه ارزیابی می‌کنید؟

نشریات به قول شما وزین ما تا همین چند سال قبل هم از نظر کمی و چه از نظر کیفی، دست کم در منطقه‌ی همسایگان ما داشت حرف اول را می‌زد. نشریاتی با صفحات پر و پیمان و البته با تیراژ وسیع نسبت به این دهه. به نظر من نشریات در دهه‌های گذشته بهترین و دم دست‌ترین پل ارتباطی و آگاهی‌دهنده‌ی روشنفکران بود و چه کاربردی برای دوست‌داران اندیشه‌های مدرن و روشن داشت و چه‌قدر به نوآمدگان کمک کرد که فراتر از ذوق‌زدگی‌های سطحی به تفکرات و داده‌های این عصر دست یابند. و چه قدر حیف شد که بسیاری از این‌ها از انتشار بازماندند. در حال حاضر به نظرم اغلب نشریات ادبی ما کم مایه هستند در واقع می‌شود گفت چه آشی؟ چه کشکی؟

.

سعدی گل‌بیانی، علی ثباتی

شعر بدون وزن با بدنه‌ی فرهنگی جامعه‌ی ما سازگار نیست/ مصاحبه با جواد مجابی – قسمت اول

شعر بدون وزن با بدنه‌ی فرهنگی جامعه‌ی ما سازگار نیست/ مصاحبه با جواد مجابی – قسمت اول

گفت‌وگو از سعدی گل‌بیانی، علی ثباتی  

 

 

انجام این گفت‌وگو بی همکاری آقای اهورا گودرزی هرگز ممکن نبود.

 

 

س: جناب آقای مجابی شما وقتی در شعرهایتان موضوعات اجتماعی – تاریخی را مد نظر دارید، تخیلات شعریتان از حالت عمودی و كلیت شعر از تخیلات و استعاره دور می‌شود و این‌گونه به نظر می‌رسد كه تصاویر جدا از هم را شكل می‌دهد، و اگر برخورد استعاری و تشبیهی وجود دارد گویی در خدمت یک سطح و مفهوم و پیام خاص است، مثلاً در یكی از شعرهای شما كه در آن مرگ را به عروس تشبیه كرده‌اید، این عروس با هر قدمی كه برمی‌دارد لامپ‌ها خاموش می‌شوند… چرا این‌گونه به نظر می‌رسد؟

ج: این مسئله به گونه‌های متنوع شعر برمی‌گردد، نوع نگاه من به شعر فرق می‌كند و همین نوع نگاه باعث می‌شود كه بر روی ساختار شعریم تأثیر بگذارد. تخیلاتی كه هم‌اكنون در شعر حاكم است در آن زمان وجود نداشت، در دهه‌ی چهل ما عادت كرده‌بودیم كه مفاهیم را در ذهن بیاوریم و شعر را حول و حوش آن مفاهیم بسازیم، حالا آن مفاهیم یا عدالت بود یا مبارزه و یا عشق. اما به هر حال من در همان موقع هم از طریق نقاشی با مفاهیم سورئالیستی آشنا بودم اما هنوز این مفهوم در شعر نبود چون قدرت بیان و زبان ضعیف بود و چون شعر در حول مفاهیم ساخته می‌شد، تقریباً اشعار تمام شاعران شبیه به هم می‌شد اما بعد از مدتی من متوجه‌شدم كه همه‌ی شاعران در آن دوره به ازای یک مفهوم شعر می‌گویند و با خود اندیشیدم تا این محور را عوض كنم و زندگی روزانه را به نحوی در این مفهوم دخالت دهم و همه‌ی مفاهیم و موضوعات فقط حول محور مبارزه و عشق نباشد بلكه از زندگی روزانه نیز سخن به میان آید. در اولین كتاب‌ام شعری دارم كه در آن زنی، گلدانی را می‌آراید و دستان‌اش به گلدان تبدیل می‌شود و گلدان به پنجره تبدیل می‌شود. در واقع این نوعی گسترش مفهوم یا خیال است. اما در كتاب دوم‌ام بیش‌تر اشعارم به شاعران همان دوره شبیه است و بیش‌تر مفاهیم مبارزه و عدالت محور اصلی شاعران بود. در همان دوره نیما هشدار داده بود كه «برای مفاهیم شعر نگویید بلكه از زندگی روزانه الهام بگیرید» اما شرایط اجتماعی در آن زمان به گونه‌ای بود كه دغدغه‌ی اكثر شاعران مفاهیمی چون، عدالت و مبارزه بود. در آن زمان شعر برای من هم یک هنر زبانی بود و هم دوست داشتم با مخاطب ارتباط برقرار كنم. به همین دلیل، عنصر ساده‌گویی و مفاهیمی چون، مبارزه با ستم و بی‌عدالتی در آثار من به چشم می‌خورد. البته در كتاب دوم‌ام؛ «در قلب پاییز» سعی كردم كه در بخشی تابع كلیشه‌ها باشم و در بخشی دیگر تجارب شخصی خودم را از زندگی مطرح كنم. در همان دوران بود كه متوجه شدم دیگر مفاهیم كهنه ‌شده و به روزمرگی دچار شده‌است. البته بیش‌تر از روی نقاشی‌ها بود كه پی‌بردم دوران مفاهیم بزرگ به سر آمده و دوران زندگی روزمره اهمیت یافته است. مثلاً در نقاشی وقتی می‌خواستند قداست را مطرح كنند، مسیح را می‌كشیدند. در واقع در قرن بیستم  روزمرگی هر چند هم بی‌مقدار بود اما در آثار هنری دیده می‌شد. به تدریج یک سری تجربه هم از طریق ترجمه‌ها وارد كشور شد. مثل «سرزمین هرز» الیوت كه نوعی شعر چندلایه را مطرح می‌كرد البته شاعران اروپایی بر روی شاعران ما تأثیر زیادی گذاشتند كه نمونه‌ای از آن شعرها «سرزمین ویران» بود كه آن شعر به ما آموخت كه می‌توان از كلمات روزمره استفاده كرد و می‌شود شعر لایه‌های مختلفی داشته باشد و می‌تواند به تاریخ و اسطوره برگردد و می‌شود از زندگی روزانه به دوران باستانی رفت و برگشت. این الگوها در ادبیات ما وجود نداشت. در سال‌های بعد شعرهایی چون «سنگ آفتاب» و «بلندی‌های ماچو پیچو» تجربیات دیگری را وارد اشعار ما كرد. من در همان دوران هم به شعر چندلایه معتقد بودم، شعری كه لایه‌های بیرونی‌اش برای مخاطبان آسان‌پسند بود و لایه‌های درونی‌اش كه به شعر نوعی ساختار معنوی عمیق می‌داد. البته من به این هم معتقد بودم كه شعر باید معماری و كمپوزیسیون و تناسب و ریتم هم داشته باشد. یعنی عناصر در شعر باید چنان متوازن باشد كه در آن تصویرسازی و زبان‌ورزی و مضمون كاملاً در خدمت فضای كلی شعر قرار بگیرند و این توازن ممكن است سال‌ها طول بكشد تا به تناسب و توازن اصلی برسد. در واقع دو چیز برای من بسیار اهمیت داشت، یكی رسیدن به یک معماری درستی كه بر اساس كمپوزیسیون دقیق و نهایی باشد و دیگر این‌كه، این كمپوزیسیون ساختار ظاهری شعر را در بر نگیرد زیرا می‌خواستم یک ساختار زیرین و معنوی و موسیقیایی وجود داشته باشد كه به لایه‌لایه شدن شعر کمک كند.

من زمانی متوجه‌ی نكته‌ای شدم كه همان‌طور كه در نقاشی سبک كوبیسم وجود دارد در شعر هم می‌توان سبک كوبیسم را به‌ كار برد. یعنی همان‌طور كه در نقاشی می‌توان یک چهره را از زوایای مختلف نشان داد در شعر هم مثلاً وقتی از عشق سخن به‌میان می‌آید می‌توان هم‌زمان از مبارزه و و زندگی هم سخن گفت  و هم می‌توان در كنارش به طور هم‌زمان صداهای بیرونی را هم گنجاند.

س: آیا نمونه‌ی شعری از این شعر كوبیسم وجود دارد؟

ج:  بله، در تمام شعرهای من، به‌خصوص از كتاب دوم‌ام تا به حال این نوع شعر رشد پیدا كرده است، در واقع یكی از مشخصه‌های اصلی شعر من چندبعدی و تک‌بعدی پیاده كردن آن است. گاهی چند لایه‌ی افقی روی هم قرار می‌گیرد و گاهی لایه‌های عمودی – افقی به هم بافته می‌شود و من به این لایه‌های عمودی-افقی كه نسج خاصی داشت بیش‌تر علاقه داشتم. البته در قدیم هم شاعران بسیاری به این گونه تجربه‌ها رسیده‌بودند اما نه به طوری كه حالا وجود دارد. مثلاً اگر در شعرشان از زن سخن می‌گویند در همان حال نیز از خداوند و هستی هم سخن به میان می‌آورند.

س: در قضیه‌ی شعر كوبیسم نمونه‌های مختلفی وجود دارد كه شما به نكاتی درباره‌ی آن اشاره كردید. اما آیا می‌شود كه در شعر هم مانند نقاشی یک موضوع را از منظرهای مختلف روایت كرد؟ آیا به این نوع هم كوبیسم گفته می‌شود؟ یعنی فقط مضامین مختلف را با هم تركیب نكنیم بلكه یک داستان را از جهات مختلف ببینیم.

ج : اگر این‌گونه اشعار شكل خطی داشته‌باشد دیگر كوبیسم نیست. باید یک روایت هم‌زمان اتفاق بیفتد. در آن دوران بیش‌تر اشعار خطی بودند چون هم آسان‌تر بود و هم برای مخاطب قابل فهم‌تر. اما من در نوشته‌های خودم دوست‌داشتم این تجربه‌های جدید را داشته‌باشم، در واقع از همان موقع تا حالا به دنبال این اشعار چندلایه و چندبافت بودم و سعی كردم هر بار زبان شعرم را عوض كنم تا دقیق‌تر شوند و كلمات مناسب‌تر تا طنین‌اندازتر باشد. وزن خیلی كمک می‌كرد كه این پرش‌های تصویری به‌وجود بیاید. البته باید متذكر شوم بر خلاف آن‌چه كه هم‌اكنون شایع است و خیلی‌ها از آن حمایت می‌كنند، شعر بدون وزن موفقیت چندانی كسب‌نكرده‌است و تمام شاعرانی كه در ادبیات معاصر مطرح‌شدند و موفقیتی كسب كردند، شعر موزون می‌گفتند. البته  غیر از شاملو كه در اوایل شعر موزون می‌گفت و آرام‌آرام قافیه را جایگزین وزن كرد و به نحوی یک وزن موسیقیایی درونی-بیرونی را در شعرش گنجاند كه بسیار آگاهانه بود و او به علت چنین قدرتی كه داشت در این كار موفق شد وگرنه آن زبان دشوار و شعر بدون وزن نمی‌توانست موفقیت كسب‌كند. ولی كسانی چون، نیما، منوچهر آتشی، سهراب سپهری و اخوان و… همه شعر موزون می‌گفتند. اما متأسفانه در آن زمان آرام‌آرام با وزن مخالفت شد و شعر بدون وزن رشدیافت به دلیل این‌كه آسان‌تر بود و عده‌ای می‌پنداشتند كه حرف‌هایشان در وزن نمی‌گنجد. در حالی كه من معتقدم اگر وزن، ذاتی ذهن شود، در درازمدت می‌توان هر حرفی را به‌طور موزون زد. من در این سال‌ها هم شعر بدون وزن گفته‌ام (زیرا فكرمی‌كردم این‌گونه اشعار راحت‌تر گفته‌می‌شود و محدودیتی برایم ندارد) هم شعر موزون. من به طور مرتب هر روز شعر گفته‌ام. اما این اشعار به حالات روحی من بستگی داشت كه موزون باشد یا بی‌وزن. ولی معتقدم شعر بدون وزن هم گفتنش دشوارتر است و هم این‌كه با بدنه‌ی فرهنگی جامعه‌ی ما سازگار و خوانا نیست. اگرچه هم‌اكنون بسیاری اشعار بدون  وزن می‌گویند و عده‌ای از آن‌ها هم مورد توجه دیگران قرار می‌گیرند ولی به گفته‌ی اخوان: «وزن كمند بین تصاویر است و شعر را پران می‌كند.»

س: آیا شما كه پنج دهه در این زمینه كاركرده‌اید فكر نمی‌كنید كه وزن یک فرم از پیش ‌تعیین ‌شده‌ای‌ست؟ حتی در اوزان تركیبی نیما و در عین این‌که به‌راحتی می‌شود ثابت کرد وزن و یا هر فرم از پیش تعیین شده چیزی را در جایی دیگر قربانی می‌کند؟

ج: به نظر من وزن یک فرم مشخص قبلی نیست، وزن یک نوع شیوه‌ی برخورد با زبان است. به‌طور مثال در اشعار سپهری وزن‌های خفیفی وجود دارد كه وزن‌های عروضی به‌شمار نمی‌آید. در واقع شعر آرام‌آرام از وزن عروضی به سمت وزن‌های آزادتر، حتی تركیب به بی‌وزنی پیش‌رفته‌است. اما در عین حال یک طنین و موزیكی در این اشعار وجود دارد كه در واقع به آن‌ها اشعار پرطنین می‌گویند. این طنین كلمات و تجانس كلمات است كه شعر را می‌سازد. من نمی‌خواهم بگویم وزن خوب است یا بد بلكه معتقدم شعرای درجه‌ یكی همانند آتشی، هیچگاه باعث محدود شدن‌اش نشده زیرا ذهن شاعر آن‌قدر با وزن خو گرفته است كه وزن، ذاتی ذهن‌اش شده‌است. شاعر نمی‌تواند بدون وزن شعر بگوید و وزن مانعی بر سر راه شاعر نبوده و نیست.

 

س:فكر نمی‌كنید آتشی را همواره به شاعری كه با تمام وجود مدرن نبود می‌شناختند؟

ج: رویایی شاعر مدرنی‌ست اما با وزن كار كرده است و اشعارش موزون است. شما یک شاعر را هم‌ردیف با آتشی یا فرخزاد بگذارید كه شعر بدون وزن داشته باشد و همان اعتبار را كسب كرده باشد! من به‌جز شاملو كه نوع دیگری از وزن در اشعارش بود، هیچ ارادتی  به هیچ شاعری كه بدون وزن كار كرده باشد ندارم.

س: چه چیزهایی باعث می‌شود كه یک مخاطب شعرخوان به سمت نوعی از شعر گرایش پیداكند؟ آیا ما مجازیم كه مبتنی بر سلیقه‌ی یک دوره‌ی تاریخی و یا سلیقه‌ی مخاطبان در مورد زیبایی‌شناسی اظهار نظر كنیم؟ در واقع شما در استدلالتان با این پیش‌فرض پیش می‌روید که در حال حاضر همه‌ی شاعرانی که شعرشان خوانده می‌شود، به‌نوعی شعر موزون گفته‌اند. مسئله‌ی من این است که چقدر می‌شود به پذیرش ادواری یک شاعر توسط ذائقه‌ی مخاطب مطمئن بود و آیا اصلاً این سلیقه می‌تواند محک مناسبی برای ارزش‌داوری باشد؟ از طرفی شاعرانی هم داریم که شعر بی‌وزن می‌سرایند اما خوانده می‌شوند! 

ج: شعر به دلیل این‌كه هزاران سال سابقه دارد و جزء فرهنگ ماست و تبار طولانی دارد، از این رو مخاطب‌اش بیش‌تر است تا در هنر های دیگر. اما برای شعر هیچ‌گونه باید و نبایدی وجود ندارد، بلكه نیاز خود گوینده است كه دوست‌داشته‌باشد شعرش را با وزن بگوید یا بدون وزن. از دهه‌ی شصت به بعد موج عجیب و گسترده‌ای به‌وجود آمد كه شعر، بدون وزن گفته شد كه مقتدای آن‌ها هم كسانی چون احمدرضا احمدی بودند. از بین این شاعران هم ممكن است شاعران خوبی بیرون بیایند، به ‌طور مثال، شمس لنگرودی كه شعر موزون هم بسیار گفته‌است و هم‌اكنون اشعار ساده‌تری می‌گوید اما به فرم‌های خاص شعری تأكید دارد. فرم‌هایی كه بیش‌تر شبیه قطعه هستند. در ادبیات قدیم ما یک مضمون را به صورت علت و معلول می‌آوردند و قطعه شكل می‌گرفت و این برای مخاطب رضایت‌بخش بود. مثلاً صالحی، هر دو نوع تجربه را داشته است اما حمید مصدق معتقد بود «شعری كه وزن عروضی نداشته باشد اصلاً شعر نیست.» نیمی از شعرهای من بدون وزن است اما ماحصل یک دوره‌ی پنجاه ساله‌ی شعری كه همه‌ی آدم‌ها كتاب چاپ می‌كنند و مخاطبان در درازمدت جذب آن می‌شوند به‌گونه‌ای یک هشدار است.

.

سعدی گل‌بیانی، علی ثباتی

ارادتی به شعری که حسی را منتقل نکند ندارم – مصاحبه با جواد مجابی – قسمت دوم

ارادتی به شعری که حسی را منتقل نکند ندارم – مصاحبه با جواد مجابی – قسمت دوم

گفت و گو از سعدی گل بیانی و علی ثباتی

انجام و ارائه‌ی این گفت‌وگو بدون همکاری آقای اهورا گودرزی هرگز ممکن نبود.

س: شما وقتی «سرزمین ویران» را می‌خواندید به متأثر شدن او از سورئالیسم دقت كردید؟

ج: نه! من به این مسئله توجه نكردم. بیش‌تر شكل شعر برای من جذاب و جالب بود كه بتوانم به نوعی از تركیبی از همه چیز برسم. چون معمولاً شاعران متقدم، اعتقاد داشتند كه شعر باید در یک فضا حركت كند و هنر در كنترل این فضا باشد. اما شعر «سرزمین ویران» به ما می‌گفت كه می‌توان در ابعاد و فضاهای متعدد حركت کرد و مضامین و حوزه‌های متعددی را با هم تركیب كرد. در شعر من و در شعر كسانی چون، سپانلو، آتشی این نوع نگاه دیده می‌شود. اما من تعمد داشتم كه حتماً بتوان از زبان‌ها و زمان‌های مختلف و ساخت‌ها و وزن‌های متفاوت در یک شعر استفاده كرد. بعد از انقلاب من به این نتیجه رسیدم كه ما هر تجربه‌ای را در شعر باید بپذیریم، تا به چیزی كه دلخواهمان باشد برسیم.

س: شما گفتید كه یکی از نقاط تحول در آن دوران ترجمه بود، به‌طور مثال ترجمه‌ی كتاب «سرزمین ویران» و در عین حال به این نكته اشاره كردید كه باید در شعرلحن‌ها و سنخ‌های زبانی مختلف وجود داشته باشد. آیا تا سال پنجاه یا پیش از آن این تجربه را داشتید كه در شعرهایتان از چند زبان مختلف مثلاً زبان ترانه یا زبان فاخر ادبی استفاده كنید؟

ج: نه زیاد، بلكه تا كتاب سوم‌ام كه در سال پنجاه و هفت چاپ شده است («پرواز در مه») بیش‌تر به زبان ادبی وابسته هستم آن هم به این دلیل است كه با سنت ادبی قدیم آشنا بودم و بیش‌تر متون را كه به نظم و نثر بود خوانده بودم و در واقع به یک نوع پالودگی زبان و تشخص زبانی معتقد بودم. معتقدم كه یک زبان فخیم می‌تواند شعر را از سطح عادی فراتر ببرد. در واقع شاملو هم نوعی از پالودن در زبان خودش به‌كار می‌برد و مرتب این زبان رشد می‌كرد. البته تجربه‌ای كه شاملو داشت، متفاوت بود، در حالی كه با زبان فاخر قدیمی كار می‌كرد، زبان كوچه هم در اشعارش به چشم می‌خورد.اما من ترجیح می‌دادم به حرف الیوت كه شاید هم غلط ترجمه شده بود اتكا كنم كه می‌گفت: «شعر در خدمت غنی كردن زبان یک ملت است» من معتقد بودم برای غنی كردن زبان مردم، باید به اصول آن زبان وفادار باشیم و زبان را خوب به‌كار ببریم و برای این كار طبیعتاً در سال‌های انقلاب من به جای این‌كه شعرهای قدیمی را بخوانم، متن‌های شاعران قدیمی و متون عرفانی را خواندم. همه‌ی این‌ها در اشعار من تأثیرگذار بود. در كنار این نوع زبان شعرهای دیگری هم دارم كه به زبان محاوره نزدیک شده است. چون سال‌ها در روزنامه كار كرده بودم، زبان مردم را بهتر می‌دانستم و در آن سبک كار كردم. به طور مثال در اوایل یکی از كتاب‌هایم به نام «مومیایی» یک نثر قوی و قدیمی به شیوه‌ی بیهقی گفته شده اما رمان دیگر من به زبان روزنامه نوشته شده است. من مرتب روی زبان‌های گوناگون و سنخ‌های متعدد زبان كار كردم و بعدها، حدوداً از دهه‌ی هفتاد به بعد بود كه این سنخ‌های زبانی توانست در یک شعر با هم تركیب شود. من سابقاً ابا داشتم كلماتی كه شكل‌های ادبی داشت را در كنار شكل‌های دیگر قرار بدهم. اما بعدها متوجه شدم اگر آن‌ها در كنار هم بیایند و آن‌ها را خوب به‌كار ببریم مفید خواهد بود. البته من این تركیب‌ها را هم در شعرهایم به‌كار برده‌ام و هم در رمان‌هایم.

 

س: آقای مجابی، به نظر شما شعر و یا هر کنش زیباشناختی، وجهی اجتماعی دارد؟ آیا چنین نوعی از تجربه در تعامل با  مقوله‌ای عمومی و اجتماعی هست یا نه ؟

ج: تقریباً بعد از انقلاب بود كه ما از شعر مضمون‌دار و انقلابی رهایی یافتیم. اما قبل از این دوره در سیطره‌ی مضمون‌های سیاسی – اجتماعی بودیم و تجربه‌های آن دوره فقط حول محور هنرشناسی و زیبایی بود. من خیلی وابسته به شعرهای اجتماعی نبودم اما معتقد بودم باید شعر اجتماعی-سورئالیستی به سوی تخیل آزاد پرواز كند. تركیب این دو را بیش‌تر می‌پسندیدم. البته این نوع شعر در اروپای شرقی هم رواج داشت به‌طوری كه شعرهای اجتماعی را از قید و بندها و فرم‌های قدیمی رها كرده بودند و به سمت نوعی تخیل آزاد پیش می‌رفتند بدون این‌كه این تخیل آزاد به بی‌ارتباطی با جامعه بی‌انجامد. من معتقدم به محض این‌كه ما از مسائل جامعه و تاریخ و منطقه‌ی خودمان صرف نظر كنیم و از آن‌ها در شعرمان سخن نگوییم، ممكن است آن رقص و پرواز در شعرمان، به كاری عبث تبدیل شود و تكلیف‌اش روشن نباشد. حتماً تركیب این دو با هم لازم است، اما تركیب به این معنا نیست كه در بخشی از یک چیز سخن بگوییم و در بخشی از دیگری، بلكه تلفیق این دو و هضم مسائل اجتماعی در مسایل سورئالیستی ایده‌ی اصلی من بود. من معتقدم كه مسائل اجتماعی باید در شعر نامرئی باشد و در بافت و ساختار شعر پنهان باشد. در رمان هم همین‌طور است مثلاً طنز باید در بافت و ساختار رمان برود تا زیبایی‌اش را نشان بدهد. همان‌طور كه طنز آرام‌آرام در متن رمان نامرئی شد، مسائل اجتماعی باید در بیان شعری حل شود تا به ناب بودن شعرلطمه‌ای وارد نكند.

س: تجربه‌ی شاعرانه‌ی شما چقدر در گرو تجارب اجتماعی‌تان بود. در آن سال‌ها موج‌ نو به عنوان گریزی به فضایی شخصی و معناگرا در واقع به نوعی واکنش منفی‌خوان نسبت به شعر اجتماعی بود. از طرفی جامعیت تجربه‌ی شما به عنوان داستان‌نویس‌، شاعر، روزنامه‌نگار و منتقد هنرهای تجسمی چه ارتباطی با تجربه‌ی شاعرانه  شما در آن دوره داشته است؟

ج: به‌طور كلی یک چیز از كل بدنه‌ی شعرهای قدیم ما تا مشروطیت وجود داشت كه آن هم مدح بود. یعنی شاعر به ستایش یک چیز پرداخته است. پیش‌ترها مدح سلاطین بود و بعد در دوره‌ی عرفانی خداوند. در دوره‌ای معشوق بود و در دوره‌ی مشروطیت مردم و جامعه بودند. اولین چیزی كه به آن رسیدم، این بود كه مدح باید برداشته شود. در واقع باید با مردم روبه‌رو شویم نه این‌که ستایش‌گر آن‌ها باشیم و این ناگهان گروهی از شاعران را كه ستایش‌گر مردم بودند از گروهی كه به مسائل سیاسی و مبارزه می‌پرداختند جدا كرد. ما دوست داشتیم به جای این‌كه ستایش‌گر مردم بشویم با مردم درگیر شویم. در واقع درگیری با اكنون و درگیری با زمان و عصر. ناگهان نیما از یک مدح هزارساله رهایی پیداكرد و هنر او این بود كه شعر را از مدح رهانید و گفت: «ما باید به انسان بپردازیم، نه این‌كه مداح انسان باشیم.» و این یکی از كارهای اصلی نیما بود. در قدیم كسانی مثل منوچهری و فرخی طبیعت را مدح می‌كردند. از جمله‌ی چیزهایی كه به من كمک كرد تا به این نتیجه برسم كه شعر درگیری ذهن با هستی‌ست تاریخ بود كه در درک مسائل ادبی خیلی به من كمک كرد. بعد از آن طنز بود كه این امكان را به من می‌داد تا در هر مسئله‌ای تردید كنم و حتی در تردید كردن خود نیز تردید کنم. من برای این‌كه متوجه شوم كه طنز در ادبیات ما چه كاربردی داشته اشت، ناگزیر چهارصد تا پانصد كتاب مهم ادبی را در عرض ده سال خواندم، یعنی تمام متون ادبی مهم و طنزهایشان را یادداشت كردم و عاقبت به این تعبیر ایرانی طنز رسیدم كه در فرهنگ ایرانی ما، طنز نگاهی‌ست شوخ‌چشمانه به وضعیت طبیعی بشر. طنز مانند یک انقلاب، مداوم با مفاهیم و موضوعات روبه‌رو می‌شود. این طنز در اشعار و مقالات و نوشته‌های من تأثیر گذاشت و متوجه شدم كه هیچ‌چیز برای من قطعیت ندارد و در مرز قبول كردن و نكردن است و با احتیاط سخن گفتن در مورد هر چیزی‌ست. این نوع نگاه در برداشت كوبیستی در شعربه من كمک كرد كه متوجه شوم هیچ‌چیز شكل مشخصی ندارد بلكه ما با یک شكل شناور جهان روبه‌رو هستیم. با یک شكل غیر قطعی. به غیر از تاریخ و طنز تربیت مشتركی كه بعضی از ما مثل سپانلو و بهبهانی و من داشتیم در این راه به من كمک كرد. همه‌ی ما حقوق خوانده بودیم و حقوق به ما یک چیز اساسی می‌گوید و آن این است كه بدون مدرک و دلیل حرف نزنیم برای این‌كه گیر می‌افتیم. بنابراین حقوق ما را با یک نوع انضباط ذهنی آشنا كرده بود. به غیر از تاریخ‌نگری و به‌جز جوهر اصلی طنز كه در شعرهایم هست و به‌جز ماجرای انضباط ذهنی، اهمیت فراوانی برای زبان‌ورزی و زبان فردی شخص قائلم. زیرا به ازای هرآدمی یک شعر گفته می شود، بنابراین باید دامنه‌ی لغات خیلی گسترده باشد و باید برای انواع مفاهیم و تصورات لغت داشته باشیم تا بتوانیم شعر بگوییم. در مورد این قضیه تجربه‌ی فراوان من در متون قدیمی خیلی به من كمک كرد كه گنجینه‌ی فراوانی از لغات داشته باشم. من می‌دانستم در زمینه‌ی خیال و تصورات و معانی هر چه بوده قدما انجام داده‌اند و تنها فرم بود كه برای ما مانده بود و ما می‌بایست با فرم‌های تازه‌ای از خیالات و تصورات روبه‌رو شویم. بیش‌تر كارهای من در حیطه‌ی ساختار شعر و زبان‌ورزی و معماری و موسیقیایی كردن شعر است. در واقع بسیاری از شعرهایی كه الان می‌گویم در گذشته سروده‌ام. ولی شعرهای قدیمی‌ام را  به نحوی ناقص، اتفاقی و ناتمام گفته‌ام. وقتی كتاب من در دهه‌ی چهل چاپ شد در آن زمان ما را شاعران موج نو می‌نامیدند، من هیچ‌وقت به این قضیه معتقد نبودم ولی چون مجله‌ی «اشراق» نوری علا، شعرهای موج نو را چاپ می‌كرد ما هم شعرهایمان را آن‌جا می‌دادیم. من اعتقاد داشتم كه شعر باید چاپ شود، حالا مهم نبود چه موج باشد، چون معتقدم هیچ نهضت شعری یا سبک شعری آن اصالت واقعی را ندارد. یا شعر می‌گویی نا نمی‌گویی. اما مرتب با خودت فكر می‌کنی شعر چیزی نیست كه تو گفته‌ای و همیشه فكر می‌کنی شعر چیزی‌ست فراتر از آن. برای همین است كه یک شاعر چهل یا پنجاه سال شعر می‌گوید، زیرا فكر می‌كند یک چیز بهتری وجود دارد.

س: درباره‌ی این‌که شما شاعر موج نو بوده‌اید، من قرابتی نمی‌بینم. در موج نو به نوعی ما با گریز از فضای عینی و روزمره و اجتماعی مواجهیم. نوعی تلاش برای ارائه‌ی امر ارائه نشدنی. اما خصوصیات شعر شما با ویژگی‌های موج نو همسان نیست.

ج: شاید بعضی از شعرهای من شبیه به آن تجربیات باشد ولی من آن‌ها را دوست ندارم. من به شعری که نتواند حسی را منتقل کند ارادتی ندارم، حالا این انتقال به هر نحوی باشد، چه از طریق زبان ومفاهیم و… بخشی از تجربه‌ی شعر مدرن ما سبک طوری برای من غیر قابل درک بود، شاید به دلیل تربیت كاركرد مشخص شعر باشد. من حتی نمی‌دانستم ریشه‌ی شعر، قبل از اسلام، خردورزی بوده است. حتی اشعار عرفانی ما نیز همین‌طور است مثل اشعار خیام–سنایی یا عطار. گاهی خردورزی روست و خسته‌كننده و گاهی به اعماق می‌رود و با عشق ممزوج می‌شود. وقتی من معتقدم یک نوع  خردورزی و تأمل در شعر وجود دارد این در بدنه‌ی فرهنگ من نمی‌رود كه من را از آن دور كند. گاهی خود آدم متوجه‌ی این قضیه نیست كه این خردورزی در ژن فرهنگیش وجود دارد و هرچقدر به آنارشیسم روی می‌آورد، باز هم خردورزی طور دیگری عمل می‌كند. به‌طور مثال در نمایشگاه عكس كیارستمی اتاق‌های تاریک بزرگی در عكس‌ها دیده می‌شد كه روزنه‌ای در آن بود كه به باغ باز می‌شد. من از این كار بسیار خوشم آمد چون اجرای فوق‌العاده‌ای داشت بعد از مدتی متوجه شدم كه این همان اندیشه‌ی بد و نیک یا اهورا و اهریمن است و كارهایش از شكل زرتشت فراتر رفته و شكل مانوی به خود گرفته است. این كار یک زیبایی‌شناسی مدرن بود اما عمق قضیه این بود كه او ناخودآگاه به یک اصل بدیهی و قدیمی برگشته بود. در شعرهای من هم اگر شما به عنوان یک منتقد از بیرون نگاه كنید دوره‌های سبكی مشخصی را كه با گرایش موج نو و یا گرایش‌های دیگر است پیدا می‌كنید كه این وظیفه‌ی منتقد است كه آن را تفسیر كند. اما وقتی می‌گویم تاریخ‌نگری و طنز و زبان‌ورزی برایم مهم است آن‌ها را آگاهانه به كار می‌برم. هنر یک امر آگاهانه نیست، هنر یک امر غیر ارادی است و چیزی‌ست كه از ناخودآگاه می‌آید و اوست كه شعر و هنر شما را اداره می‌كند. خودآگاه انسان رگه‌ی ضعیفی‌ست در ناخودآگاه.

.

.

سعدی گل‌بیانی، علی ثباتی

شعری که از چند بعد دیده می‌شود – گفت وگو با جواد مجابی – قسمت سوم

شعری که از چند بعد دیده می‌شود – گفت وگو با جواد مجابی – قسمت سوم

گفت‌وگو از سعدی گل‌بیانی، علی ثباتی

 □

 انجام و ارائه‌ی این گفت و گو بی همکاری آقای اهورا گودرزی هرگز ممکن نبود.

 □

 س: من عقیده دارم خصوصیات سبكی شعر شما به موج نو مربوط نمی‌شود، شما چگونه فكر میکنید؟

ج: فكر می‌کنم در نسلی كه ما هستیم كسانی مانند سپانلو، آتشی و من در یک رده جا می‌گیریم، چون ما در آغاز خیلی بیش‌تر به مسائل اجتماعی پرداختیم اما به تدریج آن را كم كردیم و به فرم بیش‌تر توجه كردیم. بعد تاریخ و رمان و توجه به ادبیات جهان روی ما تأثیر گذاشت. اما بر روی هر شاعری یک هنر بیش‌تر از بقیه تأثیر می‌گذارد. موسیقی و نقاشی روی من از همه چیز بیش‌تر تأثیر گذاشت و روی سپانلو بیش‌تر دوران مشروطه تأثیر گذاشت. اما همه‌ی ما آگاهانه با تمام چیزهای سنتی پیشین خودمان مبارزه كردیم تا تغییر كنیم. اما آیا از آن رها شدیم؟ اگر شما از بیرون نگاه كنید، فكرمیکنید كه ما در یک خط  تكاملی هستیم ولی انقطاع نیست. من معتقدم همیشه باید خطر كرد چون هنر جز خطركردن نیست و این خطر از ناشناخته‌هاست كه تو را رشد می‌دهد، وگرنه در حوزه‌ی شناخت به عمق فرورفتن باعث چال شدن انسان می‌شود.

س: بسیاری از تجربه‌های رضا براهنی در مجموعه‌ی «خطاب به پروانه‌ها» به نوعی خطرکردن محسوب می‌شود. آیا با نمونه‌های شعری او در آن مجموعه موافقید؟

ج: من بخشی از تجربه‌های شعری براهنی را می‌پسندم، به دلیل این‌كه او با تجربه‌های مدرن جهانی دائماً در ارتباط است. گاهی نظریه‌های جدید را می‌گیرد و بر شعر خودش تحمیل میکند، كه بخشی از آن‌ها به صورت آگاهانه صورت می‌گیرد. اما جوشش و انفجار معانی را كه در شعرش وجود دارد من می‌پسندم. من بعضی از كارهایش را در كتاب «خطاب به پروانه‌ها» و… دوست دارم، چون به تجربه‌های متفاوتی در كار رسیده‌است. اما این باعث گمراهی صدها نفری شده كه نه بنیه‌ی ادبی دارند و نه نگاه جهانی و نه معلومات براهنی را. آن‌ها فریب بی‌ارتباطی یا كم‌ارتباطی شعرها را خورده‌اند، چون كسی كه تقلید میکند با خودش این فكر را نمیکند كه هر انسان تجربه‌ی شخصی خودش را دارد. در تجربه‌های شعری براهنی آگاهی ژرفی‌ كه او از ادبیات جهان دارد، آگاهی‌ای كه به ادبیات قدیم دارد و عشقی كه به زندگی دارد و هیجان و فوران معانی كه در ذهن دارد باعث می‌شود كه همیشه چیز تازه‌ای برای ارائه داشته باشد. این برای یک مقلد آسیبی جدی‌ست. شاملو همیشه می‌گفت (شاعری كه آنارشیسم نباشد به درد نمی‌خورد) از طرفی آنارشیسم بر پایه‌ی تخریب اصلاً درست نیست اما بعضی‌ها فقط  تخریب را می‌بینند. براهنی طبیعتاً بخشی از ساخت شعر خودش را تخریب كرد تا به یک ساختار دیگری برسد نه به بی‌ساختاری. یعنی عبور از یک ساخت شناخته شده به یک ساخت ناشناخته كه آن ساختار ناشناخته دچار اعوجاج است و بعد نظم عالی‌تری پیدا می‌کند. این در ادبیات یک امر رایج است. به عنوان مثال می‌توان گفت وزن‌های مولوی‌وار و سیران واژگان و ریتم‌های عجیب و غریب شاعر (براهنی) را گمراه كرده‌است. من معتقدم گاهی این اوزان شاعر را به بیرون هدایت كرده‌است. البته از نظر خود شاعر این امر اتفاق نیفتاده چون از دید خودش به همه‌ی اوزان آشنایی دارد ولی برای من كه از بیرون نگاه می‌کنم و به دنبال ساختار جدید هستم، گاهی می‌بینم كه در ساختارهای جدید هم چیزهایی اضافی و تكراری وجود دارد. من معتقد به كمپوزیسیون هستم. اما معتقد نیستم كه اشعار دیگر هم باید كمپوزیسیون داشته باشد. من اقلاً در اثر مطالعه‌ی نقاشی كمی آزادتر نسبت به این قضایا نگاه می‌کنم و هیچ چیز را اصل نمی‌دانم. من اگر بخواهم به طور مثال اشعار بیژن جلالی را بخوانم خودم را درگیر بعضی چیزها نمی‌کنم و فكر می‌کنم آن هم تجربه‌ای جدید است. كار براهنی را (چه نظم و چه نثرش را) می‌شناسم و سال‌هاست كه با او دوستم و می‌دانم كه این آدم به دنبال یک نوجویی افراطی است. اما واقعاً كسانی كه این شیوه را دنبال كردند و یا به عنوان یک الگو آن را پذیرفته‌اند، آیا ظرفیت و یا معلومات آفرینشی داشته‌اند؟ به نظر من همیشه شاعران بزرگ یا تعدادی قربانی می‌دهند یا دیگران را قربانی می‌کنند. شعر بدون وزن، قربانیان بسیاری گرفته‌است.

س: آیا فكر نمی‌کنید چیزی كه در بطن تجربه‌های براهنی در «خطاب به پروانه‌ها» هست یک نگاه مونیستی و به نوعی، بازگشت به امر عرفانی ادبیات گذشته‌ی ماست؟ گریز از سنتی یکتانگر، که هر چه بیش‌تر می‌کوشد از آن دور شود به آن نزدیک‌تر می‌شود؟

ج: به هر حال این فضا را خود براهنی هم حس می‌كند و حتی رؤیایی هم از یک جور شطحیات عرفا شروع كرد اما این شطحیات وقتی خواست امروزی شود جا نیفتاد یعنی در واقع به نوعی نامفهوم شد و به یک نوعی بازی بیش از حد زبانی، تبدیل شد.

س:آیا ما می‌توانیم بگوییم كه براهنی شاعری مدرن و آوانگارد است؟

ج: نه! این دو صورت دارد، گاهی اوقات من شعرهای براهنی را می‌خوانم و از بعضی از آن‌ها لذت می‌برم اما اگر بخواهم به صورت یک منتقد آن را ارزیابی  فلسفی یا زیبایی‌شناسی كنم فرق می‌کند. من ترجیح می‌دهم به طور مثال «آزاده خانم» او را بخوانم، اما شكل شعرهایش را به عنوان یک نوع تجربه‌ی شعری كه از تجربه‌های مأنوس فراتر رفته‌است، دوست دارم. اما این‌كه آیا این به معانی عرفانی برمی‌گردد یا به نوعی به قدیم برگشته‌است، تردید دارم كه در موردش قضاوت كنم. معتقدم كه براهنی آن‌قدر با عرفان مأنوس نیست كه نوع نگاه عرفانی یا وحدت‌گرایانه داشته‌باشد. ممكن است اشعار مولانا را بخواند و در او اثر كند و او را به گفتن شعر وادار كند. وزن‌های ریتمیک مولانا در اشعار براهنی تأثیر گذاشته، تا جایی که سعی كرده است دنیایی امروزی را در اشعارش بیاورد اما این‌كه چقدر توانسته است این كار را انجام دهد منتقدین باید قضاوت كنند. من اشعار براهنی را دوست دارم ولی اشعار رؤیایی را نه، اما از گفتنش خجالت هم نمی‌کشم، چون با شعرهایش ارتباط برقرار نمی‌کنم. من دوست دارم اثر هنری طوری باشد كه من را میخكوب كند و با آن ارتباط برقرار كنم چه ارتباط معنوی چه حسی. اگر با شعری ارتباط برقرار نكنم آن را رها می‌کنم، حتی اگر شاهكار جهان باشد.

س: شما خیلی روی كوبیسم تأكید داشتید، شاعر دیگری هم به نام والاس استیونس كه هم عصر الیوت است خیلی از كوبیسم تأثیر گرفته‌است. در شعرهای شما و آن شاعر وجه مشترکی وجود دارد. این وجه مشترک، (تحت تأثیر کوبیسم)، از ابعاد مختلف به یک تجربه نزدیک شدن است. اما تخیل در شعرهای شما نه بر اساس چنین رویکردی که بر پایه‌ی استحاله است. تبدیل ناگهانی ابژه‌ها به هم. و یا تبدیل یک فضای مفهومی به یک ابژه در شعر. چقدر سازوکار عنصر خیال را در اشعارتان بر این اساس می‌بینید؟

ج: برای بخش اعظمی از كارهای من، استحاله بسیار لغت دقیقی‌ست. یکی از انواع تجربه‌هایی كه در شعر من وجود دارد و من هم روی آن تأكید دارم همین استحاله است، كه اشیاء به یکدیگر تبدیل می‌شوند. چنین رویکردی از اولین شعرهایم تا به حال وجود داشته است و این امری‌ست كه برای من غیر ارادی بوده. در واقع بعدها دیدم كه چنین تجربه‌ای در ادبیات قدیم ما جزو اركان ادبی ما بوده‌است. در یکی از آثار شیخ اشراق كه درختان به نمازگزاران تبدیل می‌شوند و نمازگزاران به نور، و نور به ستاره. روزی با یک شاعر آلمانی صحبت می‌کردم و شعرهایمان را ترجمه می‌کردیم به من گفت: این استحاله در ادبیات ما وجود ندارد و من پاسخ دادم: این، سابقه‌ای طولانی در ادبیات ماست كه ما اشكال مدرن‌اش را تجربه می‌کنیم. اما كار كوبیسمی كه من انجام می‌دهم گاهی در خود شعر عملی می‌شود و گاهی فقط فكرش وجود دارد چون من در مورد هر موضوعی دوست دارم چند بعد آن را ببینم و نه فقط یک بعدش را. در واقع استحاله یکی از برون‌مایه‌های شعری من است.

س: درباره‌ی شعری كه شما خواندید، كه پنجره باز می‌شود و باد می‌آید و سلام بر لب مرد و لب فنجان چای می‌گذرد و پنجره بسته می‌شود می‌توان گفت اتفاقی كه در این شعر می افتد كاملاً یک ماجرای طبیعی‌ست و رابطه‌ی اجزا كاملاً توجیه شده است. یک عنصر بیرونی وجود دارد و آن هم سلام كردن فنجان چای است. در واقع یک تأثیر عاطفی و یک اتفاق خودش را دخیل می‌کند. در آن‌جا فنجان چای تكلم پیدا می‌کند، این نكته شبیه به كار آن شاعری كه گفتیم نیز هست، یعنی در تعریف یک اتفاق ساده یک سازمایه یک جزء را بیرون می‌راند. به طور مثال در یکی از اشعار شما كه برای دماوند گفته‌اید:

سیاه و سیاه ،كوه سیاه،دامنه ها سیاه

چادرها سیاه قلم سیاه…

كاملاً یک فضای سیاه را ترسیم می‌کند كه بعد بصری نیز دارد و آن‌ها را تركیب می‌کند تا در متن دیده شود و دختر بچه‌ای كه در جزء قرار دارد در این فضای سیاه با لباسی صورتی می‌آید و كل فضا را مغلوب می‌کند. همان شاعر در شعر نگاه كردن به پرنده‌ی سیاه(توكا)

میان بیست كوفاره و …

یعنی در كوهستانی بزرگ و سفید یک چشم سیاه پرنده را می‌آورد و در همان، فضای كلی تبدیل به فضایی جزئی می‌شود، یعنی مغلوب می‌کند. آیا این كار ریشه‌ای دارد؟

ج: نگاه كوبیستی كه مد نظر من است كاربردهای متنوعی دارد، یک نوع این كاربرد آن است كه شعر كوبیستی‌ است، كه كاملا شبیه نقاشی‌ست. مثلاً در نقاشی پیکاسو كه یک تصویر از همه‌ی جوانب دیده‌می‌شود، این در شعر تقریباً غیر ممكن است و فقط در نقاشی امكان‌پذیراست. اما این موضوع را در شعر از نگاه تاریخی–اجتماعی و طنز می‌توان دید كه همه با هم به یک چیز تبدیل می‌شوند. این امر حتی در رمان بیش‌تر جا افتاده است. برای نمونه در یکی از رمان‌هایم انفجار بمب، كشتار را برای انسان به تصویر می‌كشد اما برای من به معنی شكفتن است حتی اگر به معنی شكفتن مرگ باشد، یعنی فقط انهدام و نابودی نیست. من فكر می‌كنم هر چیزی می‌تواند كاركردهای متفاوت و معناهای مجزایی داشته باشد و باید در شعر تمام معانی را كه در ذهن‌مان می‌گنجد بیاوریم تا بتوانیم دقیق‌تر در مورد آن قضیه سخن بگوییم. وقتی من راجع به كوه صحبت می‌كنم هم خود كوه مد نظر است، هم به معنی پایداری و اراده است و در عین حال یک شكل تاریخی دارد كه ممكن است این كوه در یک شهر باستانی قرار گرفته باشد و حایلی باشد كه بادها، تمدن و آزادی از آن عبور نمی‌كنند. باید بگویم از سال پنجاه و هفت من نوعی از مفاهیم اجتماعی را با یک دیدگاهی كه اندكی سورئالیستی بود آوردم كه نوعی کولاژ شعری هم بود.

س: در واقع طبیعت بكر حایلی‌ست بین سوژه‌ی انسانی و طبیعت، چرا؟

ج: چون خود كوه غارهایی چند هزار ساله داشت كه دخمه‌ی مردگان بودند و من حس كردم كه این هم كوه است و هم تاریخ، هم افسانه و هم خرافه و هم زندگی روزانه. هیچ چیز برای من در یک شكل منحصر به فرد خلاصه نمی‌شود. در زندگی روزانه هم همین‌طور است. همه‌چیز در مرز ابهام و تردید است. به طور مثال، یکی از عناصر اصلی كه در كارهای من، به‌خصوص در رمان‌هایم وجود دارد، مه، است انگار همه چیز در مه وجود دارد و در رمان وقتی مه غلیظ شد همه‌ی قهرمانان داستان كور شدند و نمی‌توانستند از طریق رمز با دنیا ارتباط برقرار كنند.

س: شاید این حرف شما استحاله را توجیه كند.

ج: این معنای دیگری دارد، من فكر می‌کردم نسل ما نسل كورهاست و ما گذشته را زیاد نمی‌شناختیم و آینده را نمی‌توانستیم پیش‌بینی كنیم به دلیل این‌كه اطلاعات نبود. ما در واقع جامعه‌ای احساسی هستیم و تعقلی نیستیم. ما یک ملت اسطوره‌ای و شعری و هیجانی هستیم. اما برعكس ما آلمانی‌ها بسیار تعقلی هستند، حتی موزیک‌هایشان هم نظم و ترتیب دارند. اگر ما نسبت به ادبیات خودمان صادق باشیم و در آن شناور شویم همه چیز آن در ما انعكاس می‌یابد.

س:شاید به همین دلیل است كه نقاشی ما كم‌تر از شعرمان لطمه خورده است؟ یعنی چون شعر ما قدمت زیادی دارد و سنت شعری ما طولانی‌تر است، حكومت توانسته این سنت را در بین مردم، بعد از انقلاب، بیش‌تر ترویج كند؟

ج: نقاشی ما مینیاتور بوده كه در كتاب‌ها وجود داشته و در خزانه‌ی حكومت نگهداری می‌شده‌است. چیزی كه در دست مردم ما بوده‌است، تعدادی كتاب‌های چاپ سنگی و بعضی از نقاشی‌های ما در قهوه‌خانه‌ها بوده و تعدادی هم مینیاتور در میدان اصفهان بوده‌است. منبع دیگری برای آْگاهی مردم وجود نداشته‌است. اما اگر به ایتالیا سفر كنید تابلوهای نقاشی وجود دارد و در فرانسه نیز دید نقاشی وجود دارد زیرا الفبای آن از مدرسه آموزش داده می‌شود تا موزه، برای همین فهم نقاشی وجود دارد. اما شما در ایران در شعر شناورید، حتی در ادبیات عامیانه و روضه‌خوانی. اما در حوزه‌ی داستان مردم، تجربه‌ی كم‌تری دارند، هرچند كه منابع خوب زیاد داریم. نوع اعتبار این قضیه هم بسیار مهم است، این را به عنوان یک شاعر كه در این مملكت شعر می‌گوید و ادبیات باستان را می‌داند می‌گویم، شاعران بزرگی چون رودكی و عطار و سنایی و… در این مملكت بوده‌اند و این به شاعر این حیثیت را می‌دهد که انگار شما از زبان مردم سخن می‌گویید. اما در بقیه‌ی هنرها چنین نمایندگانی وجود ندارد. من معتقدم اگر كسی قرار است شاعر خوبی شود، باید آن بدنه را خوب بشناسد، به طور مثال باید عطار را خوب بشناسد، نه این‌كه یک عمر شعر بگوید و بعد متوجه شود كه همه‌ی آن‌ها را عطار گفته‌است. مثلاً وقتی من می‌خواستم طنز بنویسم، حدیقة‌الحقیقه‌ی سنایی را كه تقریباً سی‌صد صفحه‌ی آن طنز خالص بود خواندم. این طنز آن‌قدر عمیق و جامع است كه ما به جغرافیای طنز سنایی در طول این تاریخ نتوانسته‌ایم چیزی اضافه كنیم. كسانی چون دهخدا و عبید زاكانی فقط توانسته‌اند آن را عمق ببخشند اما نتوانسته‌اند جغرافیای طنز او را گسترش دهند. من در بیست سالگی جمله‌ای از آرتور رمبو خواندم كه گفته بود: «مطلقاً باید مدرن بود.» این جمله هم می‌تواند شفابخش باشد و هم گمراه‌كننده. یک بایدی در این جمله هست و یک مطلق بودن. سال‌ها طول كشید تا من متوجه شوم كه این حرف درستی‌ست. یعنی مطلقاً باید به سمت جلو رفت و ناشناخته‌ها را شناخت. اما بعدها پرسیدم، مدرن چیست و چه ارتباطی با سنت دارد؟ آیا باید سنت را كنار گذاشت تا به مدرن رسید؟ فهمیدم كه این‌طور نیست، باید از سنت آگاهانه عبور كرد و فراتر از سنت، مدرن شد. این كاری‌ست كه دقیقاً نیما انجام داده‌است نیما از سنتی كه می‌شناخته، با حفظ بخش‌هایی از آن به طور آگاهانه عبور كرده است. وقتی از تكرار سنت و مستعمره‌ی ادبیات بیرون بیاییم، به مدرن نزدیک می‌شویم. من معتقدم كه بازنگری ادبیات به ما ایده‌های تازه‌ای می‌دهد. البته در این بازنگری باید با دید مدرن وارد شد. من سال‌هاست كه خودم را از خواندن نظریه‌های تازه‌ی غربی بی‌نیاز می‌دانم. البته این قضیه تنها در شعر مصداق دارد، به گونه‌ای كه وقتی می‌خواهیم رمان تازه‌ای بنویسم، حتماً رمان‌های جدید غرب را مطالعه می‌کنم و این به این دلیل است كه رمان‌های امروز ایران به من ایده نمی‌دهد، زیرا ما در رمان سابقه‌ای نداریم.

س: جایی شما گفتید كه شعر برای شما یک یادداشت روزانه است، آیا این به خاطر نوع نگاه شما به شعر است؟

ج: ما دو نوع شاعر داریم. یک شاعر كه می‌نشیند و به بیرون نگاه می‌کند و به توصیف آن می‌پردازد، اما شاعری دیگر زیاد به بیرون نگاه نمی‌كند، بلكه با نوذهنی و نواندیشی و پركردن ذهن از دانش‌ها و تجربه‌ها به شعر می‌پردازد. این نوع شاعر به نظریه‌ها و فرم‌های جدیدی نیاز ندارد، حتی اگر در فرم‌های قدیمی شعر بگوید، آن شعر نو و تازه است. باید نوذهنی را در شعر از موضوعات روزمره شروع كرد و گاهی از وقایع و حوادث و گاهی از كلمات وارد شعر شد، نه این‌كه فكر كنی چه چیزی بگویم كه نو باشد. بنابراین تمام چیزهای اطراف ما می‌تواند به شعر تبدیل شود؛ بیاییم آن‌چه را كه در روز می‌اندیشیم با شكلی هنری ثبت كنیم.

.

آخرین گفتگوی نازنین نظام شهیدی

سایر محمدی / روزنامه ایران

خانم نظام شهيدى، گويا مجموعه شعر تازه اى را براى چاپ تدارك مى بينيد. شعرهاى اين مجموعه مربوط به چه دوره اى است؟

الآن مشغول جمع وجور كردن مجموعه اى هستم كه اميدوارم تا آخر سال آن راچاپ و منتشر كنم . اين شعرها، مربوط به سال هاى ۷۷ به بعد مى شود و درحدود صد قطعه است.

جرياناتى كه در شعر دهه هفتاد تحت عناوين مختلف ظهور كرده اند، هيچ ردپايى از آنها در كتاب«اما من معاصر بادها هستم» ديده نمى شود.

من در حوزه شعر ديدگاه خاص خودم را دارم. آنچه به عنوان شعر پست مدرن مطرح شده ، يا شگردهايى كه به صورت نحوشكنى در شعر بروز كرده، ذاتاً مربوط به شعر است. در آثار خودم موارد فراوانى از نحو شكنى ديده مى شود. يكى از شگردهايى كه من در شعر به كار مى گيرم نحوشكنى است. منتها با توجه به حضور معنا و انديشه دست به چنين كارهايى مى زنم . براى اين با شكستن نحو مناسبتى داشته باشد. اين كه صرفاً يك سرى تئورى و پيشنهادها در انتهاى كتابها مطرح مى شود، حالا چرا به عنوان مؤخره در انتهاى كتاب مى آيد ، نمى دانم. چون در گذشته پيشنهادهاى جديد را شاعران در مقدمه كتاب هايشان مى آوردند. دراين سالها رسم شده كه به عنوان مؤخره اين پيشنهادها را مطرح كنند و بگويند: «شعر بايد اين باشد». پس بقيه بايد سعى كنند اين جورى شعر بگويند. من فكرنمى كنم هيچ عقل سليمى اين را قبول كند. چون خود تئوريها و نظريه ها از دل شعر بيرون مى آيد.

در اين جا گويا، شعرها از دل تئوريها بيرون مى آيد.

اتفاقاً چندى پيش يكى از همين شاعران از من پرسيد: آيا اين تئوريها را مى خوانيد و قبول داريد؟ گفتم : مسلماً مى خوانم و قبول هم دارم ، گاهى از آنها الهام هم مى گيرم. چنان كه شاعر ممكن است فيزيك هم بخواند و از آن الهام بگيرد. شاعر از همه چيز الهام مى گيرد و به عنوان يك سياهچاله همه چيز را جذب مى كند به طرف خودش. ببينيد، شعر يعنى فرديت، اما اگر تبديل بشود به حزب وگروه ودسته ، ديگر اصلاً شعر نيست. من تصور مى كنم جرياناتى مثل شعر حجم ، شعر ناب، موج سوم در نهايت منجر به شكست شدند. مگر يك نفر از ميان اين جمع، حصار اين گروه را بشكند و بعد وارد حوزه شعر بشود.

ارزيابى شما از اشعارى كه تحت تأثير همين تئوريها سروده شده ، چيست؟ چون عده اى معتقدند همين شعرها سبب مخاطب گريزى شده است؟

بازيهاى پست مدرنيستى كه موجب مخاطب گريزى شده است را من هم قبول دارم. من فكر مى كنم اين حركتها شبيه پزى مى ماند كه سبب شده آدم حس زيبايى شناسى اش را از دست بدهد. اين همه كتاب شعر چاپ مى شود، اما بايد گفت هرسال دريغ از پارسال.

بين همه اين كتابها، موفق تر كسى است كه فرديت را بيان مى كند. شايد تعجب كنيد، من امسال كتاب شعرى را پسنديدم كه هيچ شباهتى با بقيه كتابها ندارد.

.

.

نقد و بررسی شعرزنان

.

نویسنده: حسین آتش‌پرور

.

خوانش شعری از بهاره رضائی

با آوازهای شهرزاد در حوالی لیلا کوه

يك برش ليلا كوه

من  مارکوپولو نبودم

اما دیوار چین روی دست‌های من مانده بود

وِنیز٬ وطن‌ام نبود

اما بی‌بندر شده بودم

هیچ کشتی‌ای لنگرش را …

در لنگرود بود:

راه پُشته

سد می‌ساختند

من مادر نشده بودم

اما تو٬ گوشه‌ی چادرم را گرفتی

و توی ذهنم هِی بمب گذاشتی

از همان بُمب‌های ساعتی

که هیچ وقت دستت نکردی

و من برای دفاع از خودم

 پشت یک تراکتور هسته‌ای جبهه گرفتم

نه!

اشتباه نشود٬ جنگی در کار نیست

من فقط برای زباله‌های اتمی دنبال سطل آشغال می‌گشتم.

حتی رفتم جلوی میِن

جایی که عرب٬ نِی انداخت

حالا یک بُرش لیلاکوه

با سینما آزادی بیان !

- دسر؟!

   -نه!

چیزی نمی‌خورم.

از مجموعه‌ی «دُرست باید همین امروزتير بارانم می‌کردی» – بهاره رضایی

  اگرگالیله‌ی بزرگ سی‌صد سال قبل از تولد هموطن‌اش مارکوپولو حرکت زمین به دور خورشید را کشف کرده بود٬ دیگر لازم نبود که مارکوپولوی عزیز خود را خسته کند و از راه‌ آسیای صغیر و ایران خود را به چین برساند و مشقت‌های سفر را تحمل کند. او می‌توانست دور از زمین بایستد و دنیا را تماشا کند. یا اگر ماجرا‌جو نبود٬ و قدری هو‌شمند‌تر عمل می‌کرد٬ می‌توانست در شعر شاعران قدم بزند و در داستانِ داستان سرایان به سفر برود آشنایی من با بهاره رضایی٬ به بهار اولین کتاب‌اش باز می‌گردد: (آنیتا٬ عروس چهارفصل سکوت.)

در یادداشتی بر کتاب مرا شاعر خطاب کرده بود. در جواب به نفی آن پرداختم.

بعد از آن دو کتاب دیگر هم منتشر کرد: «خدا خواب تازه‌تری برایم دیده است.» و «درست باید همین امروز تیربارانم می‌کردی!»

در خطاب و جواب آن روز واقعیتی حسّیک نهفته بود که بعد‌ها زبان مشترک ما گردید و باعث شد که هرجا شعری از او ببینم٬ بایستم. چرا که کارهای او جدا از بافت شاعرانه‌ای که در آن مستتر است٬ به نوعی داستان‌پردازی پست‌مدرن می‌پردازد. ازطرفی٬ بله. من در داستان‌هایم شعر هم می‌گویم و کسی که با فراست به این نکته اشاره کرده بود٬ بهاره رضایی بود. اگر چه من با رندی تمام که معمولا ً هنر یک شاعر است٬ و نه داستان نویس٬ از طریق نفی این صفت بر اثبات‌اش صحه گذاشتم و همین٬ آن زبان مشترکی‌ست که پیدا کردیم. از آن روز به بعد بزرگ شدن او را به تماشا نشسته‌ام؛ آرام آرام پوست انداخت و قد کشید و به سمت آفتاب رفت؛ اگر چه تصویری تلخ و گزنده از زندگی پیش ما می‌گذارد.

شعرهای کتاب (درست باید …) متفاوت است. هر چه هست با تمام قوت و ضعف‌اش٬ خودش است و به استقلال زبانی در شعر رسیده است. ارزشمندی او در این شعرهای متفاوت٬ تخیل و تفکر هوشمندانه‌ی شاعر است که عادت‌های متعارف را به هم می‌ریزد و بیانی تازه از زبان شعر به دست می‌دهد. زبانی که جامعه‌ی شهری است. و این همان آینه‌ای‌ست که برای بازتاب‌اش و جستجوی گمشده‌های خود به آن نیاز داریم. هر چند تمام شعرهای کتاب را بارها بازخوانی کرده‌ام و با تک‌تکِ آن‌ها صحبت‌کنان قدم زده‌ام اما نمی‌دانم. چرا هر بار که به «لیلا کوه» می‌رسم دوباره مکث می‌کنم:

به این شعر می‌شود عمودی نگاه کرد. این شعر را می‌شود افقی هم دید. این شعر عمق دارد و ما را به تأمل می‌اندازد؛ در یک کلام این شعر کروی است:

در وسعت آن با زاویه دید روایی که نگاهی از کل به جزء دارد٬ ما با سه دنیای اصلی اما متفاوت که تکمیل کننده یک‌دیگرند٬ روبه‌رو می‌شویم. در قسمت اول تا جایی که می‌گوید:

هیچ کشتی‌ای لنگرش را …

به عمق تاریخ و اسطوره می‌رویم. در دومین قسمت که مهمترین و در اصل  طولانی ترین پاره شعر است٬ در زاد‌بوم و مشغولی‌‌های‌اش راه می‌رویم. سه سطر آخر٬ اپیزود سوم شعر است که موقعیت شاعر را به عنوان راوی در سر میز غذا نشان می‌دهد.

این شعر در  جامعیتی از کل به جزء٬ زمان٬ مکان٬ تاریخ و موقعیت را در خود جای داده و وسعت پیدا می‌کند و می‌شود آن را دنبال کرد. به عنوان اشاره می‌توانیم در آن به دور کره زمین بگردیم و به هر کجای این جهان گردنده که دلمان خواست٬ انگشت گذاریم. یا این که در تاریخ حرکت کنیم. در جغرافیای کلمات این شعر مرتب پس و پیش می‌شویم و به سفر می‌رویم و در دنیایی که ساخته ما را می‌گرداند و با  مسائل عام بشری درگیر می‌کند. در عین حال به خود و موقیت شاعر برگشت می‌دهد؛ مادر بودن که نمادی از زایند‌ه‌گی و  رویش است. زمین که همه‌ی اسرار را در خود جای داده و ما٬ در استحاله‌ای مدام از دل آن بیرون می‌آیيم٬ سرک می‌کشیم و دوباره به داخل آن می‌خزیم – بدون آن که آب از آب تکان بخورد – و او٬ صبور٬ متفکرانه٬ و با وقار به حرکت  ازلی ابدی‌اش ادامه می‌دهد.

 به راحتی از سطر سطر این شعر نمی‌توان عبور کرد. هر واژه آن ذهن را می‌کاود و خواننده را به چالش می‌کشد و و سوسه می‌کند: جنگ٬ جغرافیا ٬ آزادی بیان٬  تاریخ ٬ دفاع٬ زباله‌های اتمي،   وحشت.

 در کلیت و ساختمان این شعر یک سری کلمات رمزی به کار رفته است که هر کدام بار معنایی٬ تاریخی و اسطوره‌ای خاص خود را دارد و دارای هویتی هستند که به ذهن سرازیر می‌شوند؛ کلمات و ترکیبات قشنگی که ما را در این کره کوچک اما گاه نازیبا هم‌چنان که به دنبال سطل آشغال به آشپزخانه می‌کشاند. همان جا میخکوب می‌کند:

لیلا کوه٬ مارکوپولو٬ دیوار چین٬ ونیز٬ لنگرود،  بمب٬ سطل آشغال٬ آشپزخانه٬ تراکتورهسته‌ای٬ جایی که عرب نی انداخت٬ سینما آزادی بیان.

دسر

نه

چیزی نمی‌خورم.

                                                                                                                                                                                                                                                                                      همین حالا اگر من ادعا کنم که دیوار بزرگ چین ِ در دست‌های یک نفر از میان چند میلیون جمعیت تهران مانده است٬ هیچکس حتی آن یک نفر هم حرف‌ام را باور نخواهد کرد؛ چرا که شاعران و داستان‌گویان دروغ‌پردازان و جادوگران بزرگی هستند که همه چیز را به هم می‌ریزند و آسمان و ریسمان را به هم می‌بافند تا دنیای خودشان را بسازند و دیگران را به تأمل وادارند و همه را به حیرت اندازند. معجزه‌شان فقط همین است.

انسان امروز که حتما ً همان شاعر امروز هم خواهد بود٬ اگر دل‌اش بخواهد٬ می‌تواند حتی در سر میز غذا  هم که نشسته باشد٬ چشم‌هایش را ببندد و کره زمین را کوچک کند و مثل شهر فرنگ دنیا را جلوی چشمانش بچرخاند. از نقطه‌ای که باب دل‌اش نیست٬ تند بگذرد. یا اگر خواست٬ حرکت کره‌ی زمین را کُند کُنَد. آن را از حرکت باز دارد و به خورشید بگوید: ببخشید. لطفا ً امروز از شمال طلوع کنید.

و یا اصلا ً نه٬ بر زمین به جای خورشید نور افکن بتاباند. او می‌تواند صندلی‌اش را در همان فضا بگذارد و کره‌ی زمین را که در مقابل‌اش می‌چرخد. همچنان تماشا کند و در حرکت جوهری زمین به سفر برود؛ به جایی مثل «لنگرود» و در «راه پُشته» مکث کند. یا هر وقت میل‌اش کشید٬ با انگشت زمین را نگاه دارد. «هیروشیما» را دوباره ازهمان بالا به جمیعت چند میلیاردی زمین نشان دهد: «ببیند! اینجا همان جایی است که عرب نی انداخت.»

و باز دوباره آن را بچرخاند٬ بچرخاند٬ بچرخاند٬ آنقدر تند که اصلا ً دیده نشود٬ به حدی که زمان به صفر برسد و تمام ساعت‌های جهان دستشان را زیر سر بگذارند و بخوابند. و آب‌های اقیانوس‌ها منجمد شود. آن وقت زندگی جاودانه خواهد شد.

یا نه٬ و خودش و انگشت‌اش را عقب بکشد. کم کم کره زمین از حرکت باز خواهد ماند؛ یک نقطه در تاریکی مطلق فرو خواهد رفت و روز برای قسمتی دیگر از کره‌ی زمین به اندازه‌ی روز محشر که پنجاه هزار سال است٬ کش خواهد آمد. و شاعر امروز با آسایش خاطر دست‌اش را به طرف خورشید دراز خواهد کرد و ماهی‌ای را که از اقیانوس منجمد کبیر گرفته است٬ جلو خورشید خواهد گرفت تا کباب شود. و تکه‌ای از خورشید را خواهد کند و آن را در تاقچه یا صندوقچه‌ای‌ برای تاریکی و روز مبادا٬ نگاه خواهد داشت. شاعر امروز می‌تواند اصلا ً فصل‌ها را به هم بریزد و به‌جای آن که «چهار فصل سکوت» داشته باشیم٬ بگذار چهارده فصل رنگی پنجاه و دواینچ داشته باشیم تا بتوانیم گوجه سبز را از درختچه‌های یخی بچینیم. گوشی تلفن را از مزرعه‌‌ی نعنا درو کنیم. و برای آشپزی آسان٬ هویج فرهنگی را به کارخانه‌های نساجی سفارش دهیم. من مطمئنم شاعر امروز که اتفاقا ً داستان‌گو هم هست٬ این شعبده‌بازی‌ها را خواهد کرد و از گردش نا‌منظم روزگار خلقی تازه به وجود خواهد آورد و با همان انگشت شهادت‌اش زمان و مکان و تمام تقویم جلالی را به هم خواهد ریخت. و حتما ً که گوش هیتلر را خواهد کشید تا بچه‌ی خوبی شود و به او خواهد گفت: «وقت این کارها خیلی گذشته است. سینما آزادی بیان را بازسازی کنید.» شاعر امروز به جای آن که مثل شیخ سعدی بزرگ با پاهای خون شاران‌اش شعر بگوید٬ درست ششصد و هشتاد سال بعد از مرگ مارکوپولو و چهارصد و چهل سال پس از تولد گالیله٬ صندلی‌اش را دور از کره‌ی زمین در فضا قرار می‌دهد و روی آن می‌نشیند تا دنیا را بی دغدغه و راحت‌تر٬ تماشا کند. و یا که چشم‌هایش را بر هم می‌گذارد و در سر میز غذا٬ همان وقتی که می‌پرسند:

دسر؟!

و او جواب می‌دهد: نه!

چیزی نمی‌خورم.

کره زمین را با سر انگشتش می‌چرخاند.

شهریور ١٣۸٤

.

بهاره رضایی

«بیان تجربه ی رنج شاعرانه»؛ نگاهی به مجموعه شعر «به وقت البرز»

بیان تجربه‌ی رنج شاعرانه ؛نگاهی به مجموعه شعر «به وقت البرز»

سروده‌ی مهرنوش قربانعلی

(به بهانه‌ی انتشار چاپ دوم)

نويسنده :بهاره رضایی

 مهرنوش قربانعلی با انتشار اولین مجموعه شعرش ؛ «درناتمامی خود»  که از تاریخ انتشارش بیش از یک دهه می گذرد،دغدغه های درونی خود را با نگاهی انفرادی و متمرکز به فضاهای تاریخی به مخاطب شعرهایش نشان داد.

از کتاب اول او تا به امروزو انتشار مجموعه شعر«به وقت البرز» و سپری کردن دوره ها و فضاهای متنوع شعری،هربار حرف تازه تری به شعرهایش افزود.و دغدغه ی تازه شدن و متفاوت نویسی را به خوانندگان شعرهایش گوشزد کرد.

 شاعر در کتاب قبلی خود ؛ «تبصره»  تمهیدات و مقدمه‌هایی را فراهم آورد تا ما را با کتاب «به وقت البرز» غافلگیر کند.درنگاهی کلی به این مجموعه،می توان گفت  که این کتاب ،رونمایی ِ تجربه‌ها‌ی عمیق‌تر و درونی شده‌تر شاعر است.جهان شعرهای این مجموعه ،برآمده از تجربه‌های زیست شده‌ی شاعر در اجتماع پیرامون خود است. تجربه ی زیست شده به معنای تجربه‌ی انفرادی و شخصی شده‌ی زندگی نیست.تجربه‌ی زیست شده؛چیزی است که شاعر آن را عمیقا دریافته،حس کرده و با آن زندگی نموده است؛به عبارت دیگر،شاعر به هنگام رُِخداد امری یا اتفاقی به موازات آن،بر آن وقوف داشته و در مواجهه با آن،برآن اِشراف پیدا کرده است.

آگاهی شاعر بر مناظر اجتماعی ی پیرامونش،یکی از مشخصه‌های بارز این کتاب محسوب می شود:«ازگسل‌های مغز من این گسست آغاز خواهد شد

یک تخته کم آورده ای/شاید دنده ی چپی باشد که نخواستی من باشم

میخ می زنم/دراخبار اعلام خواهد شد/شکستگی من و سرشكستگي تو

درحاشیه ی خبرها/اصلی است که نخواستی به یاد بیاوری»(ص18)

«به وقت البرز» در واقع، بیان تجربه‌ی «رنج شاعرانه» است. «تجربه‌ی رنج شاعرنه» که یکی از اصول «تفرد» و جداسازی در ماهیت شعر امروز،محسوب می شود.

شعرهای این کتاب،ماهیت تاریخی‌ «رنج» را به دوش می کشد. به نظر می رسد، حضور همین «رنج شاعرانه» است که نوعی پیوسته‌گی‌ای درونی تاریخی در شعرهای این کتاب به وجود آورده است.این اندوه شیرین در شعرهای «قربانعلی» آن قدر بزرگ و درونی شده که بخشی از هویت شاعرانه‌ی او شده است:«ساعت شنی ام/خودم را مرور می کنم/دقیقه هایم بالا و پایین می پرند

و جزر و مد دریا تنظیم می شود / نه باطری ام تمام می شود/نه عقب می کشم

نه جلو می روم/نه زنگ می زنم / فقط خودم را مرور می کنم»

در ابتدای این کتاب مخاطب  با شعر بلند «به وقت البرز» مواجه می شویم.شعر بلندی که بیانی رسا و موفق دارد.استفاده از استعاره‌های مکررو گاه تلفیق شده در بطن واژه‌ها و اتصال برش‌های تاریخی به فضاهای  باستانی ،کوششی تحسین برانگیز و در خور توجه است. نجواهای عاشقانه‌ی شاعر با جهان پیرامون خود این شعر بلند را یکی از بهترین و ساخت‌مند‌ترین شعرهای کتاب نموده است :«در توا لی کوه ها تکرار می شوم/دیوار می چینم،دیوار می چینم،دیوار /و چین در چین دامنم از خزر می گذرد/ رگی از من به دعا همراه تو بود / وآب راهه ای از چشم هایم / که صورت نیل را از دریای سرخ گذر دادی

من اولین سکه ام که انگشتان تو را ضرب می گیرد / و سوئز روی کانالی خصوصی اتفاق می افتد» (ص10)

شاعر در لحظه  لحظه و صحنه به صحنه‌ی این کتاب از زن بودن جدا نمی شود.در آناتی که با اسطوره‌ها و فضاهای آئینی دارد و در جاهایی که حتی اگر برش‌های تاریخی به وجود آورده باشد،از زنانه‌گی‌اش دست برنمی دارد:«پسرم ! / این کشتی را بزرگ کن / دست هایم آن را پیش خواهد برد /در انتظار این بطن،بیابان را می بینی؟ / چه قدر از مادری دور افتاده ام /صخره ای که پسرت بر آن ترک برداشت را به یاد می آوری؟ / بیابان این بطن را؟ /اگر نفرین بلد شده بودم / مردی بر جدار کاکتوس ها / تکه تکه مانده بود »(ص18)

استفاده‌ی شاعر از کلان روایت‌ها و تقابل آن‌ها با خرده دغدغه‌های روزمره بازتابی تلفیقی به بعضی از شعرهای کتاب داده است: «تا از دامنم نینوا را برداری / برنگشتی / و برنگشت یونس /تا عذاب را ببیند /که از رندنی مردم روی برمی گرداند /دریا تاخیر نداشت و موج می زد قرعه به نامت

از زنگ ساعتم گوش دنیا کر شد و تقویم،بیدار» (ص24)

 در انتها می توان گفت که شوخ طبعی‌های مهرنوش قربانعلی در خلق لحظه  های امروزی و نمایاندن عاشقانه‌هایش به مخاطب؛ملقمه ای از طنز،وقوع عاشقانه و اِشراف او بر جهان مدرن امروزی،ما را با دنیایی مواجه می کند که بخشی از شناسنامه‌ی شعری شاعر،به حساب می آید. دایره‌ی واژه‌گانی متنوع و متکثر از صداها و آواهای مختلف و استفاده‌ی به جا از فضاهای غیرشعری و درونی کردن آن‌ها در شعر،از مشخصه‌های بارز کتاب است.

همچنين حضور طنز؛طنزی که گاه تلخ است و گاهی هم از سَرِ تفنن کلامی  به شعر وارد می شود.و به بازی گرفتن آرکی تایپ‌ها و کهن الگوها و بازتولید آن ها در بعضی از شعرها ی این کتاب مشهود است. شاعر در «به وقت البرز» راه های تازه‌ای به ما نشان می دهد که از آن جاده‌ها به سرزمین‌های جدیدی در شعرهایش دست پیدا کنیم .

.

بهاره رضايي

نگاهي به مجموعه شعر «افشين هاي شاهرودي»

چله نشيني واژه ها در چاه نگاهي به مجموعه شعر «افشين هاي شاهرودي» نويسنده :بهاره رضايي

«به نظر شما من واقعا پشت عكاسي مخفي شده ام؟»اين سئوالي است كه شاعر-عكاس ما در مجموعه‌ي جديدش با نام «افشين هاي شاهرودي» با خودش زمزمه مي كند.آيا  واقعا افشين شاهرودي پشت عكس‌هايش مخفي شده؟ براي جواب به اين سئوال، به سراغ شعرهاي ديداري شاعر مي روييم.

افشين شاهرودي نزديك به  4 دهه با شعر زندگي مي كند ؛ رفتارها و لحن شاعرانه اش را در اين مد ت،گاهي به عكس‌هايش مي بخشد و ما از اعلام حضور رسمي شاعر،گاهي غافل مانده‌ايم ولي واقعيت اين است كه او در اين سال‌ها با عكس‌ها و شعرهايش به جاهاي متمركزي رسيده است.

در كتاب «خاطرات من، ماه،چاه و باغچه» كه در اواسط دهه‌ي هفتاد منتشر شد و در ازدحام و شلوغي گاه كاذب فضاي شعر در آن سال‌ها به درستي ديده نشد ما با شاعري روبه رو هستيم كه دغدغه ي نوشدن و ديگرگونه نويسي دارد و پيامدهاي به روز رسا ني‌اش را در كتاب «از زمان جنون » به تماشا مي گذارد. و به خواننده‌ي شعرهايش ياد آوري مي كند كه پروسه اي در حال تكوين است وسرانجام در مجموعه شعر تازه‌ي شاعر با نام «افشين هاي شاهرودي» ،فرايند آهسته و پيوسته گام برداشتن او را در شعرهايش مي بينيم.

او از عرفان و درون نگري‌هاي شاعرانه اي كه «بيژن جلالي » در شعرهايش از آن  بهره مي برد، گذر كرده است و همين طور از روايت‌هاي متناوب و گاه طولاني  احمدرضا احمدي نيز پيشي گرفته است اگرچه به نظر مي رسد كه تاثيرفضاي  شعرهاي احمدرضا احمدي در شعرهاي او گاهي مشهود است اما شاهرودي با استفاده از فضا و روايتي كه مختص خودش است شعرهايش را از اين آسيب دور كرده است.كلمات و واژه‌ها در شعرهاي او از كيفيتي ارگانيك برخوردارند. واژه‌ها جان دارند و با ما حرف مي زنند.او براي استفاده از واژه ها از درون،با وسواس عمل مي كند.

رفتار زباني افشين شاهرودي در اين كتاب؛متمدنانه ،حساب شده و با چينش درست واژه‌ها كنار هم ، هم راه است .كه اين هاهمه از رفتارشناسي حساب شده‌ي شاعر با واژه‌ها خبر مي دهد.

چيزي كه در بطن واژه‌هاي اين كتاب،موج مي زند آرامشي است كه كلمات دارند و هر كدام رها و آرام كنار هم نشسته اند و تعارضي با هم ندارند. اما اين آرامش به نوعي اعلان جنگي غير رسمي است. همان گونه كه شاعر در اين كتاب از پديده ي جنگ و تاثير آن در بافت شعرها فضايي صلح آميز و قابل تامل براي خواننده رقم مي زند:

«امروز/هواپيمايي/ در آسمان خانه ظاهر شد/ اما به پنجره خورد/ و به باغچه سقوط كرد/امشب هم /ماه با پوتين هاي بچه گانه/از جبهه آمده/ و حالا روي پله ها/از سينه ي انفجاري مادرم/ شير مي خورد.» ص 53

كلمات او از نوعي وقوف و دانايي برخوردار است . اگرچه در اين كتاب گاهي با بسامد بالاي واژه‌هايي عمومي مثل «ماه» مواجه مي شوييم  كه امكان خطر اجرايي كلان‌نگر  را به متن مي تواند بدهد اما شاعر  توانسته است از كلان‌نويسي  بگذرد و واژه‌هاي عمومي‌اش را منحصر به فرد كند و به روايتي كليشه‌مند بدل نسازد و حتي از اين مرحله هم گذر كند وبا استفاده از واژه‌هايي عمومي ،طنزي عاشقانه بيافريند :

«امروز/درجيب ماه/ يك نامه عاشقانه پيدا كردم/نوشته بود: / در آسمان بركه/ منتظرت هستم» ص 47

نوستالوژياي كودكي ،اتفاقي است كه در اين كتاب،از شاعر جدا نمي شود . تصويرها در اين كتاب،اغلب از كودكي شاعر عبور كرده است و هنگام خواندن شعرها مانند فيلمي از صفحه ي ذهن مخاطب مي گذرد. فيلم‌هاي كوتاهي از كودكي دل نشين شاعر كه آن را با مخاطب در ميان مي گذارد. نگاه‌هاي سوررئاليستي ،يكي از ويژگي هاي بارز كتاب است او در جزئي ترين اتفاق‌هاي زندگي،مي تواند فضايي غير واقعي بيافريند:«گوزن‌ها كه رفتند/ پروانه‌اي/ با بال‌هاي سرخ/از سينما/آمد و روي صورت سردم نشست/هنوز/دارم آتش صورتم را خاموش مي كنم» ص 46

برش‌هايي از فضاهاي روزمره در شعرهاي اين كتاب  ديده مي شود كه شاعر با لحن و بيان خود اين فضا رابه فضايي ريتميك و خاص شاعر مي كند:«آن وقت/ مرضيه گفت: آن/ من گفتم :اين/او:آن /من:اين؟آن اين آن اين….تا باز قطار حركت كرد»ص 45

اتفاق ديگري كه در اين كتاب براي شاعر افتاده است ،چله نشيني اش به شكل ناخودآگاه با عنصر «چاه» است. كه عنصري خلوت گزين شناخته مي شود. «چاه» براي شاعر،مامني است كه در آن جا سكوت مي كند آرام مي شود و در طي طريق تازه اي به شعرهايش برمي گردد:«من/تازه فهميده‌ام كه چرا هستم/ديشب كه ماه در چاه بود/و چاه پر از ماه/پدرم/با چشم‌هاي گرسنه/مادرم را بلعيد»ص 30

كودك واره‌گي‌هاي شاعر و بازيگوشي‌هاي كلامي و تصويري‌اش در متن اين كتاب،همراه با اضطراب و نگراني‌هايش از هستي اطرافش،بخش زيادي از شعرهاي اين مجموعه را در برگرفته است.كودك درون شعرهاي شاهرودي ،هميشه فعال است و شلنگ‌انداز پرسه مي زند.گاهي سئوال‌هاي فلسفي از خودش مي پرسد و چندان هم درپي دريافت پاسخ نمي گردد.

در شعرهاي ديداري اين كتاب،مرز مشخصي ميان ديدن و خواندن نمي توانيم تعيين كنيم.تصوير به مثابه ي يك متن است .بخشي كه جداسازي از روايت غيرممكن مي شود و در مواردي حتي به متن كمك مي كند و حتا پيش رو تر از متن حركت مي كند. شعرهاي اين كتاب در واقع كلاژي از وهم و واقعيت‌هاي شاعر است. و بافت كلامي با فضاي تصويري در شعر، ارتباطي توامان و جدانشدني دارد.دوباره بر مي گردم به سئوال شاعر از خودش و آن را از مخاطب اين كتاب مي پرسم. حالا به نظر شما افشين شاهرودي در اين سال ها پشت عكس هايش مخفي شده بود؟!

لیدا کدبچه

محوریت جنگ و مرگ در مجموعه‌­ی «من گرگ خیالبافی هستم»

محوریت جنگ و مرگ در مجموعه‌ی «من گرگ خیالبافی هستم»

نویسنده: لیلا كردبچه (كارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی)

         مجموعه‌ی « من گرگ خیالبافی هستم» كه زمستان ١٣٨٦ به چاپ رسید، سروده ی الیاس علوی، شاعر جوانی‌ست كه با نگاهی معترض و لحنی تلخ و گزنده جهان را  به انتقاد گرفته است.

        الیاس علوی شاعری‌ست با جهان‌بینی و اندیشه‌ای جنگ‌زده، با احساسات و عواطفی آسیب دیده، و نگاهی بدبینانه به هستی، و مجموعه‌ی « من گرگ خیالبافی هستم» كه نخستین مجموعه‌ی شعر اوست فضایی اعتراض‌آمیز و محتوا و درونمایه‌ای تلخ و گزنده دارد. شاعر با یأس‌ها و ناامیدی‌های‌اش دست به گریبان است و هیچ راه خلاصی از آن ها نمی‌یابد.

          عنصر جنگ در شعر الیاس علوی نمود چشمگیری دارد و می‌توان آن را منشأ اندیشه و جهان‌بینی ویژه‌ای دانست كه بر این مجموعه سایه افكنده. جنگ تمامیت این اثر را تحت سیطره‌ی خود قرار داده و هنگامی‌كه شاعر از ناامیدی‌ها، یأس‌ها، و پایان زودهنگام زندگی می‌گوید نمی‌توان آن را از تأثیرات جنگ بر ذهن شاعر ندانست:

شعر من / تو نیز دلتنگی/ و سرما همه‌ی ما را خواهد كشت (ص ١٢)

من تمام شده‌ام / در ده سالگی تمام شده‌ام / و این قصه باید تا سی و چند سال دیگر طول بكشد / . . . / و انسان / پرنده‌ی نا گزیری‌ست / كه باید چهل و هفت سال زندگی كند (ص ٤١)

         و هنگامی‌كه از دردهای‌اش می‌گوید، این دردها به طور بارزی ناشی از جنگ‌اند:

عرق‌ات را پاك كن / مردان زابلی برای دخترت طلا می‌خرند (ص ٢٤)

         اثرات مخرب جنگ، كه مهم‌ترین ِ آن ها مرگ است در شكل‌گیری جهان‌بینی و ذهنیت شاعر بسیار مؤثر بوده، تا آن‌جا كه به دلیل مواجهه با جنگ‌ها و درگیری‌های پیاپی و كشتار و مرگ و میر انسان‌های بی‌گناه، به رفتاری دیگرگونه با مرگ دست یافته و به او اجازه داده آزادانه در میان شعرهای‌اش قدم بزند.

شاعر مرگ را بسیار نزدیك به خود حس كرده و با او زندگی می‌كند:

روزهای بسیاری‌ست دراز كشیده‌ام در این اتاق / و موریانه‌ها را تماشا می‌كنم / كه بر اندام جوان‌ام قدم   می‌زنند / موشی در سرم خانه كرده / و مغزم را می‌خورد ( ص ٣٦)

 و گاهی مرگ را در دو قدمی خود می‌بیند:

محمد / مرگ به سراغ‌مان آمده / و پروانه‌های‌ات زنگ زده‌اند / بال‌هاشان فلج شده / و پروانه‌ای كه بال‌های‌اش مرده باشد / هیچ‌كس نخواهد خرید / . . . / محمد / مرگ به سراغ مان آمده / و تو این را نمی‌فهمی ( ص ٤٤ – ٤٢)

        در مجموعه‌ی « من گرگ خیالبافی هستم» مرگ عنصری‌ست كه در كنار دیگر عناصر كلیدی مجموعه چون؛ جنگ، آوارگی، ناامیدی، و اعتراض به ماهیتِ جهان، نقشی مهم بازی كرده و سهم به‌سزایی در شكل‌گیری جهان‌بینی شاعر بازی می‌كند. حضور عنصر مرگ در این مجموعه چنان پُررنگ است كه حتی می‌توان گفت مهم‌ترین شعرهای مجموعه نظیر «مرده‌های بی بركت»، «شعری متولد نخواهد شد» و «حشرات را شكنجه نكنید» بر مبنای آن سروده شده‌اند و در آن‌ها مرگ، نیستی، و ناامیدی موج می‌زند:

من پوك شده‌ام / و جریان خون به مغزم نمی‌رسد (ص ٦٦)

خوش به حال مادربزرگ كه مرده است / خوش به حال پدر / كه به زودی خواهد مرد / و جسدش خواهد پوسید (ص ٦٩)

تصور این‌كه زیبای‌ات عاشق خواهد شد / درست در لحظه‌ای كه مورچه‌های سرباز / چشم‌های‌ات را برای ملكه می‌برند (ص ١٣)

         شاعر مرگ را به عنوان واقعیتی هرچند تلخ پذیرفته و شاید به این باور رسیده «كه اگر مرگ نبود، زندگی در پی چیزی می‌گشت». او مرگ را جزء لاینفك زندگی می‌داند و با او رفتاری بسیار معمولی دارد:

تو می‌میری / و روی صورت من خاك می‌ریزند (ص ٨٠)

«طبل‌ها را بزنید / شیپورها را بیدار كنید / تابوت بزرگی می‌آید» / مورچه‌ی سرباز فریاد می‌زد (ص ٧٥)

         مرگ چنان بر ذهنیت شاعر سایه انداخته كه حتی در برخی از عاشقانه‌های‌اش نیز راه یافته است، عاشقانه‌هایی كه شاعر در آن‌ها كم‌تر به حضور واقعیات تلخ زندگی مجال داده و بیش‌تر به خیال‌پردازی‌های عاشقانه و شاعرانه‌اش پرداخته:

از بهار تقویم می‌ماند / از من / استخوان‌هایی كه تو را دوست داشتند (ص ٤٥)

        الیاس علوی در این مجموعه شاعری معترض است، دنیا را به نقد نشسته و با دیدی انتقادی به پیرامون خود می‌نگرد. او دنیا را نه تنها نیمه‌ی خالی یك لیوان؛ كه لیوان خالی بزرگ و شكسته‌ای می‌بیند. شعرهای او در فضایی اعتراض‌آمیز به سر می‌برند، اعتراضی كه نه تنها در محتوا و درون‌مایه، بلكه در پیكره و نحو و زبان شعرها نیز موج می‌زند.

       صدای شاعر در این مجموعه صدای انسانی خسته و شكسته است كه تسلیم شرایط و وضعیت موجود شده، ولی در عین حال زبان به اعتراض گشوده و شكوه می‌كند، و خوب می‌داند این اعتراض هیچ‌گاه به مرحله‌ی مبارزه یا حتی مقاومت و تلاشی برای تغییر وضعیت نمی‌رسد.

       شاعر با لحنی معترض تمام بدبختی‌ها، سختی‌ها، ناكامی‌ها و ناامیدی‌های‌اش را از جنگ می‌داند، آن‌جا كه می‌گوید:

هر روز صبح / پوتین می‌پوشم / تفنگ كوچك برادرم را برمی‌دارم/ و به كوچه می‌روم/ (فراموش كردم بگویم یك ذره ساخته‌ام از قوطی روغن نباتی / هی بدك نیست) / در راه بچه‌ها را می‌بینم / دست در شانه‌ی یكدیگر به مدرسه می‌روند / – «به خانه بر گردید، جنگ است، جنگ» / ولی آن‌ها هیچ به حرف‌ام نمی‌كنند/ و می‌خندند/ بازار آن طرف است/ با احتیاط جلو می‌روم / اما همیشه در میانه‌ی خیابان شهید می‌شوم (ص ٨٦)

در چای‌ام خون می‌بینم / در غذای‌ام، دست بریده‌ی كودكی‌ست / بالا می‌آورم / درد و دود و غم را / استخوان‌های سوخته / گلوله‌های شلیك شده / گلوله‌های شلیك نشده (صص ۸٥).

همین‌طور است شعر «تانك‌ها»، «مرده‌های بی بركت» و «كاكاعباس» كه ساختار عریان استعمار را با لحنی محاوره‌ای و گزنده روایت می‌كند.

       دردهای شاعر دراین مجموعه همه ناشی از جنگ‌اند، مانند درد بی‌سرزمینی:

شعر من/ تو نیز آواره‌ای / روزی در فلوجه دود می‌شوی / روزی در پاریس به زندان می‌افتی  (ص ١١)

گاهی برای زنده ماندن باید لبخند زد / شعار داد / شعر گفت / و از مأموران اداره‌ی مهاجرت ترسید (ص ٢٧)

و نیز دیدگاه تلخ و اعتراض‌آمیز او به جهان مصیبت‌دیده و جنگ‌زده:

ما می‌میریم / تا عكاس «تایمز» جایزه بگیرد (ص ١٨)

ای گنجشك آخرین شاخه / به دوردست‌ها نگاه كن / آیا هنوز كودكی می‌خندد؟ (ص ٢٩)

در افغانستان پرنده‌ها از ارتفاعی عمیق پرواز می‌كنند  / مین‌ها بچه‌ها را دوست دارند / بچه‌ها مین‌ها را دوست دارند (ص ٤٩)

       اما در كنار تمام این سر خوردگی‌ها، رنج‌ها و مصیبت‌ها، امید گاهی به خانه‌ی شاعر سر می‌زند: زمستان نزدیك است / ما به خانه بر می‌گردیم / با بارهایی از ابریشم و طلا (ص ٢٢)

امید گاهی به خانه‌ی ما می‌آید / به خنده‌اش بیدار می‌شویم / دورش می‌نشینیم و چای سبز می‌نوشیم / امید دستان لطیف‌اش را روی سرمان می‌كشد / و دلداری می‌دهد / به خاطر مرگ پدر / سل مادر / سرمای بیرون دریچه . . . (ص ٥٠)

        عاشقانه‌های كتاب « من گرگ خیالبافی هستم» اما، دنیای دیگری‌ست، محدوده‌ای‌ست كه دست جنگ كم‌تر به پیرامون آن رسیده و مانند دیگر مناطق ذهنی شاعر جنگ‌زده و آسیب‌دیده نیست. تأثیر فضای حزن‌آلود و یأس‌آور جنگ را بر عاشقانه‌های این مجموعه گرچه نمی‌توان نادیده گرفت، ولی باید توجه داشت كه این تأثیر نسبت به دیگر اشعار او كم‌رنگ‌تر است.

عاشقانه‌های این مجموعه، واگویه‌های تغزلی حسرت‌باری‌اند كه با عبور از خشم فروخورده‌ی شاعر، با نگاهی ظریف و زبانی لطیف بیان می‌شوند. شعرهایی كه گاهی به عاشقانه‌های اسطوره‌ای پهلو زده و گاه به مشخصه‌های عشق امروزی اشاره می‌كند.

       شاعر درعاشقانه‌های‌اش واقعیات تلخ زندگی روزمره را رها كرده و عنان اختیار را به دست خیال می‌دهد. الیاس علوی در عاشقانه‌های‌اش خیالباف است، لحن جدی و انتقادی را كه به جهان دارد كنار می‌گذارد و به عشقبازی‌های خیالی، معشوقه‌های خیالی، و وصال‌های خیالی‌اش می‌پردازد، گرچه این عشقبازی‌ها و وصال‌های خیالی نیز، خود تداوم همان اندیشه‌ی یأس‌آور و ناامیدی وسیعی‌ست كه از تبعات جنگ به شمار می‌رود:

یار روبه‌رویم نشسته و لبخند می‌زند / باید برید آن لب‌ها را / و میان بشقاب گذاشت / كام‌ام شیرین شده / و شیرینی از گوشه‌ی دهان‌ام به پائین می‌ریزد / یار روبه‌رویم نشسته و می‌گوید: / به چه فكر می‌كنی دوست خیالباف من؟ (ص ٥٥)

پرنده‌ی بكر من / – با هزار گنج پیدا و پنهان -/ روزی سرزمین‌های ناشناخته‌ات را كشف خواهم كرد / در دره‌های عمیق‌ات خواهم تاخت / بر كوه‌های بلندت بر خواهم شد / و پیش از آن‌كه دزدان مفلوك بیایند / همه چیزت را به یغما خواهم برد / به تو رسیدن! / در قشلاق موهایت آرمیدن! / من گرگ خیالبافی هستم / و تو / پرنده‌ای كه همیشه بكر خواهد ماند (٧٨ – ٧٧)

.

لیلا كردبچه

تصویرپردازی در مجموعه‌ی «سطرها در تاریكی جا عوض می‌كنند»

تصویرپردازی در مجموعه‌ی «سطرها در تاریكی جا عوض می‌كنند»

نویسنده: لیلا كردبچه

مجموعه‌ی «سطرها در تاریكی جا عوض می‌كنند» سومین مجموعه‌ی شعر گروس عبدالملكیان را می‌توان ادامه‌ی طبیعی و البته غیر منطقی مجموعه‌های قبلی‌اش دانست. ادامه‌ی طبیعی از آن جهت كه توقع مخاطب عامی كه توقع خواندن اشعاری در راستای مجموعه‌های قبلی دارد را برآورده می‌كند و غیر منطقی از آن جهت كه توقع مخاطب خاصی كه انتظار خواندن اشعار متفاوت با مجموعه‌های پیشین دارد را نادیده می‌گیرد.

این مجموعه را می‌توان قابل پیش‌بینی‌ترین گام گروس عبدالملكیان پس از قدم‌های نخستینش («پرنده‌ی پنهان» و «رنگ‌های رفته‌ی دنیا») دانست. شاید در نظر مخاطب عام طبیعی‌ترین وجه ممكن این باشد كه شاعر وقتی در مجموعه‌ای از پرنده‌هایی حرف می‌زند كه در معده‌های ما پرواز می‌كنند («رنگ‌های رفته‌ی دنیا») در مجموعه‌ی بعدی از نهنگی كه تبدیل به شام مفصلی بر میز می‌شود سخن بگوید . یا وقتی شاعر جایی می‌گوید:

«دستی كه داس را برداشت/ همان دستی‌ست/ كه یک روز/ در خواب‌های مزرعه‌ گندم كاشت» (پرنده‌ی پنهان/ ۱۴)

جای دیگری بگوید:

«ندیده‌ای؟/ همان انگشت كه ماه را نشان می‌داد/ ماشه را كشید» (سطرها در تاریكی جا عوض می‌كنند/ ۴۶)

یا وقتی می‌نویسد:

«خود را از طنابی می‌آویزی/ كه سال‌ها پیش بر آن تاب خورده‌ای» (رنگ‌های رفته‌ی دنیا/ ۳۹)

بگوید:

«در چاله‌ای كه بارها از آن پریده بودیم افتادیم» (سطرها در تاریكی جا عوض می‌كنند/ ۱۲).

اما به راستی تكلیف مخاطب خاص چیست؟ مخاطبی كه از مجموعه‌ای تازه انتظار حرفی تازه، نگرشی تازه، و پیامی تازه دارد. مخاطبی كه نمی‌خواهد اشعار كتاب‌های قبل را با تصاویری دیگر گونه بخواند و وقتی با اشعاری از این دست روبه‌رو می‌شود حس می‌كند وارد خانه‌ای قدیمی شده كه مبلمان و پرده‌ها و قاب عكس‌هایش را عوض كرده‌اند. مبلمان، پرده‌ها و قاب عكس‌هایی كه تصاویر رنگین مجموعه‌ی «سطرها در تاریكی جا عوض می‌كنند» هستند .

در این نوشتار به بررسی تصاویر این مجموعه از حیث محوریت، استقلال و چگونگی آفرینش می‌پردازیم.

محوریت تصاویر:

با وجودی‌كه شعر گروس عبدالملكیان طی سه مجموعه‌ی عرضه شده شعری اندیشه‌محور معرفی شده، اشعار تصویر محور او از لحاظ كمیت نسبتی برابر با شعرهای اندیشه‌محور او دارند و حتی اگر وجود اشعار موفقی چون گردن‌بند، پروانه‌ی غبار گرفته، صدای پای زهر و… در مجموعه‌ای هشتاد و پنج صفحه‌ای آن مجموعه را مجموعه‌ای اندیشه‌محور و شاعر را شاعری اندیشمند معرفی كند، دیگر شعرهای او كه فلسفه‌ی وجودی‌شان یک یا چند تصویر زیباست همچنان قابل بحث و بررسی‌اند.

تقابل سنت و مدرنیته، هراس از جنگ، تنهایی انسان در دنیای مدرن، مرگ، تقدیر، ناامیدی و… مبانی اندیشه‌هایی هستند كه بر اغلب اشعار اندیشه‌محور این مجموعه سایه افكنده‌اند. مواجهه‌ی شاعر با محیط پیرامون‌اش، هنگامی كه نمی‌تواند با آن كنار بیاید و آن را بپذیرد، مواجهه‌ی شاعر با عنصر جنگ وقتی برای ادامه‌اش هیچ دلیل منطقی پیدا نمی‌كند، دلگیری از زوال طبیعت، گله‌مندی از تنهایی و از تقدیری كه مثل قطاری یک‌طرفه انسان را به هرجا بخواهد می‌برد كافی‌ست تا شعر شاعر را سرشار از اندوهی گزنده كند.

گروس عبدالملكیان در این مجموعه (در شعرهای اندیشه‌محور این مجموعه) همه جا بر فردیت خود تأكید دارد، جهان را از دریچه‌ی چشم خود می‌بیند و با پیش‌فرض‌های ذهنی خود آن را به نقد و داوری می‌نشیند. می‌توان گفت شاعر در این‌گونه شعرها تدوین‌گر خوبی‌ست و تصاویر كوچک را به گونه‌ای هنرمندانه در كنار هم قرار می‌دهد تا در نهایت تصویری بزرگ‌تر را به نمایش بگذارد. در حقیقت او كانون‌های كوچک‌تری را حول یک محور بزرگ‌تر می‌گرداند. در این‌گونه شعرها شاعر كم‌تر دغدغه‌ی زبان و فرم و تكنیک و آرایه‌های ادبی را داشته، و یک‌دستی و روانی زبان این قبیل شعرها نیز مدیون همین تعادل و میانه‌روی شاعر است، چرا كه برای بیان اندیشه‌ای پرورده، زبانی ساده و بی‌پیرایه را بر می‌گزیند و از افراط و تفریط‌های رایج در شعر امروز می‌پرهیزد.

اما در كنار شعرهای اندیشه‌محور گروس عبدالملكیان، با اشعاری مواجهیم كه زمام اختیارشان را به دست تصاویر سپرده‌اند. شعرهایی كه در آن‌ها با جریان آزاد تخیلی روبه‌روییم كه منجر به از هم گسیختگی مبنای منطقی سطرها و تصاویر، عدم انسجام كلیت اثر و گریز از گزینش دستوری و نظم طبیعی جمله‌ها شده است. مانند شعر (تن دادن) كه تصاویر آن مصداق بارز عبارت «از هر دری سخنی» هستند. به عنوان نمونه در این شعر بندِ:

«ماه/ شاهد این تاریكی‌ست/ و ماه/ دهان زنی زیباست…» (سطرها در تاریكی جا عوض می‌كنند/ ۱۰) بی‌مقدمه می‌آید و تصویرِ :

«من ماهی خسته از آبم/ تن می‌دهم به تو…» (سطرها در تاریكی جا عوض می‌كنند/ ۱۰)

بدون هیچ توجیه منطقی. در این قبیل اشعار – كه در این مجموعه كم نیستند – شاعر با نوشتن در چند فضای حسی مختلف و گاهی متفاوت، سعی در القای یک حس واحد دارد ، بی‌آن‌كه دغدغه‌ی انسجام و وحدت معنایی را داشته باشد.

تصاویرِ این قبیل اشعار گروس عبدالملكیان، عموما‌ً در زمره‌ی تصاویر منفردند كه بود و نبودشان تاثیر چندانی به حال شعر ندارد. به عنوان نمونه اگر از شعر (رقص در تاریكی) دو سطر:

«چگونه دیوانه‌ی این گلوله نباشم/ وقتی كه عطر انگشت‌های تو را درسینه‌ام می‌ریزد» ( سطرها در تاریكی جا عوض می‌كنند/ ۶۳)

حذف شوند، چه خللی به كلیت اثر وارد می‌شود؟ یا اگر از شعر (باروت نم‌كشیده) تصویر خورشیدی كه از هیزم پرندگان روشن است را برداریم؟ یا اگر از شعر (تن دادن) تصویر «تور عروسی غمگین» را؟

استقلال تصاویر :

       استقلال تصاویر نیز در اشعار این مجموعه قابل بررسی‌اند . بررسی این نكته كه یک تصویر در یک شعر تا چه حد می‌تواند لزوم وجود خود را ثابت كند تصاویر این مجموعه را به دو گروه تصاویر خوشه‌ای (كه اغلب در اشعار اندیشه‌محور گرد آمده‌اند) و تصاویر منفرد یا مستقل (كه در اشعار تصویر‌محور این مجموعه می‌بینیم) تقسیم می‌كند.

تصاویر خوشه‌ای شامل تصاویر كوچكی هستند كه حول یک مركزیت قدرتمند می‌چرخند، تصاویری كه همگی از یک جنس‌اند، هم‌سو و هم‌جهت‌اند و با قرار گرفتن در كنار هم ذهن مخاطب را به یک سمت سوق می‌دهند و به بروز اتفاق شاعرانه‌ای در پایان شعر كمک می‌كنند . مانند شعر گردنبند:

«از ماه/ لكه‌ای بر پنجره مانده…» (سطرها در تاریكی جا عوض می‌كنند / ۲۴)

كه در آن تصاویر متعدد و مجزا همگی در راستای گله‌مندی شاعر از فاصله گرفتن انسان از طبیعت و حركت به سوی دنیای مدرن و خشن صنعتی هستند این‌گونه تصاویر را می‌توان در موفق‌ترین شعرهای این مجموعه یافت، تصاویری كه به صرف زیبا بودن نیامده‌اند، بلكه به یاری ساختار شعر شتافته‌اند و هر كدام ذهن مخاطب را پله‌پله به هدف شاعر نزدیک می‌كنند.

اما تصایر منفرد تصاویری هستند كه در طول اثر تشریح نمی‌شوند، با سایر اجزای اثر هم‌خوانی ندارند و به راحتی از كلیت شعر قابل حذف‌اند. این‌گونه تصاویر در كلیت اثر مانند غریبه‌ای هستند كه دیگر تصاویر آن را به رسمیت نمی‌شناسند. به عنوان مثال ساده‌تری برای این‌گونه تصاویر می‌توان مثالی از تابلوهای نقاشی آورد كه نقاش آن‌ها سبدی پر از میوه‌های گوناگون را كه هر كدام متعلق به فصل خاصی هستند، در كنار هم می‌كشد. مثلا‌ً انگور را به صرف زیبایی به تصویر می‌كشد، در حالی‌كه ممكن است با دیگر میوه‌های سبد هیچ سنخیت فصلی نداشته باشد.

در چند شعر این مجموعه نیز با همین روال مواجهیم، شاعر تصویری را به صرف زیبا بودن وارد شعر كرده، نه به این دلیل كه بودنش لازم بوده و نبودنش ضربه‌ای بر پیكره‌ی اثر وارد می‌كرده. به عنوان نمونه در شعر (پروانه‌ی غبار گرفته) تصویر «جهان چایی‌ست كه سرد شده» در كلیت اثر جایگاه محكمی ندارد، و به راحتی می‌تواند حذف، و یا تبدیل به تصویری دیگر شود.

آفرینش تصاویر:

از حیث چگونگی آفرینش تصاویر، می‌توان تصاویر این مجموعه را به دو گروه عمده‌ی بكر (نوآفرید) و پیشینه‌دار (بازآفرید) تقسیم كرد. تصاویر بكر یا نوآفرید حاصل ابتكار و خلاقیت شاعرند و تصاویر پیشینه‌دار و بازآفرید حاصل بازآفرینی بن‌مایه‌هایی كه در آثار گذشتگان آمده است.

حقیقت امر این است كه تفكیک تصاویر بكر و پیشینه‌دار در شعر یک شاعر كار آسانی نیست و نیاز به مطالعه‌ی گسترده و دقیق آثار شاعران و نویسندگان بومی و غیربومی دارد و در این نوشتار تا آن‌جا كه در توان نگارنده بوده به آن پرداخته شده است .

برای شناخت درجه‌ی اهمیت تصاویر بكر و پیشینه‌دار در شعر، باید توجه داشت كه تصاویر موفق در شعر، برای مخاطبان ایجاد دیوار شنوایی می‌كند، به گونه‌ای كه وقتی مخاطبی تصویر موفقی مثل «سهم من/ آسمانی‌ست كه آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد» را در شعر فروغ می‌خواند، پس از آن به طور ناخودآگاه نسبت به تصاویری كه در آن‌ها از عناصر آسمان و پرده استفاده شده باشد واكنش منفی نشان می‌دهد، یا وقتی سطر زیبای «و نردبان/ چه ارتفاع حقیری داشت» را می‌شنود به سختی تصاویری كه پس از آن با نردبان و ارتفاع ساخته شده باشند را می‌پذیرد.

از همین قبیل‌اند تصاویر بسیاری در شعر معاصر كه در آن‌ها قلاب ماهیگیری به علامت سئوالی در دهان ماهی تشبیه شده و برای مخاطبی كه از گروس عبدالملكیان می‌خواند:

«من ماهی خسته از آبم/…/ تن می‌دهم/ به علامت سئوال بزرگی كه در دهان‌ام گیر كرده است»

ایجاد واكنش منفی می‌كند. و از همین قبیل‌اند تصاویر بسیار دیگری كه با عناصر پرنده، پر، پرواز، بالش و خواب ساخته شده‌اند و موجب می‌شوند مخاطبی كه از گروس عبدالملكین می‌خواند:

«پرواز هم/ دیگر رؤیای آن پرنده نبود/ دانه‌دانه پرهایش را چید/ تا بر این بالش/ خواب دیگری بببیند»

به راحتی از كنار تجربه‌ی تجربه‌شده‌ی دیگران بگذرد.

همین‌طور تصویر:

«من اما/ بیش‌تر نگران عمر بودم/ تا نگران آب/ و نمی‌دانستم عمر، بودن آب/ از گلویم پایین نمی‌رود»

كه ویرایش دیگرگونه‌ای‌ست از یكی از كاریكلماتورهای پرویز شاپور:

«زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی‌رود» (شاپور ۱۳۷۱:۹۳)

       و تصویر «سكوت تهی نبود/…» كه یادآور سطر «سكوت سرشار از ناگفته‌هاست» است.

تصاویر بازآفرید در صورتی‌كه هنرمندانه‌تر از تصاویر و مضامین اولیه آفریده شوند حتی می‌توانند با تصاویر نوآفرید برابری كنند و بدون شک تصاویر بازآفرید موفق از تصاویر نوآفرید ناموفق برترند، اما سؤال این‌جاست كه گروس عبدالملكیان در بازآفرینی تصاویر مستعمل تا چه حد موفق بوده؟ و البته پاسخ دادن به این سؤال نیز مستلزم مطالعه‌ی گسترده و دقیق متون بسیاری‌ست.

گروس عبدالملكیان شاعری توانمند است، شاعری كه برای سرودن، تنها به داشتن تخیل قوی و استفاده از ابزارهای زبانی بسنده نمی‌كند. اشعار او در هر سه مجموعه‌ی ارائه شده به ویژه در مجموعه‌ی اخیر حاكی از توانایی او در به كارگیری امكانات داستان‌نویسی در شعر، نظیر مكالمه، توصیف، خط داستانی، حادثه و گره‌گشایی و… است مانند مهارت‌هایی كه در اشعار بلیط یک‌طرفه، اسباب‌كشی و سطرها در تاریكی به كار گرفته. همین‌طور توانایی او در به كارگیری تكنیک‌های فیلم‌سازی نظیر تدوین و مونتاژ و فلاش‌بک و… كه موفق‌ترین تجربه‌هایش را در مجموعه‌ی «رنگ‌های رفته‌ی دنیا» شاهد بودیم.

       هنر مواجهه‌ی هنرمند است با جهان پیرامون‌اش، و شعر گروس عبدالملكیان مواجهه‌ی شاعر است با دنیای جدید. دنیایی كه هر روز از طبیعت بیش‌تر فاصله می‌گیرد و به سمت خشونت صنعتی شدن در حركت است. این‌گونه است كه مخاطب با خواندن اشعار این مجموعه به راحتی با آن هم‌ذات پنداری كرده و با شاعر همراه و هم كلام می‌شود.

.

كتابنامه

شاپور، پرویز. ۱۳۷۱. گزیده‌ی كاریكلماتور، ۱۳۷۱، تهران: مروارید.

عبدالملكیان، گروس. ۱۳۸۵. پرنده‌ی پنهان، چ ۲، تهران: دفتر شعر جوان.

_________. ۱۳۸۵. رنگ‌های رفته‌ی دنیا، چ ۳، تهران: آهنگ دیگر.

_________. ۱۳۸۷. سطرها در تاریكی جا عوض می‌كنند، تهران: مروارید.

.

مهرنوش قربانعلی

نگاهی به مجموعه شعر «با خودم حرف می‌زنم» سروده‌ی «روجا چمنکار»

نگاهی به مجموعه شعر «با خودم حرف می‌زنم»  سروده‌ی  «روجا چمنکار»

مهرنوش قربانعلی

«با خودم حرف می‌زنم» در پیرنگ غالب عشق شکل می‌گیرد و بازتاب آن‌را بیش‌تر در دلالت‌های معنایی باید جستجو و ره‌یابی کرد تا در کشف و رخدادهای زبانی و امکانات ساختاری که در این اثر عمده نمی‌شوند.

کتاب با شعر «اصلا نباش» آغاز می‌شود که تلفیقی از فضایی رئال و غیررئال دارد که آن‌چنان در هم تنیده شده‌اند که به تمامی واقعی به نظر می‌رسند. در همین شعر بنیان‌های نگاه غنایی شاعر را نیز می‌شود دید که از سطح به سوی عمق گسترش یافته است و نشانی از استعداد عظیم انسان در جستجوی رابطه‌ای عاشقانه را بازتاب می‌دهد، همچنین پذیرش عقوبت آن‌را که چکیده حکایت‌های گوناگون برده است و سمت و سوی آن‌را در آثار کلاسیک بسیار نظاره کرده‌ایم که قابلیت تا چنین سطوحی را نیز دارد:

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم/ که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم (سعدی)

یاد باد آن‌که سر کوی توام منزل بود/ دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود (حافظ)

هر‌ چند که در شعر «روجا چمنکار» تا چنین مرحله‌ای هنوز بسیار فاصله دارد. با تمام آن‌قدر منتظر مرده‌ام/ تو کابوی تمام قصه‌های من بودی/ من، معجونی از خواب‌های آشفته‌ی تو/ دورترین ستاره‌ی آسمان/ که دست‌ات به دردش نمی‌رسید/ این شهر/ پشت رفتن تو/  توی چشم من/ ضد نور می‌شود/ کنار تمام قصه‌ها/ آن‌قدر منتظر مرده‌ام/ تا دوباره هفت‌تیرت را بر شست بچرخانی/ دوئل کنی/ و من چشم بر ندارم/ از این‌همه زیبایی‌ات (وسترن، ص ۱۲ – ۱۱)

از دیگر ویژگی‌هایی که در مجموعه‌ی «با خودم حرف می‌زنم» عمده می‌شود، بروز مؤلفه‌هایی‌ست که از آن می‌شود به عنوان مؤلفه‌های اقلیمی– بومی یاد کرد که ترکیبی‌ست از پدیده‌های جغرافیایی معین، نشانه‌های بارز زیستی، افسانه‌ها و باورهای رایج در آن: من شبیه شکستن‌ام بی‌صدا عاشق می‌شوم/ و بعد/ تنها تو می‌دانی/ که ماهی‌ها/ دریای مرا به جنوب دیگری برده‌اند (شب که می‌شود، ص ۱۴)

شب‌ها/ جوانه می‌زنند/ از لای پلک‌های سحر‌آمیزت/ یک جفت بذر گیاه افسون شده/ بالاتر از تمام سیاهی‌ها رنگی‌ست/ که فقط توی چشم‌های تو خوابیده (عاشقانه، ص ۱۵)

در شعر «کافه بخوانید» درآمیختگی این نشانه‌های اقلیمی– بومی با الگوهای دیرین، شیوه روایتی که به شعر اعترافی پهلو می‌زند با تقدیس عشق و بازخوانی شکست اثری را می‌آفریند که لایه‌های تصویری، زمانی گوناگون شایان تأمل‌ست:

درست مثل کسی که/ بر لوح‌های گلی سومری/ چیز عجیبی دیده باشد/ آب از سوراخ‌های گوش و بینی‌ام می‌زند بیرون و/ تو هم/ مثل کابوس‌های سحرگاه من/ هی بیا و برو/ مثل خندیدن گاه‌گاه کسی که دارد می‌میرد/ زندگی‌ام را به عکس گرفته‌ای/ که وارونه ظاهر شوم/ چاپ‌ام کنید/ بر تابلوهای بین راه/ خط خطر ریزش نفرین خدایان/ ریزش کوه/ و چشمانی که صاحب‌اش پیدا/ نه، نمی‌شود شب مثل کسی که از خودش بیزار است/ فاصله بگیرد از ستاره‌ها و ماهی/ که هیچ‌گاه هنگام ملاقات با تو گرد نمی‌شود/ تا شبانه عاشق‌ات شوم/ با همیشه‌ی خطر ریزش‌ات بر نیمه‌ی چپ‌ام/ درست مثل فنجانی لب شکسته‌ام/ و لطفا‌ً مواظب خونی که در رگ‌های‌تان جریان دارد باشید/ درست مثل بیزار باش‌های  بیدار باش دختری/ که هی قدم زدم/ هی قدم زدم/ هی قدم/ زدم توی کاسه کوزه‌ی تاریخی/ که از ماه گردش فاصله می‌گرفت (بخشی از شعر کافه بخوانید، ص ۱۹ – ۱۸ – ۱۷)

در همین شعر نیز شگرد عمده‌ی کتاب در هم تنیدگی فضای رئال و غیررئال به‌صورتی که گستره‌ای طبیعی و واقعی شکل بگیرد، یا آن‌چه می‌شود از آن به‌عنوان رئالیسم جادویی یاد کرد، قابل رویت‌ست که به راز و افسون آمیخته است که بازتابی از فضای جنوب‌ست، نکته‌ی دیگری که این شعر را با سایر آثار کتاب متفاوت می‌کند،‌ وقوع موضع‌گیری، مقاومت و مقابل عشق ایستادنی‌ست که از سوی شاعر اتفاق می‌افتد که  در نمونه‌های تأثیرگذار دیگری هم چون «مدال»، «باران – سه‌شنبه»، «روی عرشه» و «هر چیز بسته‌ای» گسترش یافته است :

لب‌هایم را از پشت بام فراری بده/ لرزش صدای‌ام را از پشت بام فراری بده/ قلب‌ام را از پشت بام فراری بده/ چشم‌هایم را/ نه/ بگذار همیشه باز بمانند و سیاه/ به گردنبندی که توی گردن‌ام انداخته‌اند/ دوباره آویزان می‌شوی/ دوباره/ آبشارهای مخفی به چشم‌هایت می‌آیند/ صخره‌های وحشی به اندام‌ات/ چیزی میان دست‌هات و لرزش صدای‌ام رد و بدل می‌شود/ نه/ متوقف‌ام نکن/ من لباس مخصوص‌ام را به تن کرده‌ام/ همان که روی منجوق‌های براق‌اش وقت صلح/ فرمان شلیک می‌دادی/ این جنگ/ آخرین تلاش من/ برای زنده ماندن خواهد بود. (مدال، ص ۳۹ – ۳۸)

این شال گرم خاکستری برای تو بود/ تا زندگی مرا دور خودت بپیچی/ جهان سردتر شده/ گند زدی کاپیتان!/ دستور بده هاله‌ای نامرئی دور سرم بکشند/ و مرا به پست خودم برگردانند/ و بادبان‌ها را از پوست دامن‌ام بالا ببرند/ دستور بده!/ برگرد!/ دستور بده!/ لنگر نینداز!/ پهلو بگیری دریا را به آتش می‌کشم/ با یک زخم کهنه/ این بازی هنوز ادامه دارد/ به نقش خود ادامه بده کاپیتان!  (روی عرشه، ص ۵۲ – ۵۱ )

عصیان شعری «روجا چمنکار» از نوع سرکشی‌های قابل پیگیری در هم‌نسلانش و شاعران دوره‌ی پیش از او که طغیانی، توأم با جسارتی تحول‌خواه و پیشنهادآفرین در عرصه‌ی زیستی و به تبع آن در ساختار، زبان و بنیادهای شعری ما قبل خود داشتند نیست، بلکه ترکیبی از دریافت‌های زیستی او و تفکیک دلبخواهی از ناخواستنی‌هایی‌ست که در ساختاری نه‌چندان طغیانی و فارغ از برجسته‌سازی‌های زبانی شکل می‌گیرد.

به هر روی «با خودم حرف می زنم» در شیوه‌ی رویکردی خود بازتاب‌های اجتماعی نیز دارد به ویژه در شعری با همین عنوان که از بازتاب‌های مهاجرت به کلان شهرها حرف می‌زند:

    تکه‌ها را تکرار می‌کنم/ تکه‌تکه‌ها را تکرار می‌کنم/ غربت، نه عطر تند ادویه داشت/ نه طعم به هم فشرده‌ی خرما، در بسته‌های غیر طبیعی/ غربت، فقط مرا به شب/  شب، وارد معرکه رگ می‌زند/  و رد خون/ پاک نمی‌شود از این‌همه آسمان و تیرگی/  تکه حرف می‌زنم / تکه‌تکه حرف می‌زنم/ خوابِ این‌همه کارتن خواب/  گوشه‌ی خیابان‌های سرد تهران، پاره که شد/ ماه افتاد توی دامن‌ام و/  آب از سرم گذشت. (ص ۲۲ – ۲۱)

یا در «مشروح اخبار»  که با مؤلفه‌های به‌روزتری نقش یافته است :

مرد با تفنگ و انفجار رفته است و/  کنار دوست داشتنش/ نداشتنش دارد بزرگ‌تر می‌شود/ همراهی بفرمایید/ خیابان دست و پا می‌زند/ همراهی بفرمایید/ زن در خیابان دست و پا می‌زند/ مویرگ‌ها ترکیده‌اند و/ غلیظ ‌تر می‌شود خون/ همراهی بفرمایید/ و غلیظ ‌تر می‌شود شب/ همراهی بفرمایید/ و هوا/ با رگبارهای پراکنده/ پیش‌بینی می‌شود/ با هراس‌های پراکنده/ پیش‌بینی می‌شود/ با بچه‌های پراکنده/ پیش‌بینی می‌شود/ با انفجارهای پراکنده/ با عرض پوزش/ بینندگان محترم!/ برشمار پیش‌بینی‌ها افزوده می‌شود و/ اخبار امروز / به آگاهی شما نمی‌رسد ( ص ۳۴ – ۳۳)

هرچند که از امکانات امروزی‌تری مانند هنر سینما در شعر «نت پایانی» نیز در «با خودم حرف می زنم» استفاده شده است، اما امکانات اقلیمی- بومی در سروده‌های پایانی این مجموعه که خوش ساخت‌تر نیز هستند، حرف اول را می‌زند:

با بوی شعر من/ بنشینی کنار دریای من و/ قلاب بیاندازی توی رگ‌های من/ گریه کنم با شانه‌های تو و/ بلرزی با چشم‌های من/ همین که لب‌های من/ پناه بیاورند به قلاب تو/  زمستان بریزد توی رگ‌های من و/ اولین برف/ ببارد/ آرام/ از سرانگشتان تو/ بر جنوب کوچک من. (قلاب تو، ص ۳۶ – ۳۵)

 در موج‌ها که بی تو به سمت‌ام می‌آیند/ در شعله‌ی کبریتی که می‌زنم و/ دودش توی چشم خودم می‌رود/ در من هم/ پیرزنی که با عصای شکسته در من می‌کوبد/ نفس‌گیر قدم‌های تو بود/ در من از خودشان/ ببین چطور مرده‌ها و زنده‌ها می‌ترسند. (شب‌ها مرا به خودم برگردان، ص ۴۶ – ۴۵)

لگد می‌زنم به هر چیز بسته‌ای/ یا ماهی هلال!/ توی قلب زمین/ یا قلبی!/ که می‌زند توی گوش من/ یا کوه!/ که یک روز دهان باز می‌کند/ قهوه که می‌خورم/ دلشوره می‌گیرم/ غریبه‌ها راه می‌افتند توی رگ‌هایم/ حرکت کن!/ یا رگ!/ که گاهی راه‌رو قدم‌های تو می‌شود/ گاهی محل کسب و کار/ توقف بیجای من/ به قیمت تمام زندگی‌ام بود. (بخشی از شعر هر چیز بسته‌ای، ص ۵۵ – ۵۴)

و فضای شعرها را رازآمیز و قابل درنگ می‌سازد.

.

مینا حسنی

روشنی، من، گل، آب – نگاه کوتاهی به مجموعه‌ شعر «حجم سبز»

روشنی، من، گل، آب

مینا حسنی

مجموعه­ی «حجم سبز» که در سال ۱۳۴۶ منتشر شده، شامل ۲۵ قطعه شعرست. به نظر می‌رسد که نگاه سهراب سپهری در این مجموعه، بیشتر متوجه طبیعت و اشیای بی‌جان دور و برش بوده است تا آدم‌ها. قلمرو شخصیت‌پردازی در شعرهای او نیز تقریباً بی‌بهره و بسیار دور از قلمرو زندگی عادی آدم‌هاست. تصویری که او از آدم‌ها ارائه می‌کند، دورنمایی در حد و اندازه­ی طرح است. آن‌ها را از نزدیک به ما نشان نمی‌دهد و از کنش‌ها و واکنش‌های آن‌ها کم‌تر حرف می‌زند. مادر سهراب، رعنا و منوچهر که با حضور ساده و بی‌رنگشان گاهی ریحان می‌چینند (روشنی، من، گل، آب؛ هشت کتاب[i][1]: ۳۳۶)، گاهی می‌خندند (ساده رنگ؛ همان: ۳۴۴) و بعضی وقت‌ها هم مثل همه­ی مردم شهر در‌خوابند (ندای آغاز؛ همان: ۳۹۱)، از معدود شخصیت‌های کنش‌مند اشعار این دفتر او هستند:

من در ایوان‌ام، رعنا سر حوض./ رخت می‌شوید رعنا./ برگ‌ها می­ریزد./ مادرم صبحی می‌گفت: موسم دلگیری‌ست./ من به او گفتم: زندگانی سیبی‌ست، گاز باید زد با پوست. (ساده رنگ؛ همان: ۳۴۳)

تقریباً باقی آدم‌های دور و بر او، اگر قرار باشد در شعرها نقشی ایفا کنند، در قاب تابلویی ارائه می‌شوند:

زن زیبایی آمد لب رود،/ آب را گل نکنیم:/ روی زیبا دو برابر شده است. (آب؛ همان: ۳۴۶)

یا یادآور خاطره‌ای دوردستند:

دست‌هایت ساقه­ی سبز پیامی را می‌داد به من/ و سفالینه­ی انس با نفس‌هایت آهسته ترک می‌خورد/ و تپش‌هامان می‌ریخت به سنگ…. (از روی پلک شب؛ همان: ۳۳۴)

یا چیزی در حد و اندازه­ی یکی از عناصر طبیعت. در مجموع چنین به نظر می‌رسد که کارکرد و حضور هم‌نوعان او در شعرهای این مجموعه، کارکردی سترون‌وار و شیء‌گونه است. در شعر «و پیامی در راه»، هویت و شخصیت آدم‌ها درست در حد و اندازه­ی دیگر اجزا و عناصر دور و بر شاعرست. گدا، زن زیبای جذامی، کور، رهگذر و دخترک بی‌پای روی پل، هیچ فرقی با دیوار و ابر و شاخه و بادبادک ندارند (و پیامی در راه؛ همان: ۳۳۹-۳۴۰) و شاعر همه را به یک شیوه در شعرش جا می‌دهد، درست مثل کسی که عکس قاب‌گرفته­ی بستگان‌اش را کنار بطری و لیوان و بشقاب در بوفه بگذارد. شاید همین ویژگی‌ست که از او شاعری ساخته که روایتگر «تنهایی»‌ست. سهراب در ۱۰ شعر از این مجموعه، با صراحت به این تنهایی اشاره کرده است:

- … پرم از راه، از پل، از رود، از موج./ پرم از سایه­ی برگی در آب:/ چه درون‌ام تنهاست. (روشنی، من، گل، آب؛ همان: ۳۳۷)

- … یاد من باشد فردا لب جوی، حوله‌ام را هم با چوبه بشویم./ یاد من باشد تنها هستم./ ماه بالای سر تنهایی‌ست. (غربت؛ همان: ۳۵۴)

- رفته بودم سر حوض/ تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب،/ آب در حوض نبود…. (پیغام ماهی‌ها؛ همان: ۳۵۵-۳۵۶)

- … می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،/ پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،… (نشانی؛ همان: ۳۵۹)

- آدم اینجا تنهاست/ و در این تنهایی، سایه­ی نارونی تا ابدیت جاری‌ست./ به سراغ من اگر می‌آیید،/ نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من. (واحه‌ای در لحظه؛ همان: ۳۶۱)

- بهتر آن است که برخیزم/ رنگ را بردارم/ روی تنهایی خود نقشه­ی مرغی بکشم. (پرهای زمزمه؛ همان: ۳۷۸)

- صدای آب می‌آید، مگر در نهر تنهایی چه می‌شویند؟/ لباس لحظه‌ها پاک‌ست. (آفتابی؛ همان: ۳۸۳)

- باید امشب چمدانی را/ که به اندازه­ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم/ و به سمتی بروم/ که درختان حماسی پیداست…. (ندای آغاز؛ همان: ۳۹۲-۳۹۳)

- … بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ‌ست./ و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد./ و خاصیت عشق این است…. (به باغ همسفران؛ همان: ۳۹۵)

- … و هیچ فکر نکرد/ که ما میان پریشانی تلفظ درها/ برای خوردن یک سیب/ چقدر تنها ماندیم. (دوست؛ همان: ۴۰۱)

این تنهایی، تنهایی لذت‌بخش و راضی‌کننده‌ای که به نظر می‌رسد از ویژگی‌های عناصر طبیعت و اشیای بی‌جان‌ست، کم‌کم به شعرهای سهراب سرایت کرده و به ویژگی ذاتی ِ راویِ شعرهای او بدل شده است. شعر «روشنی، من، گل، آب» یکی از نمونه‌هایی‌ست که این ویژگی را به خوبی نمایش می‌دهد:

(۱)

ابری نیست.

بادی نیست.

می‌نشینم لب حوض:

گردش ماهی‌ها، روشنی، من، گل، آب.

پاکی خوشه­ی زیست.

مادرم ریحان می‌چیند.

نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی­ابر، اطلسی­هایی تر.

رستگاری نزدیک: لای گلهای حیاط.

نور در کاسه­ی مس چه نوازش‌ها می‌ریزد!

نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد.

پشت لبخندی پنهان هر چیز.

(۲)

روزنی دارد دیوار زمان، که از آن چهره­ی من پیداست.

چیزهایی هست، که نمی­دانم.

می دانم، سبزه­ای را بکنم خواهم مرد.

می‌روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.

راه می­بینم در ظلمت، من پر از فانوسم.

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت

پرم از راه، از پل، از رود، از موج

پرم از سایه­ی برگی در آب:

چه درونم تنهاست. (هشت‌کتاب: ۳۳۵-۳۳۷)

به نظر من شعر از دو پاره تشکیل شده است. پاره­ی اول روایت ساده و بی‌رنگ و لعابی‌ست که انگار از گردش و ماجراجویی چشم در گوشه و کنار ِ حیات ِ ساکت و خلوت خبر می‌دهد. همه چیز صاف و صریح است. نه ابری هست که اندوه بیاورد، نه بادی که پریشان‌خاطرت کند. همه چیز مهیاست برای آن‌که راوی لب حوض بنشیند و چشم بدوزد به گردش ماهی‌ها، عکس زلال و روشن خودش در آب و حظ ببرد از زندگی که پاک و بی‌آلایش، میل لذت بردن و چشیدن از خوشه­ی زیست را زنده می‌کند. حیات پاک و بی‌دغدغه است و در متن این پاکی، مادر راوی ـ‌ که همان‌طور که پیش از این اشاره شد، از معدود انسان‌هایی‌ست که در شعر سهراب معرفی می‌شود‌ ـ مشغول ریحان چیدن‌ست. «نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی‌ابر، اطلسی‌هایی تر» کیفیتی در ذائقه می‌آفریند که راوی «رستگاری» را ملموس و دست‌یافتنی و نزدیک می‌بیند. همین‌جا، همین‌کنار: «لایِ گل‌های حیات». زندگی تا اندازه‌ای در این پاره از شعر روشن، سلیس و روان‌ست که حتی اشیای بی‌جان هم از این روشنایی بی‌بهره نمی‌مانند. نور کام کاسه­ی مس را لبالب از نوازش می‌کند. از طرفی نردبان هم به نقش‌آفرینی می‌پردازد تا در انتشار روشنایی سهمی داشته باشد: او صبح را که مثل بچه­ی شیطان و بازی‌گوشی برای ماجراجویی بر سر دیوار بلند حیات نشسته‌است، در آغوش می‌گیرد و آرام‌آرام به زمین می‌آورد.

سطر آخر پاره­ی اول، شوک شک‌برانگیزی‌ست که قطعیت فضای بی‌دغدغه و ناب این پاره را مخدوش می‌کند: «پشت لبخندی پنهان هر چیز». حقیقت همه چیز پنهان و دور از دست‌ست، حتی حقیقت وجودی راوی که انگار از دریچه­ی قاب ِ عکسی روی دیوار زمان به ما لبخند می‌زند، دریچه‌ای که تنها این تصویر را عرضه می‌کند و گونه‌گونی شخصیت‌های شعر، در پاره­ی اول را به چهره­ی تک و تنهای راوی منتهی می‌کند. با وجود این آیا رستگاری واقعاً نزدیک است؟ حقیقت ِ اشیای پیرامون راوی چیست؟ و صدها سؤال دیگر که جواب آن‌ها معلوم نیست و از ندانستنی‌های راوی‌ست؛ اما این ندانستن‌ها چیزی از اعتبار او کم ‌نمی‌کند، چراکه در عین حال چیز دیگری می‌داند؛ چیزی که انگار رگ حیات او و نیز شریان اصلی شعر است: «می‌دانم سبزه‌ای را بکنم، خواهم مرد». اینجاست که تکثّر پاره­ی اول به وحدت می‌رسد، گردش چشم در زوایای طبیعت به چهره­ی راوی می‌انجامد ـ که انگار برابر‌نهادی‌ست برای طبیعت ـ و سیر خود را در پیچ و خم درون او ادامه می‌دهد تا انتهای شعر. مسیری که این ماجراجویی در آن اتفاق می­افتد، پر از فانوس، نور، شن، درخت، پل، رود، موج و سایه­ی برگی‌ست در آب. سهراب در اواخر این پاره نیز اقرار می‌کند که حقیقت، مثل برگ بر شاخسار، دور از دست‌ست و سهم انسان از آن تنها سایه‌ای‌ست و دیگر هیچ.

سطر آخر پاره­ی دوم همان اقرار شاعرانه و همیشگی سهراب‌ست. شرح حال انسانی که می‌بالد به اینکه: «… من پر از بال و پرم/ راه می‌بینم در ظلمت، من پر از فانوسم./ من پر از نورم و شن/ و پر از دار و درخت/ پرم از راه، از پل، از رود، از موج./ پرم از سایه­ی برگی در آب…»، اما در عین حال ابراز شگفتی می‌کند که «چه درون‌ام تنهاست»! این تنهایی، ارمغان همان فاصله‌ای‌ست که میان راوی و حقیقت ِ هرچیز وجود دارد. اما از طرف دیگر تنهایی لذت‌بخشی‌ست که فرصت نظربازی با محیط و حظ بردن از همه­ی چیزهای دور و برش را برایش فراهم می‌کند و کنج عزلتی برایش می‌سازد تا آرام و بی‌هیاهو در عناصر طبیعت و اشیای اطراف، کاوش کند.

با این توصیف‌ها به نظر می‌رسد که «روشنی، من، گل، آب»، در شکل عمودی خود، گزارش‌گر نگاه ماجراجویی‌ست که سفر خود را از آسمان آغاز می‌کند، بر سطح عناصر طبیعی و اشیای روی زمین می‌لغزد، سپس پا پیش می‌گذارد و به درون شاعر وارد می‌شود و تا انتهای شعر، پیش‌تر و پیش‌تر می‌رود تا به عمیق‌ترین جای ممکن یعنی تنهایی ِ درون راوی برسد.


[i][1]  سپهری، سهراب؛ هشت کتاب؛ تهران: طهوری، چاپ چهل و هفتم، ۱۳۸۷.

 .

پگاه احمدی

تأملی بر مجموعه‌ی شعر «مثل پاره‌های بامدادی» سروده‌ی محمود معتقدی

عنوان: در خلوت ِ جمعی و موقعیت ِ اضطراب

تأملی بر مجموعه‌ی شعر «مثل پاره‌های بامدادی» سروده‌ی محمود معتقدی.

نویسنده: پگاه احمدی

  دست‌آوردهای ادبی در حوزه‌ی شعر را از دو منظر می‌توان مورد بررسی قرار داد :

١- متن‌های پیشنهاد دهنده.

٢ – متن‌های غیر پیشنهاد دهنده.

متن‌های پیشنهاد دهنده، عمدتا ً متعلق به شاعرانی است که در برهه‌ای از زمان، به نوعی کشف‌های شاعرانه‌ی نو و به تبع ِ آن، استقرار و تشخص سبکی رسیده‌اند. آثار این شاعران را طبیعتا ً می‌بایست با در نظرگرفتن مناسبات متنی ِ منحصر به سبک خود این شاعران، مورد بررسی قرار داد. اما متن‌های غیرپیشنهاد دهنده یا به تعبیری ثانوی، عمدتا ً از متن‌های تثبیت شده و استقرار‌یافته به مثابه‌ی متون ِ آغازین‌، تغذیه می‌کنند و با تأسی به این متون، به نوعی  بازتولید ِ آن‌ها می‌پردازند. در عین حال، این حقیقت را نیز نمی‌توان از نظر دور داشت که اساسا ً در «جهان پسا» (world of posts) که مهم‌ترین ویژگی آن کثرت‌گرایی و به تبع ِ آن  تکثر زیبایی‌شناسی‌های فردی‌ست، رفته‌رفته از میزان اعتبار تقسیم‌بندی‌های جزم‌گرایانه در توزین آثار ادبی و هنری، کاسته می‌شود.

 مثل پاره های بامدادی، چهارمین مجموعه‌ی شعر محمود معتقدی – شاعر و منتقد نام آشنای معاصر –  به باور این قلم، متنی مستقل از فضای خلاق و پر فراز و نشیب تحولات ذهنی – زبانی ِ شعر در یکی دو دهه‌ی اخیر است. یعنی به یک اعتبار نمی‌توان آن را از منظر تحولات فرمی – زبانی یا حتی رویکرد ِ آن به معانی دیریاب و منتزع از عینیت‌های ملموس، مورد ارزیابی قرار داد. شعرهای این دفتر، عموما ً دارای روایت‌های کوتاه خطی، نقطه‌های آغاز و انجام مشخص، تصویرسازی‌های ملموس و آشنا و بیانی عمدتا ًحسی – عاطفی و نوستالژیک هستند. اما در این میان، نکته‌ی مهم این است که معتقدی سال‌هاست که به ضرورت سرودن این نوع شعر که جزءِ لاینفک زیست و تأملات زیستی اوست رسیده است. معتقدی با نقد، بررسی و به چالش کشیدن بسیاری از مجموعه شعرهای یکی دو دهه‌ی اخیر ثابت کرده است که از تسلط و اشراف کافی بر جریانات مترتب بر شعر دهه‌ی اخیر برخوردار است. لذا سادگی کنش‌های شاعرانه‌اش چه در حوزه‌ی زبان و چه در حوزه‌ی مضمون، می‌تواند انتخابی آگاهانه و خودخواسته تلقی شود. در عین حال در مواجهه با «مثل پاره‌های بامدادی» می‌توان این پرسش را هم مورد تأمل قرار داد که آیا تجربه‌ی سادگی در زبان، پاسخی ناخودآگاه به پیچیدگی‌های لاینحل و سرخوردگی‌های انسان امروز در مواجهه با ناکامی  ِ نظام‌های نوین فکری و زیستی‌اش نیست؟

از سوی دیگر به نظر می‌رسد با عقیم ماندن راه‌کارهای نظریه‌پردازان پسامدرن و شکست ِ باورهایی نظیر معیارزدایی، نسبیت‌باوری (Relativism)، پایان کلان – روایت‌ها و …  در جهت جبران ناکامی مدرنیسم در دستیابی به آرمان‌های آزادی، پیشرفت، برابری و خردباوری، با نوعی رجعت آرمان‌خواهانه‌ی رئالیستیک و رمانتیک به الگوهای کلاسیک دست کم در بخشی از هنر و ادبیات، رو به رو هستیم. رویکرد به سادگی در نوشتار ادبی و بی‌اعتنایی به پاره‌ای از دست آوردها و باورهای پسامدرنیستی در حوزه‌ی اندیشه و نوشتار (در این‌جا منحصرا ً مقصود‌، نوشتار ادبی‌ست.)

اعم از فقدان قطعیت، انفکاک زبانی، حذف کانون تمرکز و ایجاد ساختار نامتمرکز در متن گسست روایت ِ خطی، ترکیب عناصر نامتجانس در یک بند معنایی ِ واحد و … و … شاید ناخودآگاه، پاسخی منفی به بنیان‌های فکری متافیزیکی ِ نظریه‌پردازان راست جهانی باشد، در جهت رهایی از نظام فکری مبتنی بر حذف، غیاب، عدم شفافیت، پاشیدگی، فقدان و وانمایی ِ واقعیت، به منظور فراهم آوردن بستری شفاف و بسامان برای گفت‌و‌گو در متن جامعه و متن نوشتار ادبی .

***

 در ادامه‌ی طرح موضوع سادگی در شیوه‌ی اجراهای زبانی و معنایی، به بازخوانی شماری از شعرهای این مجموعه می‌پردازم :

خط می‌خورَد

سطرهای پرنده‌ای

که از آواز پنجره‌ای سبز

پر و خالی

می‌شود

باردیگر

تصویرهای جهان

در اضطراب تو

پیش می‌آیند.

( ص. ٤٠ )

شعرهای این دفتر غالبا ً روایت‌هایی غیربومی و قابل تعمیم به مناسبات زیستی انسان امروز است. «اضطراب»، اضطرابی عمومی و جهانی ست. اضطرابی تاریخی، اضطرابی موپاسانی، ناظم حکمتی، پل سلانی، مارکزی، بورخسی، جویسی، پروستی …؛ اضطرابی که تمام جلوه‌های شاعرانه‌ی اضطراب را با حافظه‌ی تاریخی خواننده‌اش همساز می‌کند و به تعبیر زنده یاد محمد مختاری می‌توان آن را «موقعیت اضطراب» نامید.

مثل دوشنبه‌ای دشوار

که با تو

به رؤیایی عاشقانه

سفر می‌کنم

رفیق پاره‌های پاییزی

در من

شتاب کن .

(ص ٥٢)

«شتاب» هم چنین می‌نماید که شتابی تاریخی‌ست. شتابی در نقد تعلل و سکونی تاریخی – اجتماعی. اگر در مناسبات زبانی ِ متن ِ دوران پسامدرن، سطر در پاره‌های معنایی ِ نامرتبط ، دچار عدم انسجام و تجانس می‌شود، دوران‌های زیستی و تجربی شاعر این مجموعه  در سطر ِ «رفیق پاره های پاییزی» به شکلی عینی تر، مبین این آسیب دیدگی و شقه شدگی ِ تراژیک است.

شاعر در این کتاب  با پرسش‌های زیادی روبه‌روست که حاصل سرگردانی و عدم تعیّن ِ انسان ِ دوران حاضر است. انسانی که با تمسک به تاریخ‌مداری ِ نوستالژیک، درصدد احیای عشق و آرمان‌های از دست رفته برمی‌آید:

بادهای آبی

دریایی دیگر

در همین فاصله‌هاست

آفتاب تابستانی

که از شانه‌های تو

به یکباره عبور می‌کند

راستی

عصرهای شهریور

گام‌های تو را

چگونه پشت سر دارند .

 (ص ٤٣)

مثل پاره‌های کودکی

مثل شنبه‌هایی که نمی‌آیی

مثل حسی ناتمام

و مثل رؤیایی تراژیک

در عصرهای میان باد و خاطره

این‌گونه آوازهای تو را

پشت سر دارم .

 (ص ٤٥)

حسرت یا فقدان، اگرچه ناظر به دیالوگ با معشوقی زمینی‌ست، اما به مراتب ریشه‌دارتر از آن، تحسّر ِ ناشی از «فقدان» و «فقدان»‌هایی اسطوره‌ای و تاریخی‌ست:

حس من اما به سرزمین ِ ریشه‌های تو بر می‌گردد.

(ص ٦٤)

آمدن و رفتن

انگار در ما

جریان غم انگیزی‌ست

نشسته در شنبه‌هایی که تو

ناگهان

دوباره

گم می‌شوی.

 (ص ٦٥)

گویی مخاطب غایب، نماد یا سمبولی برای تشخص بخشیدن به این فقدان است:

گیاهان

در آخرین ایستگاه جهان

به رؤیای تو می‌پیوندند.

 (ص ٣٦)

به نظر می‌رسد که معتقدی تقریبا ً در اغلب شعرهای‌اش دغدغه‌های فردی خود را به حافظه‌ای جمعی پیوند می‌زند و خلوت شخصی او به شکلی خلاقانه در هم‌خونی و انسجام با خاطرات و دغدغه‌های جمعی شکل می‌گیرد:

مثل پاییزهای پریشان

و تصویر مرزهایی ممنوع

انگار کسی

هنوز

با تو

ایستاده می‌خواند

هرگز تمام نمی‌شود

رویای دوست داشتن‌ات

ادامه‌ی حسی

که بدین‌گونه

در عصرهای من

زاده می‌شود.

(ص ٣٦)

شاعر «مثل پاره های بامدادی» مدام در حال یادآوری و تداعی‌ست. خاطرات گسیخته و پاره‌هایی از آنچه که هویت زیستی، اندیشه‌ای و تجربه‌ای شاعر را شکل داده است، در جهت شعریت بخشیدن به پاره‌های پراکنده‌ی حافظه‌ی  تاریخی ِ راوی، در هم می‌تنند:

هیچ کس

صدایت را باز نمی‌شناسد

با تو

خاطره‌ی گمشده‌ای

در پیش است

سکوت

از جنس باران نیست

یادمان باشد .

 (ص ٢٥)

معتقدی در عین سادگی زبان ِ روایت ِ شعرهای‌اش، گاه با تصویرسازی‌هایی لطیف و دلنشین، لذت خوانشی عمیقی به مخاطب آثارش می‌بخشد:

وقتی تو می‌روی

کسی در باد

صدای آسمان را گم می‌کند .

(ص ٢١)

در عین حال، گاهی نیز پارادوکس میان ترکیبات واژگانی به‌کار گرفته شده از سوی او، خواننده را دچار این شگفتی می‌کند که چگونه شاعر این مجموعه توانسته است تعابیر زیبایی نظیر «گوشه‌های دریا» (ص. ١٨)، «قایق سه شنبه‌ای سرخ» (ص ١٦) یا «دوشنبه‌ای دشوار» (ص ٥٢) را در کنار ترکیب مستعمل و نخ‌نمایی مثل «‌بوی سکوت»  (ص ١٨) یا سطر فرسوده‌ای نظیر «هزار کرشمه‌ی شیرین در ابروان تو می‌جوشد» (ص ٤٤) به‌کار ببرد؟

در پایان، استمرار و تلاش‌های محمود معتقدی را در هر دو حوزه‌ی شعر و نقد ادبی، ارج می‌نهم و این یادداشت را با مرور یکی از موجزترین سروده‌های این دفتر به پایان می‌برم:

هیچ یک آوازی نخواند

پاییز

تنها به سمت پنجره‌های کوچک تو می‌رسید.

.

يادداشتی بر کتاب شعر (هی … تو که رفته ای) نخستين مجموعه شعر آسيه امينی | نویسنده کتايون ريزخراتی

يادداشتی بر مجموعه شعر (هی … تو که رفته ای)

کتايون ريزخراتی

(هی … تو که رفته ای) نخستين مجموعه شعر آسيه امينی و حاصل ده سال کار او در قلمرو شعر است. اين مجموعه توسط نشر آهنگ ديگر روانه ی بازار شده است.

مقدمه کتاب سخن ناشر است که بعضی از شعر ها را سياه مشق های اوليه ی شاعر می داند. بعضی های ديگر بلوغ ذهن و زبان او را نشان می دهد. در پاره ای از شعر ها سايه ی زبان شاملو ديده می شود.

مهمترين ويژگی شعر های اين مجموعه سادگی آنهاست. اغلب شعر ها در حال و هوای تغزلی است. به عبارتی ذهن آسيه امينی در اين دفتر ذهنی تغزلی است.

در نخستين شعر اين مجموعه، شاعر از واژه ها و اصطلاحات حرفه ای خود، يعنی حرفه ی روزنامه نگاری غزلی مدرن آفريده است:

چشمانت را با تيتر بزرگ و سياه می نويسم/ دلت را با رويای نازک/ گونه هايت را با ترام برجسته می کنم/ پيشانی ات آرايش صفحه است/ می بوسمت بی آنکه لبانت را سانسور کنم (صفحه 11)

شاعر تلاش می کند از سرکوب تاريخی و فرهنگی و قومی زنانه رها شود. از ويژگی های ديگر اين مجموعه، قابليت ارتباط گيری آن با طيف گسترده ای از مخاطبان است.

زبان، ساده و آهنگين همراه با نگاهی طنز آلود است.

آسيه امينی در اين مجموعه، عاشق است. عاشق معشوقی از جنس معشوق فروغ، آنجا که فروغ می گويد:

معشوق من/ با آن تن برهنه ی بی شرم/ بر ساق های نيرومندش/ چون مرگ ايستاد (فروغ فرخزاد « تولدی ديگر»)

با اين تفاوت که طراوت در معشوق های آسيه امينی به چشم نمی خورد، حتی خود، دخترکی می ماند که به بلوغ نمی رسد يا نمی خواهد برسد:

بگذار/ لبه ی پاچين شعر هايم را بلند کنم/ تا ببينی/ کفش های پاشنه دار مادرم/ هنوز/ برای من بزرگ است (صفحه 37)

او در عين حال، در کودکی پير می شود:

من در بچگی ام پير می شوم/ هر روز صبح دلم را در چارقدی می پيچم (صفحه 34)

و پيشگويی می کند:

به من نگاه کن!/ پير هم اگر شوم/ با تو شرط می بندم/ که با يک نگاه بدزدي ام (صفحه 42)

او سعی می کند دخترک را رها کند، نوعی سازش با زمان يا سرپوش گذاشتن بر تمايلات حسی و نوستالوژی قوی که در کل اثر به چشم می خورد:

برويم!/ من به پشت سر نگاه نمی کنم (صفحه 47)

اما در بند دوم، تصوير دخترک برجسته می شود:

دخترکی که در جاده نشسته است/ و زخم زمين خوردن هايش را بهانه می کند،/ تا هميشه/ کنار همين جاده/ که به يک روز سرد دی ماه ختم می شود/ بگريد (صفحه 47)

راوی ناگهان به سمت رويا و خواب کشيده می شود و ما را از جهان قابل لمس دور می کند و مخاطب را دچار ترديد می کند:

به من نخند/ اگر که در خواب راه می روم/ و دست ها/ و عروسک ها/ و عشق هايم/ همه از جنس خواب اند (صفحه 53) گويی اين خود راوی است که مخاطب را دست می اندازد.

شاعر، شيفته ی همه ی نشانه ها است تا آنجا که به مرگ هم عشق می ورزد:

و مرگ که پشت پنجره ام سوت می زند/ چنان بی تاب می شوم/ که همين فردا/ با آخرين مرده ای که به گور رفته است/ هم خوابه خواهم شد (صفحه 44)

انگار مرگ، از نشانه های مردانی است که در آرامش با او همبستر می شوند:

هنوز هم/ هستند مردانی/ که به بوی تنم تشنه اند/ مردانی آغشته/ به بوی کافور (صفحه 56)

و همه چيز به يک روز سرد دی ماه ختم می شود:

گفته بودی/ يک روز سرد دی ماه/ مي آيی/ زير درخت چنار، کنار تير برق، پشت ايستگاه اتوبوس (صفحه 24)

شاعر در دی ماه متولد می شود و در همان ماه می ميرد:

هر سال دی ماه که می شود،/ به خود می گويم:«اين ماه هم، مثل ماه های ديگر/ خاصيت عاشق شدنش را از دست داده است»/ و از اين غصه می ميرم (صفحه 42)

حالا هم/ هر دی ماه/ با عجله به دنيا می آيم (صفحه 25)

او فاصله ی کوتاه مرگ و تولد را در انتظار دوست داشتن توجيه می کند:

تنها به اين خاطر که دوست بدارم زاده شدم (صفحه 80)

عناصر ماه و ستاره، در آسمان شعر های آسيه امينی، مدام کنار مخاطب و راوی احساس می شوند.

حرکت من وتو، ماه و ستاره که سرانجام هم نمی توان به يقين گفت کدام دو با هم پيش می روند! اما به هر حال عناصر ماه و ستاره، کامل کننده ی راوی و مخاطبی است که مدام جايگزين هم می شوند:

شب تمام نمی شود/ و تو و چشم هام و دست ها و پاها/ و ماه …/ که آمده است و پوتين به پا دارد (صفحه 23)

نبودی اگر تو/ بی شک من وماه/ اين همه به پای هم نمی پيچيديم/ که آنی بيش، از آن ما باشی (صفحه 66)

.

کتایون ریزخراتی

كابوس بيداري ( نقد کتاب شعر )

روزنامه شرق – شماره 684 – مورخ جمعه 7 بهمن 1384

كابوس بيداري

 يادداشتي بر مجموعه شعر به تمام زبان هاي دنيا خواب مي بينم


كتايون ريزخراتي

مجموعه شعر (( به تمام زبان هاي دنيا خواب مي بينم )) اولين اثر منتشر شده  شبنم آذر است كه به تازگي توسط نشر ثالث روانه بازار شده است.

در اين مجموعه بعضي از شعر ها قابليت چند لايه بودن را دارند به نحوي كه زبان در آنها به سمت چند لايه شدن پيش مي رود، از آن جمله مي توان به اشعاري چون (( خوابي كه خواب نبود )) يا (( خطوط بسته)) اشاره كرد. با بررسي اشعار اين مجموعه درمي يابيم كه فضاي ذهني شاعر آن چنان مسلط است كه دنيايي عيني را به شعر راه نمي دهد و شعر در تجربه خود شاعر توقف مي كند.

درون شاعر اين مجموعه يك بعدي رفتار مي كند: وقتي كه فصل سرد/ از مسير سبز چشم تو مي گذرد/ در سينه ام/ اناري مي تركد ( به تمام زبان هاي دنيا خواب مي بينم، ص 76 )

نيستي/ تا در چشمم ببيني/ درخشش شعري تازه را (همان، ص 71)

رنگ ها در شعر هاي شبنم آذر زنده نيستند و ميان سياهي و سپيدي مي چرخند كه البته اگر اين سياه و سپيدي با طيف هاي گوناگون ارائه مي شد، شعر آگاهانه به زيبايي مي رسيد.

جايي هم كه اناري مي تركد، اين اتفاق در قلب شاعر مي افتد و آنقدر خصوصي است كه رنگ همان جا مي ماند و به بيرون تراوش نمي كند.

پنجره هاي شعر شبنم آذر از يكي دو پنجره تجاوز نمي كند:

چيزي نمانده است/ تا برج هاي سفيد، / با شكل هاي هندسي چهار گوش،/ كور كنند چشم انداز جنگل مصنوعي پشت پنجره را (همان، ص 48)

فرياد هاي من هرگز،/ كسي را به سمت اين پنجره نمي كشاند. (همان، ص64)

با اين حال خود معترف است:

آسمان به دست نمي آيد/ اگر به پنجره اي اكتفا شود (همان، ص 97)

شاعر مخاطب را دعوت به بيرون آمدن مي كند:

از تاريكي ها/ بيرون بيا/ از تمام گوشه هاي مرموز/ و از خواب هاي گاه به گاه من.(همان، ص 42) اما خود براي بيرون آمدن مانعي دارد، پيله اي بسيار ظريف كه البته بسيار ظريف هم بايد برداشته شود تا خلوت دروني كه در خلق شعر ويژگي مثبت محسوب مي شود در شاعر اين مجموعه به عاملي منفي هم تبديل شده است زيرا او را بيش از حد درونگرا كرده.) در اين مجموعه تن مانعي است براي دستيابي به زندگي. ( شعر شبنم با آنكه به سمت زبان رسا حركت مي كند اما زندگي نمي كند.)

شاعر ترجيح مي دهد روزهايش را در خواب بگذراند حتي با وجود ديدن كابوس زيرا حتم دارد فردا به رويا مي رسد نه حتي عينيتي كه قابل لمس باشد: انسان، مدام/ رويايي را در انتظار است/ و كابوس هاي شبانه را/ به اميدش/ تاب مي آورد. ( همان، ص 26 )

حتي در شعر (( قاتل من روزي … )) فضاي شعر كاملا دروني است:

بي هيچ سلاحي/ روي صندلي ام مي نشينم/ و صداي كليد را مي شنوم/ كه در قفل مي چرخد قاتل من، روزي/ تمام پله ها را بالا مي آيد/ صداي خيابان بلند است/ و فرياد هاي من هرگز كسي را به سمت اين پنجره نمي كشاند. ( همان، ص 62 )

او خودش را تسليم ذهنش هم نمي كند، در جنگي كه همان انديشه آتش زدن خانه پدري است. از ديگر مفاهيم شعر هاي شبنم آذر مفهوم قدرت است، البته قدرتي منفعل. اين قدرت در شعر هاي شاعر از طريق لمس عناصر بيروني نمود ظاهري مي يابد و با شاعر ارتباط برقرار مي كند. اما شاعر بايد با تلاش براي رهايي از درون سخت خود و ارتباط شاداب با بيرون به دركي زنده از قدرت فعال برسد، حال آنكه قدرت حاكم بر دنياي او صرفا ناظري بيش نيست.

شاعر همچنان در كابوس از بيدار شدن و رهايي از پيله خود ساخته شعر مي گويد. همان طور كه در شعر كابوس خواب خود از ترس بيداري به كابوس خواب پناه مي برد و حال آنكه رهايي شعر شاعر تنها در يك راه نهفته است: مواجهه شاعرانه با تجربه سهمگين كابوس بيداري.

.

About these ads
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: